بررسي نظريات مطرح پيرامون جنبش‌هاي سال 2011 در جهان اسلام

سال 5، شماره 2، پاييز و زمستان 1392، صفحه 113 ـ 132

 

محمدعلي رنجبر / دانشجوي دكتري علوم سياسي مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خمينيmaranjbar59@gmail.com
دريافت: 24/6/1392 ـ پذيرش: 23/11/1392
چكيده
تحولات سال 2011 در جهان اسلام، كه چندين كشور را دربر گرفت، بار ديگر تحليلگران و انديشمندان را واداشت تا به بررسي و تحليل ماهيت اين تحولات بپردازند. پيرامون اين تحولات، طيف وسيعي از نظريات ارائه شده است. در يك‌سو، تجددخواهي است كه در قالب بهار عربي و ليبرال دموكراسي مطرح شده‌اند. از سوي ديگر، افراط‌گرايي است كه در قالب سلفي‌گرايي مطرح شده است. در اين ميان، مقام معظم رهبري اين تحولات را در قالب «بيداري اسلامي» و بازگشت به هويت اسلامي كه متأثر از انقلاب اسلامي است، تحليل مي‌كنند. تحقيق حاضر، به دنبال اين است تا با استفاده از روش توصيفي‌ـ تحليلي، به ارزيابي نظريات مطرح پيرامون اين تحولات بپردازد. يافته‌هاي علمي اين تحقيق، حكايت از اين دارد كه نظرية بيداري اسلامي تنها نظريه‌اي است كه مي‌تواند واقعيت اين تحولات از حيث اعتقادي، رفتاري و ساختاري تبيين نمايد و اهداف واقعي اين جنبش‌ها را تحليل كند.

كليدواژه‌ها: ليبرال دموكراسي، بهار عربي، سلفي‌گرايي، بيداري اسلامي.


مقدمه

جهان اسلام در طول تاريخ، بخصوص پس از فروپاشي امپراتوري عثماني، كه عنوان اسلامي را اساس مشروعيت خود قرار داده بود، همواره مورد طمع غرب بوده است. درواقع، منابع طبيعي سرشار جهان اسلام، بخصوص خاورميانه و موقعيت استراتژيكي آن، پاي دنياي غرب را به جهان اسلام باز كرد. غربي ها از ابتدا با شيوه هاي گوناگون نظامي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي، سعي در تحميل اقتدار نظامي ، سياسي، اقتصادي و فرهنگي خود و تحقير اصول، ارزش ها، باورها و در يك كلام، تغيير هويت اسلامي جهان اسلام را داشتند. به موازات اين تحقيرشدگي، عده اي از انديشمندان و نخبگان در جهان اسلام مبارزه خود عليه غرب را آغاز كردند و پايه گذار جنبش هايي در جهان اسلام شدند. به طور كلي، مي توان اين جنبش ها را به دو دسته تقسيم كرد: دسته اي از اين جنبش ها، از سوي كساني شكل گرفت كه عامل عقب ماندگي را اسلام مي دانستند. آنها معتقد بودند: بايد براي پياده كردن ارزش ها و مدل هاي غربي (در همه زمينه ها) كوشيد. اين جنبش ها را در اصطلاح، جنبش هاي تجددخواه يا غرب گرا مي نامند. در مقابل اين جنبش ها، جنبش هاي ديگري در جهان اسلام شكل گرفت كه تنها راه مبارزه عليه غرب را بازگشت به اسلام و احياي هويت اسلامي مي دانستند. آنها برخلاف جنبش هاي غرب گرا، كه برگرفته از افكار ليبراليستي، ماركسيستي و ناسيوناليستي، غرب بودند، دوري از هويت اصيل اسلامي را عامل اين تحقيرشدگي مي دانستند. اين جنبش ها را در اصطلاح جنبش هاي اسلام گرا مي نامند. انقلاب اسلامي ايران، نمونه اي از جنبش هاي اسلام گراست. البته در بين اسلام گرايان، برخي گروه هاي افراطي، عمدتاً در جهان اهل سنت نيز شكل گرفتند كه آنها را سلفي و بنيادگرا مي دانند.

سال 2011 براي جهان اسلام، توأم با سونامي اي بود كه بخش زيادي از كشورهاي اسلامي از جمله تونس، مصر، ليبي، بحرين و يمن را دربرگرفت. اين حركت زماني اهميتي دوچندان مي يابد كه بدانيم براساس فرهنگ سياسي اهل سنت قيام، انقلاب و هرگونه اعتراضي عليه حاكم وقت، حرام و غيرجايز است. با توجه به اين مسئله، بسياري از متفكران و نظريه پردازان براساس اصول، مباني و اهداف خود به ارائة نظريه و تحليل پيرامون اين وقايع پرداختند. عده اي از نظريه پردازان، اين تحولات را در راستاي جنبش هاي غرب گرا و در قالب نظريات ليبرال دموكراسي، و يا بهار عربي، معرفي مي كنند. برخي ديگر، اين تحولات را در راستاي جنبش هاي اسلام گرا بيداري اسلامي و يا سلفي گري قلمداد مي كنند. اما به راستي كداميك از اين نظريات، توان بيان تمام واقعيت اين جنبش ها را دارند؟ خاستگاه هريك از اين نظريات چيست؟ چه ارزيابي اي از اين نظريات مي توان ارايه كرد؟ واقع نمايي هريك از اين نظريات، نسبت به اين تحولات، به چه ميزان است؟ اينها سؤالاتي هستند كه در اين تحقيق نگارنده در پي پاسخ به آنهاست. با توجه به اهميت اين تحولات، ضروري است تا با ارزيابي تمام نظريات مطرح، با توجه به واقع نمايي اين نظريات، به نظريه صحيح پيرامون اين تحولات دست يابيم.

1ـ نظريه بهار عربي

يكي از مهم ترين نظرياتي كه بيشتر از سوي رسانه هاي عربي و غربي، پيرامون جنبش هاي اخير جهان اسلام مطرح مي شود بهار عربي است. براي نمونه، در ويكي پدياي انگليسي، در صفحه اي با نام بهار عربي، در فرآيