نگرشي تطبيقي بر وجه هنجاري انديشة آيت‌الله مصباح و السدير مك‌اينتاير

سال 5، شماره 2، پاييز و زمستان 1392، صفحه 79 ـ 97

* زهره علوي‌راد / دانش آموختة كارشناسي ارشد دانشگاه فردوسي مشهد z.alavirad67@gmail.com
سيدمحمدعلي تقوي / دانشيار گروه علوم سياسي دانشگاه فردوسي مشهد sma_taghavi@um.ac.ir
دريافت: 3/6/1392 ـ پذيرش: 10/11/1392
چكيده
ليبراليسم در دهه‌هاي اخير با انتقادات بسياري مواجه بوده است. در اين مقاله، وجه هنجاري انتقادات ياد شده، كه در تقابل با وضعيت اخلاقي جوامع ليبرال قرار دارد، بررسي و مقايسه مي‌شود. بدين منظور، السدير مك‌اينتاير به عنوان نمايندة جامعه‌گرايي و آيت‌الله مصباح به عنوان نمايندة سنت انديشة اسلامي انتخاب شده‌اند. حاصل اين مقايسه اين است كه هر دو در وجه سلبي انديشة خود، منتقد فردگرايي افراطي و خودمحوري ليبرالي در اخلاقيات مي‌باشند. اما وجه ايجابي آنها براي اين سامانة اخلاقي، متفاوت از يكديگر است. مك‌اينتاير از جامعه‌محوري در اخلاق حمايت نموده و زندگي اجتماعي را داراي ارزش في‌نفسه و سازندة اخلاق توصيف مي‌نمايد. اما آيت‌الله مصباح وحي و در مواردي عقل را كاشف از قوانين اخلاقي معرفي نموده، جامعه را نه داراي ارزش في‌نفسه، بلكه ابزاري براي تأمين نيازهاي مادي و معنوي مي‌داند. ديدگاه‌هاي اين دو انديشمند در مورد درج سعادت به عنوان غايت اخلاق و نيز حمايت از دخالت دولت در عرصة اخلاقي به يكديگر نزديك است.

كليد‌واژه‌ها: آيت‌الله مصباح، السدير مك‌اينتاير، نگرش هنجاري، فردگرايي، جامعه.

 


مقدمه

جامعه گرايان از جملة منتقدان متأخر ليبراليسم هستند كه از دهة 80 ميلادي در حوزة انديشة معاصر حضور داشته اند. جامعه گرايي اساساً واكنشي در برابر نابهنجاري هاي اخلاقي جوامع غربي معاصر بود كه دچار ازهم گسيختگي اجتماعي، فروپاشي خانواده ها، افزايش اعتياد، تشديد شكاف طبقاتي و بي تفاوتي سياسي شده بودند. اين مكتب، جامعه را در كانون نظريه پردازي سياسي قرار مي دهد (نعمتي، 1390، ص17). در حوزة مباحث هنجاري، جامعه گرايي حاوي نوعي فلسفة اخلاق است كه فضيلت و خير را سنگ بنا قرار مي دهد. البته فضيلتي كه محصول جامعه و فرهنگي خاص است. اين مكتب بر نقش جامعه و حكومت در تدوين و تحقق خيرات تأكيد مي ورزد. بسياري نگارش كتاب در پي فضيلت توسط السدير مك اينتاير در سال 1981 را سرآغاز جامعه گرايي به عنوان يك مكتب فكري مي دانند. مك اينتاير، برجسته ترين انديشمند جامعه گرا بوده و دامنة انتقادات او نه تنها ليبراليسم، بلكه كليت سنت روشنگري را دربر مي گيرد.

مباني فلسفي ليبراليسم، نه تنها توسط منتقدان غربي، بلكه از سوي نظريه پردازان ديگر همچون انديشمندان مسلمان نيز مورد انتقاد قرار گرفته است. برخي سنت گرايان مسلمان برآنند كه ناهمخواني آشكاري در مباني ليبراليسم وجود دارد. از جملة اين نظريه پردازان، آيت الله مصباح است كه به ويژه در دوره اي از حيات علمي خود، يعني دورة احساس خطر وي از نشر افكار غربي در ايران، مباني فلسفي ليبراليسم بخصوص انسان گرايي و فردمحوري را به چالش طلبيده و متعارض با اسلام معرفي مي كند.

نظريات جامعه گرايان و انديشمندان مسلمانِ منتقد ليبراليسم شامل مباحث انسان شناسانه، معرفت شناسانه و نگرش هنجاري است. در اين پژوهش، نگرش هنجاري اين دو طيف از منتقدان ليبراليسم، يعني السدير مك اينتاير ـ به نمايندگي از جامعه گرايان ـ و آيت الله مصباح، به عنوان نمايندة منتقدان مسلمان ـ مورد مقايسه قرار مي گيرد تا مشخص شود اين نگرش ها در كجا هم پوشاني داشته و در چه زمينه اي از هم فاصله مي گيرند. اين مقايسه، در ارزيابي نظريات منتقدان غربي ليبراليسم براي استفاده در متون بومي و اسلامي علوم سياسي راهگشا خواهد بود.

الف. نگرش هنجاري السدير مك اينتاير

از ميان جامعه گرايان، مك اينتاير در بيان نگرش هنجاري خود، تندترين انتقادات را بر مدرنيته وارد كرده است. كانون انتقاد وي از ليبراليسم، بحران اخلاقي ناشي از آن در جامعة معاصر غربي است، بحث  ها و نزاع هاي بي پايان و بي فايدة اخلاقي، كه در آن هريك از طرف ها ادعاي عقلاني بودن استدلال خود را دارند، اما هنوز نتوانسته اند رقيب را متقاعدكنند. به نظر مك اينتاير، دليل اين امر آن است كه فلاسفة اخلاق، از پيشينة تاريخي انديشه و استدلال خود جدا شده اند (حسيني بهشتي، 1380، ص60). منظور مك اينتاير از پيشينة تاريخي، مشخصاً سنت ارسطويي اخلاق است كه درج غايات به عنوان هدف و همچنين عقلانيت موجب استحكام آن شده بود (قرباني، 1387، ص80). همين استحكام، مك اينتاير را به فكر بازسازي آن براي پايان بخشيدن به بحران اخلاقي جامعة معاصر انداخته است. وي در آثار خود،( معروف ترين و اثرگذارترين آنان After Virtue (1981), Whose Justice? Which Rationality? (1988) و Three Rival Versions of Moral Enquiry (1990) مي باشند) دوران سنت ارسطوگرايي را عصري آرماني مي داند كه بايد در جامعة امروز و بنا به مقتضيات روزگار ما بازسازي شود. ماحصل اين دوباره سازي، فلسفة اخلاق نوين ارسطوگرايي است كه بر سه مفهوم عمل، روايت و سنت اتكا دارد؛ مفاهيمي كه به نظر وي، سه لاية تكامل تاريخي فضيلت ارسطويي را مي سازند (قرباني، 1387، ص79؛ شهرياري، 1385، ص 381ـ394). به طور خلاصه، عمل به معناي كرداري جمعي براي رسيدن به خير است. مفهوم روايت به سير خطي و جهت دار زندگي فرد اشاره مي كند كه از گذشته آغاز و به سمت آينده اي پيش بيني نا پذير حركت مي كند. سنت نيز دستاورد يك جامعة خاص در طول تاريخ است كه شامل ارزش ها و باورهايي براي افراد است (زائري، 1384). وي با استفاده از اين مفاهيم، روش غايت محور، فضيلت محور و عقلاني ارسطو را در اخلاق بازسازي مي كند تا نظم را به اخلاق آشفته و فردگراي اخلاق غرب بازگرداند (قرباني، 1387، ص 62-63). به نظر مك اينتاير منشأ اين آشفتگي فردمحوري و حاكميت احساس و عاطفة فردي در تدوين اخلاق است كه وي از آن با عنوان عاطفه گرايي ياد مي كند (براتعلي پور، 1385، ص 80).

نگرش هنجاري السدير مك اينتاير، شامل محورهاي چندي است كه در ذيل مورد بررسي قرار مي گيرند.

جمعي بودن خيرها

از نخستين نشانه هاي جامعه گرا بودن مك اينتاير در حوزة نگرش هنجاري، ارجاع وي به جوامع قهرماني به عنوان سرآغاز سنت ارسطويي است. اين جوامع از ديدگاه وي، در اشعار هومر (قرون هشتم و هفتم ق.م) ترسيم شده اند؛ اشعاري كه خود شامل داستان هايي است كه به زماني بسيار دورتر از هنگامة سرايش شان برمي گردند (مك اينتاير، 1390، ص 210). دستاورد مك اينتاير از تحليل آثار هومر، استخراج تصوير جوامع قهرماني است. در جامعة قهرماني هويت افراد با نقش اجتماعي شان، كه بر اساس نظم سلسله مراتبي جهان و جامعه به آنها محول شده است، شكل مي گيرد. چنانچه فرد، نقش اجتماعي خود را به خوبي به انجام برساند، انسان نيكي خواهد بود (شهرياري، 1385، ص 34ـ35). در اينجا ميان اخلاقي بودن فرد و زندگي اجتماعي اش پيوند وجود دارد. به طور كلي، در سنت ارسطويي تنها درون چارچوب اجتماع است كه فضايل شكوفا مي شوند (واعظي، 1387، ص 12).

اما به نظر مك اينتاير، اين ويژگي جمعي بودن خيرها به عنوان يك امتياز سنت ارسطويي، در دوران جديد، كه عصر فردگرايي است، از ميان رفته است. او ريشة اين رويكرد هنجاري نامطلوب را در معرفت شناسي دنياي مدرن مي داند و معتقد است: ناكامي اصحاب روشنگري در عقلاني سازي اخلاق، سبب بروز عاطفه گرايي يا همان مبتني بودن اصول اخلاقي بر عواطف فرد گرديده است (براتعلي پور، 1385، ص80). در جهان معاصر، گزاره هاي اخلاقي چيزي جز ابراز احساسات، عواطف و سلايق فردي تلقي نمي شوند. عاطفه گرايي تمايلات و ترجيحات فردي را، صرف نظر از پيوندهاي انسان با اجتماع، در كانون توجه خود قرار مي دهد (علوي پور، 1388، ص22).

امر ديگري كه اجتماعي بودن خيرها در نظر مك اينتاير را نمايش مي دهد، تبيين او از مفهوم سنت و رابطة آن با بحث فضايل است. در صورتي كه به فضايل شكل گرفته در سنّت عمل شود، آن سنّت پابرجا خواهد ماند (مك اينتاير، 1390، ص374). با استفاده از مفهوم عمل نيز مي توان اجتماعي بودن فضيلت براي مك اينتاير را اثبات نمود. از نظر وي، يكي از كاركردهاي مفهوم عمل، جلوگيري از بروز عاطفه گرايي است؛ چراكه معيارهاي شخصي و ذهني عمل را رد كرده و آن را مطابق ملاك هاي تاريخي و جمعي تنظيم مي كند (مالهال و سوئيفت، 1385، ص101). در حقيقت، در نظر مك اينتاير بايد به طور جمعي و با ملاك هاي جمعي به خير دست يافت. فهم پذيري عمل در صورتي است كه بتوان آن را از طريق نيات و باورهاي عامل و همچنين محيط عمل، تحليل كرد.

غايت محوري و درج سعادت به مثابه غايت نهايي اخلاق

مك اينتاير سنت ارسطويي را به دليل استحكام مورد تمجيد قرار داده، يكي از دلايل آن را غايت محوري اين سنت مي داند. چارچوبة اخلاق نزد ارسطو، مبتني بر سه مفهوم است: اول، انسان آن چنان كه هست، انساني كه داراي نقص هايي است و بايد كامل شود. دوم، انسان آن گونه كه بايد باشد (انسان غايي)، در صورتي كه به ماهيت ذاتي خود پي ببرد. در نهايت، احكام اخلاقي كه به گذار انسان از وضع موجود به مطلوب كمك مي كنند. اصولاً معناداري اخلاقيات ارسطويي در گرو مفهوم غايت است (همان، ص90). غايت انساني به محتواي گزاره هاي اخلاقي شكل مي دهد و به مانند نقطة هدف براي آنها عمل مي كند. نظرية غايت محور ارسطو، بر زيست شناسي متافيزيكي او اتكا دارد؛ به اين معنا كه افراد بشر، همچون اعضاي ديگر انواع موجودات، طبيعتي خاص دارند؛ و آن طبيعت طوري است كه آنان مقاصد و هدف هاي معيني دارند، و طبعاً به سوي غايت خاصي حركت مي كنند (مك اينتاير، 1390، ص256). اين تصوير ارسطو از انسان، به تبع نگاه سلسله مراتبي او به عالم طبيعت است؛ تصويري كه در آن عالَم همواره در حال حركت از ماده به صورت است. اين صورت، همان غايت مي باشد (شهرياري، 1383، ص197). رسيدن به غايت با عمل به اخلاقيات، زيربناي فلسفة اخلاق اوست. يكي از شاخصه هاي غايت محوري ارسطو اين است كه او سلسلة غاياتش را تا بي نهايت و بي پايان، تصوير نمي كند، بلكه در سرسلسله به يك غايت نهايي ختم مي شود كه به همة كارهاي آدمي جهت مي دهد (ساطع، 1388، ص101).

از نظر مك اينتاير، بارزترين طرد ارسطو از صحنة اخلاقيات مدرن، حذف مفهوم غايت بود؛ عاملي كه سبب معناداري احكام و گزاره هاي اخلاقي به شمار مي آمد. بدين صورت كه اخلاقيات ارسطويي براي گذار انسان از وضع موجود، به حالتي كامل تر و مطلوب تر (انسان غايي) تدوين شده بودند، اما حذف غايت از شاكلة سه جزئي سنت ارسطويي (انسان موجود، انسان غايي و احكام اخلاقي) موجب شد ارتباط دو جزء ديگر مختل شود؛ دو جزئي كه در طرح ريزي خود ناهمساز و متعارض رسم شده بودند (مالهال و سوئيفت، 1385، ص91). در سنت روشنگري نمي توان از هست ها و تصوير انسان موجود به اين نكته پي برد كه آدمي چگونه بايد باشد. در حالي كه در سنت ارسطويي، بايد و هست، در نوعي به هم پيوستگي به سر مي بردند. انسان هنگامي انسان است كه خوب باشد. در اين سنت، خوب توصيف كردن افعال يا اشخاص با توجه به عملكردها يا هدف هاي ذاتي يا همان غايت صورت مي گرفت. زماني مي توان گفت فلان ساعت خوب است كه مطابق غايت خود ـ يعني قابل فهم كردن زمان ـ عمل كند. مك اينتاير، اين نوع استدلال اخلاقي در ارسطوگرايي را داراي بار مفهومي كاركردي مي داند. هر شخصي براي ايفاي كاركرد يا همان غايت، پا به عرصة هستي مي گذارد و از او انتظار مي رود كاركرد معين شدة خود را كه در عرصة اجتماع مشخص مي شود، به انجام برساند. اين ديد كاركردي، ريشه در دورة باستاني آتن دارد و در قرون وسطا نيز به چشم مي خورد. با حذف مؤلفة غايت از اخلاقيات مدرن، عنصر كاركردي نيز از آن جدا شد. مك اينتاير از اين امر با عنوان تغيير معنايي اخلاق نام مي برد (مك اينتاير، 1390، ص 110ـ115).

مك اينتاير با استفاده از مفهوم روايت، به بازسازي سنت ارسطويي مي پردازد. تنها با استقرار حيات افراد در چارچوب منسجم و خطي روايت، حيات اخلاقي ما جهت دار مي شود. به اين نحو كه با ايجاد مفهومي خاص از آينده، كه اجتماعي و مشترك است، بر زندگي كنوني و حال فرد تأثير مي گذارد. درواقع، اين آينده، كه چندان هم پيش بيني پذير نبوده و در طول زمان نيز بازسازي و اصلاح مي شود، نقش غايت ارسطويي را براي انديشة مك اينتاير بازي مي كند، بدون آنكه نيازي به تصور زيست شناختي متافيزيكي ارسطو وجود داشته باشد. مك اينتاير، غايت مداري و پيش بيني پذيري حيات اخلاقي را از طريق مفهوم روايت (داستان) ميسر مي كند (مالهال و سوئيفت، 1385، ص 104ـ105).

نقد نگاه ابزاري عاطفه گرايان به ديگران

در سنت اخلاقي ليبرال، يك گزارة اخلاقي، نه تنها براي ابراز عواطف فردي به كار مي رود، بلكه فرد با اين ابراز نظر، درصدد تأثيرگذاري بر ديگران نيز هست (مك اينتاير، 1390، ص38). به اين معنا كه هر فرد براي دستيابي به اهداف شخصي خود، تلاش مي كند تا سلايق و احساسات ديگران را مطابق ميل خود درآورد و آنها را با خود همراه سازد (قرباني، 1387، ص78). در نظر مك اينتاير، اين شيوه از مباحثة اخلاقي، چيزي جز استفادة ابزاري از ديگران براي غايات فردي نيست (مالهال و سوئيفت، 1385، ص86). به اعتقاد وي، اين امر نوعي اختلال و تعارض در روابط اجتماعي افراد پديد آورده است كه از آن به نام استثمار ياد مي كند. اين امر، با آرمان ليبرالي خودمختاري فردي نيز در تضاد است. او مي گويد:

براي حفظ خودمختاري اي كه ياد گرفته ايم تا آن را باارزش بدانيم، آرزو مي كنيم كه ديگران ما را استثمار نكنند؛ [اما] در مقام عمل، براي محقق ساختن اصول و ديدگاه خويش، فراروي خويش راهي جز استثمار ديگران نمي بينيم (مك اينتاير، 1390، ص129).

از اينجا مي توان به ويژگي ديگر خود عاطفه گرا، يعني فريب كاري اشاره كرد. چنانكه گفتيم از نظر مك اينتاير صحنة زندگي معاصر جامعة غربي براي فرد، چرخه اي از استثمار ديگران و واهمه از استثمار شدن توسط آنهاست. فريب كاري خودِ عاطفه گرا در اينجاست كه تمايز ميان روابط شخصي فريب كارانه و غيرفريب كارانه را از ميان برداشته است؛ به اين معنا كه در ظاهر، استدلال هاي اخلاقي براي اثبات خوبي يك امر ارايه مي شود، ولي در باطن براي اين است كه ديگران براي تسهيل دستيابي ما به هدفمان متقاعد شوند (شهرياري، 1385، ص288). مي توان منشأ عدم تمايز روابط فريب كارانه و غير آن را در برداشته شدن مرز استدلال هاي شخصي و غيرشخصي در تدوين اخلاق دانست. در اين زمينه نيز عاطفه گرايي اگرچه متضمن تعيين كنندگي نظرات شخصي براي صدور احكام اخلاقي است، اما آن را انكار كرده و ادعاي غيرشخصي بودن آن را دارد.

نقش مطلوب دولت در عرصة اخلاق

در يك جامعة ليبرال، جست وجوي خيرات و فضايل به زندگي خصوصي محدود مي شوند. اما مك اينتاير از حضور فضايل در زندگي جمعي و نقش آفريني دولت در اين زمينه حمايت مي كند. او اصولاً فضيلتي را عيني و حقيقي مي داند كه در بستر اجتماع شكل گرفته (واعظي، 1387، ص13)، در فرايند زمان و در يك اجتماع خاص تكوين يافته و به مبناي عمل براي فرد تبديل شود. مك اينتاير از مدينة فاضلة ارسطويي كه در آن انسان هاي آراسته به فضايل نقش مربي را دارند و به تربيت سايرين مي پردازند، حمايت مي كند (شهرياري، 1385، ص110). اين انديشمند جامعه گرا، به تبع اين مدينة فاضله معتقد است: جامعه بايد در يك نظم طبقاتي به دو دستة مربي و شاگرد تقسيم شود (همان، ص118).

مك اينتاير همچون ارسطو، از اشكال دولت شهر يوناني حمايت مي كند. اين حمايت، دو دليل دارد: اول اينكه دولت شهر محل تحقق خير بشري، يعني تنها اصل كاملاً عقلاني است؛ اصلي كه براي افعال بشري غايت فراهم مي آورد. دوم آنكه دولت شهر، برخلاف مدينة فاضلة افلاطوني، امكان تحقق دارد و آرمان مطلق نيست (شهرياري، 1383، ص 175ـ177). تنها در چارچوب دولت شهر است كه فضيلت و عقلانيت شكوفا مي شود. همچنين عدالت به عنوان يكي از مهم ترين فضايل ارسطويي (قرباني، 1387، ص68)، تنها در همين بستر اجتماعي به دست مي آيد. حاصل آنكه انسان خارج از دولت شهر و دورافتاده از آن، درحد يك حيوان وحشي تنزل مي يابد (ساطع، 1388، ص100). مي توان از قول مك اينتاير اين گونه بيان كرد كه براي ارسطو، پژوهش اخلاقي جزئي از دانش سياست است. در تبيين اين گزاره مي توان گفت: همچنان كه هر اجتماعي در پي كسب يك خير است، دولت شهر به عنوان اجتماع برتر نيز در پي خير برتر مي باشد، محلي براي انسان ذاتاً سياسي تا به نوع خاصي از خير دست بيابد (شهرياري، 1385، ص 106ـ107).

همين انديشه هاي جامعه گرايانة مك اينتاير سبب مي شود تا از ايدة دولت بي طرف حمايت نكند. در مقابل، او خواهان پيوند هرچه بيشتر اخلاقيات با قلمرو سياست است. چنان كه گفته شد، مدل دولت شهر ارسطويي را، البته با برخي اصلاحات مد نظر دارد. در عين حال، وي مي پذيرد كه گاهي مضرات ورود خيرها به حوزة اجتماعي و سياسي در دولت ملت هاي معاصر غربي، ممكن است بيش از فوايد آن باشد؛ مضراتي همچون برآمدن دولت هاي تماميت خواه كه به طور عيني نيز در دوره اي از تاريخ اروپا ظهور يافتند. در چنين مواردي، او به ليبرال ها براي بيرون راندن فضايل از حوزة عمومي حق مي دهد. براي اجتناب از اين عوارض، مك اينتاير پيگيري خيرات مشترك را در اجتماعات كوچك تر از دولت ـ ملت توصيه مي كند (مالهال و سوئيفت، 1385، ص 122ـ125).

ب. نگرش هنجاري آيت الله مصباح

نگرش هنجاري در انديشة آيت الله مصباح بنيادي مذهبي دارد. او همانند ساير متفكران شيعي، در كنار منبع عقل، گفته هاي خود را به متون اسلامي، اعم از آيات و روايات مستند مي سازد. وي سه دسته احكام اخلاقي را با عناوين ارتباط با خالق، رابطه با خويشتن (يا اخلاق فردي) و همچنين اخلاق اجتماعي مشتمل بر افعال مرتبط با ساير افراد از هم متمايز مي كند (مصباح، 1390، ج1، ص215). در جايي ديگر، وي ارتباط فرد با عالم طبيعت را نيز بر آنها مي افزايد (همو، 1368، ص417).

در اينجا، محورهاي نگرش هنجاري انديشة آيت الله مصباح مورد بررسي قرار مي گيرند.

سعادت به مثابه علت غايي اخلاق

در نظر آيت الله مصباح، افعال اخلاقي انسان، مطلوبيت ذاتي ندارند و ارزش خود را از نتيجه اي مي گيرند كه از آنها به دست مي آيد (مصباح، 1390، ج1، ص49). با اين موضع گيري، عملاً انديشة وي در برابر وظيفه گرايي كانت قرار مي گيرد. او در نقد اين مكتب، كه احكام اخلاقي را مطلق، ثابت و داراي ارزش في نفسه مي داند، از توجه به نتيجة عمل دفاع مي كند. آيت الله مصباح بر آن است كه يك فعل اختياري، در صورتي ارزشمند است كه سبب پديد آمدن مصالحي حقيقي براي جامعه و فرد شود. بدون در نظر گرفتن نتيجه، نمي توان حكم به خوبي و يا بدي يك عمل داد (همو، 1384، ص295). اين نظريه پرداز مسلمان مطرح مي كند كه انسان افعال اخلاقي را به انگيزه و هدف خاصي انجام مي دهد كه آن را علت غايي نام مي گذارد. وي معتقد است:

علت غايى با غايت زياد متفاوتند و اگرچه هر حركتى داراى غايت است، ولى هر غايتى را علت غايى نمى توان گفت؛ يعنى، فقط در كار فاعل ذى شعور كه آن را از روى علم و اراده انجام مى دهد، علت غايى مطرح خواهد شد و مى توان گفت: علت غايى هر كار آن غايتى است كه مورد توجه فاعل ذى شعور بوده و انگيزه او در انجام كار مورد نظر باشد (مصباح، 1391الف، ص29).

وي كسب لذت را به عنوان يك انگيزه براي عمل معرفي مي كند. به نظر وي در قرآن، لذت طلبي انسان ها گرايشي فطري و جبري است. به همين دليل، لذت طلبي محكوم نشده و حتي خود شارع نيز از آن براي ترغيب افراد به انجام امور اخلاقي بهره گرفته است. در عين حال، توجه به لذت هاي پست و زودگذر، كه سبب غفلت از لذت هاي دايمي تر و ارزنده تر مي شود، نهي شده است. به باور آيت الله مصباح، منظور قرآن از لذت حقيقي، بهره مندي از نعمت هاي اخروي است (مصباح، 1388الف، ص 249ـ252). وي مي گويد: حتي اموري مانند اطاعت از دستورات پروردگار و دستيابي به رضايتش نيز براي كسب لذت ـ البته از نوع اصيل ـ آن صورت مي  گيرد. اين لذات، هم انگيزة يك عمل اخلاقي اند و هم نتيجة آن به شمار مي روند. ايشان اين اصل كلي را بيان مي دارد كه اگر انسان از اموري خاص لذت مي برد، به اين معناست كه با وجود و ذات او همخواني دارد. اين امور او را به كمال و سعادت مي رسانند و از اين جهت، بالاترين لذت از ارتباط با پروردگار حاصل مي شود. آيت الله مصباح سپس استدلال مي كند كه بر همين مبنا، ملاك ارزش اخلاقي سعادت، لذت و كمال است (مصباح، 1384، ص158-162). وي در آثار خود خاطرنشان مي سازد كه سعادت، با توجه به جهان بيني خاص هر مكتب، معناي متفاوتي مي گيرد. در مكتب اسلام نيز سعادت و رستگاري متأثر از نگرشي مبدأگرا و معادمحور به انسان، به عنوان پاداشي الهي و خداداده تلقي مي شود. اين تعريف از رستگاري، ما را به محور بعدي نگرش هنجاري آيت الله مصباح رهنمون مي سازد (مصباح، 1391الف، ص93ـ95).

محوريت مبدأ و معاد در اخلاق

شايد بديهي ترين محوري كه در بررسي انديشة يك متأله مسلمان مي توان مورد اشاره قرار داد، توجه وي به مبدأ هستي باشد. آيت الله مصباح، مانند هر مسلمان ديگري معتقد است: انسان مخلوق پروردگار است و براي خدا، مرتبه اي فراتر از انسان قرار مي دهد. وي در مقاله اي با عنوان خاستگاه حقوق استدلال مي كند كه با توجه به دشواري طرح ريزي يك سامانة حقوقي بي نقص، عقل بشري نارساتر از آن است كه به تنهايي از عهدة اين كار برآيد. در نتيجه، براي انجام صحيح اين امر نيازمند وحي و كلام خدا هستيم (مصباح، 1365). البته اين گفته به معناي آن نيست كه حسن و قبح امور، ناشي از فرمان خداست، بلكه از ديدگاه آيت الله مصباح، امر يا نهي پروردگار تنها كاشف از خوبي و بدي ذاتي امور است. اساساً دليل فرمان دادن پروردگار به امور يا نهي كردن از آنها، همين حسن يا قبح مستتر در آنهاست (مصباح، 1384، ص90).

آيت الله مصباح دامنة عبوديت فرد نسبت به پروردگار را علاوه بر اعمال عبادي مانند نماز و روزه، به حوزة اخلاقيات هم مي كشاند. در همين راستا، به مفهوم آزادي غربي انتقاد مي كند. به اعتقاد وي، بندگي خدا بالاترين مقامي است كه فرد مي تواند به آن دست پيدا كند. بر مبناي اين ارزش، بايد ارادة خود را تابع خواست خدا قرار داد. آيت الله مصباح معتقد است: با وجود ارزش عبوديت، اعتقاد يك مسلمان به مفهوم آزادي غربي نامقبول و نوعي التقاط است؛ چراكه نمي توان هم مطلقاً آزاد و هم تابع ارادة عامل بيروني ـ يعني خداوند ـ باشيم (همو، 1377، ص147ـ148). وي بيان مي دارد: انسان مدرن غربي از مفاهيم سنتي رابطة بنده و مولا رها شده و در پي آن است تا حق خود را حتي از خداوند دريافت كند. به نظر آيت الله مصباح، در فرهنگ مدرن غربي جايي براي مفهوم تكليف قرار ندارد (همو، 1391ب، ص140). اما در ديدگاه اين انديشمند مسلمان، حق و تكليف مفاهيمي توأمان هستند كه براي ايجاد يكي، ديگري هم بايد وجود داشته باشد (مصباح، 1365).

آيت الله مصباح، توجه به مبدأ و معاد يا زندگي اخروي را از ويژگي هاي انحصاري نظام اخلاقي اسلام مي داند و معتقد است: افعال و اعمال انسان در زندگي مادي و دنيوي، ابزاري براي ساختن آن جهان است (همو، 1388ب، ص43). آيت الله مصباح، ترس متعادل از مرگ و پايان زندگي دنيوي را تدبيري حكيمانه از سوي خدا و موجب فايده براي زندگي اجتماعي معرفي مي كند؛ چراكه محركي است تا انسان ها حيات خود را با پي ريزي قوانين و مقررات، نظم ببخشند و از جرايم و خطاها اجتناب ورزند (همو، 1388الف، ص240ـ241). يكي از انتقادات آيت‎ الله مصباح به مكتب سودگرايي اين است كه اين مكتب، لذات اخروي را ناديده مي انگارد (همو، 1384، ص190).

اهميت مبدأ و معاد در نظام اخلاقي مطلوب آيت الله مصباح در جملات زير آشكار مي شود.

از ديدگاه اسلام، نيت كه مقوّم ارزش اخلاقى و يا روح ارزش اخلاقى است، تحقق آن مشروط به ايمان خواهد بود؛ اگر ايمان نباشد، چنين نيتى تحقق پيدا نمى كند و كارى كه بدون آن انجام شده بى ارزش خواهد بود. از اينجاست كه بايد گفت: در اسلام، ريشه ارزش ها ايمان به خدا و روز جزاست و چنان كه گفتيم: نظام اخلاقى اسلام با نظام عقيدتى آن مربوط است و نمى تواند مستقل از آن باشد (همو، 1391الف، ص118).

تكامل تدريجي اميال متزاحم باكاربست آگاهي، دين و اختيار

آيت الله مصباح اميال بشري را به دو دستة فطري و اكتسابي تقسيم مي كند. اميال فطري، آنهايي هستند كه انسان هيچ نقشي در پديد آوردنشان ندارد و در خلقتِ خود چنين است كه به برخي امور گرايش دارد. اين اميال، با ارادة فرد مي توانند تقويت شوند و به ميل اكتسابي تبديل شوند. به عنوان نمونه، فرد مي تواند با اختيار خود، ميل فطري علاقه را به حد عشق برساند (همو، 1391پ). اميال فطري در حالت مطلوب، به تدريج و با رشد انسان و اختيار او تكامل يافته و رشد مي كنند (همو، 1391ت). زندگي انسان صحنة كشاكش اميالي است كه برآوردن يكي، ممكن است با به دست آوردن ديگري در تزاحم باشد.

اما مشكل تعارض اميال به بن بست نمي انجامد. به گفتة آيت الله مصباح، دو عامل در اعمال اختياري انسان تأثيرگذارند: اول اميال فطري و غريزي كه از شدت و ضعف برخوردارند. دوم، آگاهي و شناخت كه مانند چراغ راهنما، مسير برآوردن اين ميل ها و گرايش ها را نشان مي دهد. براي نمونه، همين آگاهي است كه توصيه مي كند ميان برآوردن نيازهاي مادي و روحي نوع دوم را ترجيح دهيم (همان، ص193ـ194). اما وي آگاهي و عقل را به تنهايي كارآمد نمي داند و آن را با مؤلفة دين تكميل مي كند. چنانچه عقل از حل تعارض ميان برآوردن اميال ناتوان ماند، بايد از دين كمك گرفت. پس از نقش آفريني عقل و دين، در نشان دادن راه از ميان اميال متعارض، نوبت به ايفاي كاركرد مؤلفة اختيار و انتخاب [بايد توجه داشت كه اختيار با انتخاب تفاوت دارد. اختيار بدين معناست كه فاعل با خواست و ميل خود و بدون اجبار و تحميل نيروي ديگري، كاري را انجام مي دهد. اما انتخاب يعني گزينش و آن در جايي است كه فاعل نسبت به دو يا چند چيز مخالف، گرايش داشته، به خواست خود يكي از آنها را بر بقيه ترجيح دهد و آن را برگزيند (مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني ره، 1377، ص 115)] مي رسد. به نظر وي، حكمت وجود تزاحم ميان گرايش هاي فطري بشر همين است كه انسان با كاربست عقل، دين و اختيار راه درست را برگزيند و به مقامي وراي همة آفريده ها دست بيابد (مصباح، 1391ت). از اين رو، آيت الله مصباح بر روي نقش اختيار تأكيد نموده و آن را از اصول موضوعة اخلاق و مهم ترين آن مي داند (همو، 1391ث، ص28).

ابزار بودن جامعه براي كسب مصالح مادي و معنوي

نگرش هنجاري مطلوب در ديدگاه آيت الله مصباح غايت مدارانه است. از ديد اين نظريه پرداز معاصر مسلمان، در زندگي اجتماعي نيز انسان ها به دنبال اهدافي هستند. انسان با موجودي مانند زنبور عسل، كه زندگي اجتماعي اش غريزي است و هدفي را در آن دنبال نمي كند، تفاوت دارد. آدمي از تشكيل زندگي جمعي، تأمين بهتر و بيشتر نيازهاي مادي و معنوي خود را مي طلبد. جامعه مكاني است كه فرد در آن منفعت هاي لازم مادي را به دست آورده، عبادت مي كند و در يك كلام، به مقام كمال و سعادت مي رسد (همو، 1390، ج1، ص266ـ267). اين سعادت فرد است كه اهميت دارد و جايگاه جامعه در نظر وي ابزاري است كه زمينة برآوردن اين هدف را تأمين مي كند (شبان نيا، 1392).

ممكن است ديدگاه ابزاري آيت الله مصباح نسبت به جامعه، با ديد ليبرالي همسو تصور شود، به ويژه آنكه وي انگيزة اعمال انسان را سود فردي مي داند (مصباح، 1391ث، ص37). او همچنين مشي نظام سوسياليستي را به اين سبب مورد انتقاد قرار مي دهد كه از فرد مي خواهد تا منافع خود را بدون دريافت مابه ازايي به خاطر جامعه فدا كند (همو، 1365). بايد توجه داشت كه گفته هاي آيت الله مصباح در باب سودجويي افراد بحثي انسان شناسانه بوده و بيانگر واقعيتي روان شناسانه در انسان است. در حالي كه ايشان از بعد هنجاري و اخلاقي، سودگرايي را مشروط مي داند و با لحني انتقادي در مورد نظام سرمايه داري ليبرال، كه بر اولويت منافع فردي ثروت مندان تكيه مي كند، به اين شرح سخن مي گويد:

حكومت هاي ليبرالي براي اينكه نرخ بازار نشكند و سرمايه داران زيان نبينند، حاضرند ميليون ها تُن مواد غذايي را بسوزانند و يا در دريا غرق كنند. حاضرند ميليون ها انسان از گرسنگي بميرند، اما منافع مادي آنها لطمه نخورد. ولي اسلام هرگز چنين چيزي را اجازه نمي دهد (مصباح، 1390، ج1، ص271).

در واقع انتقاد آيت الله مصباح از جامعه گرايي سوسياليسم در مورد حقوق و مصالح جامعه، متوجه مفهوم جامعه به عنوان تركيبي حقيقي و تقدم بخشيدن به آن به عنوان موجودي مجزا و برتر از افراد است. به عبارت ديگر، فرد نبايد ابزار موجودي غيرحقيقي با عنوان جامعه شود. در عين حال، او معتقد است كه بايد مصالح جامعه به معناي مجموعة كثيري از افراد، بر منافع يك فرد اولويت داشته باشد؛ چراكه جامعه تعداد بيشتري را دربر دارد. چنانچه مصلحت 99 نفر تأمين شود، مي توان منافع يك فرد را فدا نمود. البته اين به معناي اصالت جامعه نخواهد بود، بلكه اصالت دادن به همان فرد است كه اين بار پرشمارتر ظاهر گشته است. اين عقيدة آيت الله مصباح، در قالب اصل بهترين چيزها براي بيشترين افراد مي گنجد (مصاحبة مؤلف با قاسم شبان نيا، 1392). اين اصل متضمن آن است كه در وضعيت مطلوب، وظيفة دولت اسلامي اين است كه بهترين كمالات مادي و معنوي را براي بيشترين تعداد ممكن افراد جامعه تأمين كند (شبان نيا، 1389، ص18). در اينجا ديدگاه وي به اصل فايده گرايانة حداكثر شادي براي بيشتر افراد نزديك مي شود. با اين تفاوت كه آيت الله مصباح سود را منحصر به نوع مادي آن نمي داند (مصباح، 1384، ص190). همچنين وي در يكي از مقالات خود، اين استدلال را براي تقدم منافع فرد بيان مي دارد كه متفاوت از جنس استدلال هاي فايده گرايانه است: گذشت و فداكارى هرچند موجب محروميت هايى از منافع مادى مي شود، ولى در عوض، كمالات روحى و معنوى را در افراد به وجود مى آورد كه حصول آنها هدف اصلى از آفرينش جهان و انسان است (همو، 1365). بنا به اين استدلال، فرد هنگامي كه از منافعش به نفع افراد بيشتر و براي رضايت پروردگار مي گذرد، باز هم به منفعت فردي، البته از نوع اخروي آن، مي رسد. اين مسئله آنگاه اهميت بيشتري مي يابد كه به ياد آوريم از ديدگاه آيت الله مصباح تأمين مصالح معنوي، يا همان اخروي نسبت به نوع مادي آن، از اهميت بيشتري برخوردار است (همو، 1388الف، ص337). در جايي ديگر نيز آيت الله مصباح بيان مي دارد: اسلام ... اهتمام به مسائل اجتماعي و تلاش براي مصالح همۀ انسان ها را در قالب تكاليف اجتماعي مختلفي واجب دانسته و بي تفاوت بودن نسبت به آنها را از گناهان بزرگ شمرده است (همو، 1371، ص10).

نقش دولت اسلامي در تحقق سعادت فرد

از نظرگاه آيت الله مصباح، به دليل پيوند زندگي دنيوي و اخروي لازم است تا فرد سراسر حوزه هاي زندگي خود را زير چتر قوانين اسلام قرار دهد. اين انديشه، در مقابل سكولاريسم قرار دارد. وي معتقد است: سكولاريسم و انحصار دين در حوزة خصوصي، از اومانيسم و انسان گرايي سرچشمه مي گيرد. اومانيسم يا به تعبير آيت الله مصباح، مادر همة گرايش ها در غرب، سبب شده تا در عرصة قانون گذاري و تنظيم زندگي اجتماعي، دين، فاقد صلاحيت تلقي گردد و انسان جايگزين آن شود (همو، 1390، ج1، ص175ـ176). در باور آيت الله مصباح، دين و حوزة عمومي پيوند خورده اند. به باور او، نظر اسلام اين است كه همة شئون سياست بايد خدايي باشد (همو، 1377، ص20). اساس استدلال او در مورد پيوستگي دين و سياست، به حق مالكيت خدا بر انسان ها برمي گردد (مصباح، 1390، ج2، ص211). تنها كسي كه صلاحيت تصرف در شأن افراد را دارد خدا است. هيچ انساني حق و صلاحيت اين تصرف را ندارد. از اين رو، حكومت، كه لازمة آن تصرف در مال، جان و حقوق افراد است، فقط مي تواند از آن خدا باشد (مصباح، 1388ب، ص19-20). با اين مقدمات، آيت الله مصباح بيان مي كند كه خداوند تنها به افراد خاصي اذن داده و ايشان را براي حكومت بر مردم منصوب نموده است. اختيار قانون گذاري از سوي خداوند و در طول او به پيامبرˆ و ائمة معصومين‰ داده شده است (مصباح، 1390، ج1، ص237ـ238).

به عقيدة وي، در زمان غيبت آخرين امام شيعه نيز حاكم بايد مشروعيت خود را به طور غيرمستقيم از خدا و با دارا بودن صفاتي كه توسط ائمه‰ بيان شده، به دست آورد. نظر و پذيرش مردم صرفاً مقبوليت را براي ولي فقيه فراهم مي كند (همو، 1388ب، ص73). البته ملاك عمل ولي فقيه، احكام دين است و نبايد هوا و هوس شخصي را مبناي كار قرار دهد. در غير اين صورت، خودبه خود ولايتش را از دست مي دهد و دستوراتش لازم الإجرا نخواهند بود (همان، ص110ـ111). ازاين رو، لازم است تا ولي فقيه از بالاترين درجات تقوا و عدالت برخوردار باشد (همو، 1390، ج2، ص183). اصولاً آيت الله مصباح معتقد است: براي تربيت صحيح جامعه و كسب مصالح اجتماعي، لازم است اقليتي از افراد، كه در كنار شايستگي علمي، از صلاحيت اخلاقي هم برخوردار هستند، امور خطير جامعه را بر عهده بگيرند (همو، 1368، ص379).

ج. مقايسة نگرش هنجاري آيت الله مصباح و السدير مك اينتاير

نقطة ورود مشترك مك اينتاير و آيت الله مصباح به نقد نگرش هنجاري غرب مدرن، فردگرايي افراطي و خودمحورانه است. از نظر آنان، اين ويژگي اخلاقيات غربي، ارزش هاي اخلاقي را از خود تهي مي كند. مك اينتاير عاطفه گرايي و تدوين احكام اخلاقي بر مبناي عواطف و احساسات فردي را بيماري فراگير فلسفة اخلاق غرب توصيف مي كند. آيت الله مصباح نيز تكيه بر خواست فردي در تنظيم سامانة اخلاقي را مورد نقد قرار داده است. اما اين دو منتقد ليبراليسم، راه هاي متفاوتي را براي علاج درمان فردگرايي افراطي ليبراليسم در عرصة هنجاري پيموده اند. مك اينتاير حركت در درون اجتماع و تاريخ را به عنوان مهار اين فردگرايي برگزيده است. اما آيت الله مصباح در كنار نقد فردگرايي در اخلاق، اصالت جامعه را نيز در اين زمينه به نقد كشيده است. راه حل اين نظريه پرداز مسلمان، آن است كه بايد دستورات خداوند را كه كاشف از حسن و قبح ذاتي و مستتر در امور است، ملاك قرار داد. خدامحوري به اين معنا در اخلاق، همان قيد و مهاري است كه آيت الله مصباح براي فردگرايي افراطي ليبرال ترسيم مي كند. لازم به يادآوري است كه از ديدگاه وي، تسليم به ارادة الهي بايستي از روي اختيار باشد. چنان كه مي دانيم جامعه گراياني چون مك اينتاير نيز با ورود دين و خدا به حوزة اخلاق مخالفتي ندارند، اما برداشت از اين دو را مستند به جامعه و تاريخ مي كنند و از اين نقطه از آيت الله مصباح جدا مي شوند.

محور ديگر مقايسة نگرش هنجاري اين دو نظريه پرداز، اين است كه هم مك اينتاير و هم آيت الله مصباح منتقد تصوير بسيط از خيرها و امور مطلوب مي باشند. مك اينتاير معتقد است: غرب، افراد را در ميان انبوهي از خواست هاي دلبخواهانه رها و سردرگم نموده است. آيت الله مصباح نيز اميال و خواسته هاي افراد را يك نظام سلسله مراتبي معرفي مي كند. وي دسته بندي اميال فطري و اكتسابي و همچنين مادي و معنوي را مطرح نموده و معتقد است: نوع معنوي اميال اولويت دارد. فرد بايد با كمك فطرت، عقل و ـ در مرحلة بالاتر ـ دين، از ميان اين سلسلة اميال انتخاب كند. در حالي كه مك اينتاير عامل راهنمايي افراد را خيرهاي برتري مي دانند كه جامعه آنها را كشف مي كند.

پيوند دين و اخلاق با سياست، باوري است كه در مورد آن همسويي قابل توجهي ميان مك اينتاير و آيت الله مصباح وجود دارد؛ هر دو معتقدند تفكيك ليبرالي حوزة خصوصي و عمومي، و تهي كردن عرصة اخير از هر گزارة اخلاقي، ارزشي و مذهبي، سبب بي روح شدن حوزة سياست شده است. مك اينتاير در برابر دولت بي طرف ليبراليسم جبهه گرفته و با اتكاي به سنت ارسطويي، در پي احياي مدل اصلاح شدة دولت شهر يوناني است؛ جايي كه هدف زندگي سياسي، پرورش افراد نيك است. در همين راستا، او شهروندان را به دو دستة مربيان بافضيلت و شاگردان تقسيم مي كند. آيت الله مصباح نيز با نقد سكولاريسم، ديني كردن عرصة سياست را هدف خود قرار داده است.

اما تفاوت هايي در مسير رسيدن اين دو نظريه پرداز به دولت ديني و اخلاقي وجود دارد. استدلال آيت الله مصباح در حمايت از دولت ديني، مبتني بر حق مالكيت خدا بر انسان و در نتيجه، حقّ انحصاري تصرف خدا در حقوق و مال و جان افراد است. وي همچنين به پيوند زندگي دنيوي و اخروي در اين زمينه مي كند. اما استدلال هاي مك اينتاير اصولاً از جنس ديگري است. به نظر مي رسد، وي با دين و ارزش هاي اخلاقي به عنوان واقعيت هايي در زندگي عمومي، كه به هر حال بايد به رسميت شناخته شوند، برخورد مي كند. درواقع، نوعي عملگرايي در استدلال او به چشم مي خورد. تفاوت ديگري نيز در اينجا قابل ذكر است و آن اينكه ايده آل آيت الله مصباح نظرية ولايت فقيه و حاكميت يك مرجع ديني بر عرصة سياست است؛ امري كه در نظرية مك اينتاير جز به صورت گذرا، آنجا كه با منظور كردن پرورش نيكان به عنوان هدف زندگي سياسي، جامعه را به دو دستة مربي و شاگرد تقسيم مي كند، به چشم نمي خورد. مك اينتاير، بدون داشتن دغدغة واگذاري حكومت به مرجعيت هاي ديني، خواستار آن است كه صرفاً گرايش هاي اخلاقي و ديني در عرصة عمومي رسميت يابند. او نيز چون ليبرال ها، ديني سازي مطلق عرصة سياست را مستعد ايجاد خطر دولت تماميت  خواه مي داند. ازاين رو، هرگز از ايجاد دولتي ارسطويي در ابعاد ملي دفاع نمي كند. اما آيت الله مصباح چنين دغدغه اي ندارد و ديني سازي دولت در قالب نظرية ولايت فقيه را از خطرات مدنظر مك اينتاير به دور مي بيند.

نقطة مشابهت بعدي در مقايسة نگرش هنجاري اين نظريه پردازان، در غايت محوري نگرش هنجاري آنهاست. اساساً مك اينتاير، به دليل همين غايت محوري به فلسفة ارسطويي متمايل شده است. چنان كه ديديم آيت الله مصباح هم غايت اخلاقيات را سعادت و دستيابي به لذات پايدار و اخروي مي داند.

نكتة ديگري كه در اين مقايسه بايد خاطرنشان كرد، نوع نگرش مك اينتاير و آيت الله مصباح به ارزش جامعه است. مك اينتاير جامعه گرا از رويكرد ابزاري فرد ليبرال به جامعه انتقاد كرده، منش عاطفه گرا را مسبب اين ديد ابزاري معرفي مي كند؛ منشي كه در آن فرد براي كسب خواسته هاي خويش، سعي دارد سليقه و ميل خود را به عنوان امري غيرشخصي به ديگران بقبولاند. به بيان ديگر، آنها را در راه كسب اهداف شخصي اش استثمار كند. از سوي ديگر، آيت الله مصباح نيز جامعه و زندگي اجتماعي را ابزاري براي تأمين نيازهاي مادي و معنوي فرد مي داند. در نگاه اوليه، به نظر مي رسد كه ايشان نيز به دليل داشتن ديد ابزاري به مانند ليبرال ها مورد انتقاد مك اينتاير باشد، اما با نگاهي دقيق تر به آثار آيت الله مصباح درخواهيم يافت كه وي نگاه سودگرايانة ليبرالي به محيط پيرامون و تجلي آن يعني اقتصاد سرمايه داري را به بوتة نقد كشيده است. اين امر به دليل تكية آيت الله مصباح بر نيازهاي غيرمادي است كه سبب تمايز وي از فردگرايي ليبراليسم مي باشد. به بيان روشن تر، تأمين نياز معنوي مرجح بر نياز مادي بوده و به همين دليل، گاهي گذشتن از نياز مادي يا سود فردي، سبب كسب سود معنوي مي شود. همين انگيزه سبب مي شود تا وي فرد را به فداكاري در زمينة نيازهاي فردي و مادي خود دعوت كند. اين باور و نقدهاي آيت الله مصباح به سرمايه داري غربي، فاصلة وي را با مك اينتاير در عرصة ديد ابزاري كم مي كند.

نتيجه گيري

در اين مقاله، نظريات هنجاري آيت الله مصباح به عنوان نمايندة انديشمندان مسلمان و السدير مك اينتاير به نمايندگي از جامعه گرايان در نقد مباني ليبراليسم تبيين و سپس مقايسه شده است.

حاصل بررسي وجه هنجاري انديشة آيت الله مصباح اين بود كه وي معتقد است: احكام و اعمال اخلاقي غايت محور بوده و با هدف كسب سعادت تدوين و اجرا مي شوند. اين گزاره هاي اخلاقي نه بر مبناي ميل فردي و يا سنت هاي اجتماعي، بلكه برپاية دستيابي به كمال و با قصد بهسازي زندگي اخروي تنظيم شده اند. جامعه نيز ابزاري است كه در آن فرد نيازهاي مادي و معنوي خود را تأمين مي نمايد. البته اين به معناي خودمحوري و ناديده گرفتن حقوق ديگران نيست؛ چراكه گاه ياري رساندن به ديگران براي كسب نيازهايشان، سبب كسب سود فردي البته از نوع اخروي مي گردد. نكتة ديگر اينكه فرد بايد با كمك عقل و دين، اميال متعارض و متزاحم خود را رده بندي نموده و در برآوردن آنها دست به گزينشي بزند كه رو به سوي سعادت داشته باشد. همچنين برخلاف مشي ليبرالي حكومت سكولار، آيت الله مصباح به برپايي حكومت ديني به دست ولي فقيه مي انديشد.

نگرش هنجاري السدير مك اينتاير نيز با پيروي از سنت ارسطويي، غايت محور بوده و كسب سعادت را هدف قرار داده است. از سوي ديگر، به اعتقاد وي، گزاره هاي اخلاقي نه بر مبناي عواطف و احساسات فردي، بلكه برخاسته از متن اجتماع ند. در محوري ديگر از وجه هنجاري، مك اينتاير عاطفه گرايي را سبب ايجاد ديدي ابزاري در ليبراليسم مي داند كه بر مبناي آن افراد براي كسب خواسته هاي شخصي، ديگران را استثمار مي كنند. وي همچنين با نقد حوزة عمومي عاري از ارزش ها و فضايل، و برخلاف دولت بي طرف ليبرال، معتقد است پرورش اخلاقي افراد، در اجتماع و با دخالت دولت شكل مي گيرد.

حاصل اينكه مي توان گفت: در مقام مقايسه، آيت الله مصباح و مك اينتاير هر دو در وجه سلبي انديشة خود يعني نقد فردگرايي افراطي ليبراليسم در حوزة تدوين گزاره هاي اخلاقي همسو هستند. اما در زمينة ايجابي، شباهت ها و تفاوت هايي را در كنار يكديگر دارا مي باشند. اگرچه هر دو انديشمند، اخلاق را غايت محور دانسته و نيز به جاي دولت بي طرف و سكولار از دولت مداخله گر در امور اخلاقي حمايت نموده اند، اما از تفاوت  ديدگاه هاي آنها نيز نبايد غافل بود. مك اينتاير اصول اخلاقي را محصول جامعه مي داند. اما در ديدگاه آيت الله مصباح، نفس هر عمل و ارتباط آن با كمال و سعادت است كه ارزش اخلاقي آن عمل را تعيين مي كند و جامعه در تعيين اين ارزش نقشي ندارد. خداوند، و نه جامعه يا هر مؤلفة ديگري، گزاره هاي اخلاقي را كشف و بيان مي كند. همچنين ديدگاه نگاه اين دو منتقد ليبراليسم، به ارزش جامعه نيز متفاوت است. جامعه در انديشة آيت الله مصباح صرفاً ابزار فرد براي كسب سعادت است. اما مك اينتاير به عنوان يك جامعه گرا، آن را مؤلفه اي فراتر از يك ابزار و محلي براي شكوفايي مي داند. تفاوت ديگر در عمق و دامنة دخالت دولت در اخلاق است؛ يعني مك اينتاير به مانند آيت الله مصباح از تشكيل حكومتي ديني، با زعامت يك مرجع ديني، آن هم در مقياس دولت ـ ملت ها حمايت نخواهد نمود.


منابع

براتعلي پور، مهدي، 1385، شمول گرايي اخلاقي و ويژه نگري جماعتي، مجلة دانشكدة حقوق و علوم سياسي، ش 73، ص 61ـ86.

حسيني بهشتي، عليرضا، 1380، بنياد نظري سياست در جوامع چندفرهنگي، تهران، بقعه.

زائري، قاسم، 1384، بحران اخلاق مدرنيت و نظريه ي اخلاق مك اينتاير، راهبرد، ش36، ص453-466.

ساطع، نفيسه، 1388، نظرگاه مك اينتاير دربارة فرهنگ و تفكر غرب، مطالعات اسلامي: فلسفه و كلام، ش پياپي 2/82، ص 81ـ114.

سوزنچي، حسين، 1385، اصالت فرد، جامعه يا هر دو؛ بررسي تطبيقي آراي استاد مطهري و استاد مصباح، قبسات، ش 42، ص 41ـ60.

شبان نيا، قاسم، 1389، رابطة عدالت و پيشرفت در دولت ديني از منظر علامه محمدتقي مصباح، معرفت سياسي، ش3، ص5ـ26.

ـــــ ، 1392،  پيرامون مباني فلسفة سياسي آيت اله مصباح، (مصاحبه) [فايل صوتي منتشر نشده].

شهرياري، حميد، 1383، فلسفة اخلاق و سياست ارسطو و افلاطون از ديدگاه السدير مك اينتاير، نقد كتاب، ش 30، ص 171ـ203.

ـــــ، 1385، فلسفة اخلاق در تفكر غرب از ديدگاه السدير مك اينتاير، تهران، سمت.

علوي پور، سيدمحسن، 1388، بحران اخلاقي مدرن و چرخش ارسطويي مك اينتاير، معرفت اخلاقي، ش1، ص7ـ46.

قرباني، قدرت اله، 1387، سنت ارسطويي در فلسفة اخلاق غرب: ديدگاه هاي مك اينتاير، انديشة ديني دانشگاه شيراز، ش 27، ص 61ـ82.

مالهال، استفن و ادم سوئيفت، 1385، جامعه گرايان و نقد ليبراليسم (گزيدة انديشه هاي سندل، مك اينتاير، تيلور و والزر)، ترجمة جمعي از مترجمان، قم، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامي.

مصباح، محمدتقي، 1365، خاستگاه حقوق، بازيابي شده از: http://mesbahyazdi.ir/node/826 .

ـــــ، 1368، جامعه و تاريخ از ديدگاه قرآن، قم، سازمان تبليغات اسلامي.

ـــــ، 1371، نگاهي گذرا بر فلسفة سياسي اسلام، معرفت، ش3، ص 10ـ12.

ـــــ، 1377، سلسله مباحث اسلام، سياست و حكومت، تهران، دفتر مطالعات و بررسي هاي سياسي.

ـــــ، 1384، نقد و بررسي مكاتب اخلاقي، تحقيق و نگارش احمدحسين شريفي، قم، م‍ؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني (ره).

ـــــ، 1388الف، انسان سازي در قرآن، تنظيم و تدوين محمود فتحعلي، قم، م‍ؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني ره.

ـــــ، 1388ب، نگاهي گذرا به نظريه ولايت فقيه، به قلم محمدمهدي نادري قمي، قم، م‍ؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني (ره).

ـــــ، 1390، نظرية سياسي اسلام، تحقيق و نگارش كريم سبحاني، قم، م‍ؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني (ره).

ـــــ، 1391الف، اخلاق در قرآن، تحقيق و نگارش محمدحسين اسكندري، قم، م‍ؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني (ره).

ـــــ، 1391ب، چكيده اي از انديشه هاي بنيادين اسلامي، ترجمة حسين علي عربي، تدوين محمدمهدي نادري قمي، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره)، بازيابي شده از http://mesbahyazdi.ir/node/4381 .

ـــــ، 1391پ، واكاوي حقيقت اميال، متن سخنراني در دفتر مقام معظم رهبري، بازيابي شده از http://www.mesbahyazdi.ir/node/4108 .

ـــــ، 1391ت، تعامل شناخت ها و اميال در تكامل انسان، متن سخنراني در دفتر مقام معظم رهبري، بازيابي شده از http://www.mesbahyazdi.ir/node/4120 .

ـــــ، 1391ث، اخلاق در قرآن، قم، م‍ؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني (ره).

مك اينتاير، السدير، 1390، در پي فضيلت (تحقيقي در نظرية اخلاقي)، ترجمة حميد شهرياري و محمد علي شمالي، تهران، سمت.

مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني (ره)، 1377، فلسفة اخلاق، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني (ره).

نعمتي، رضا، 18 مرداد1390، مايكل سندل و مكتب اجتماع گرايي، رسالت، ص17.

واعظي، احمد، 1387، جامعه گرايي و نسبت آن با ليبراليسم و هرمونوتيك، علوم سياسي، ش41، ص 9ـ30.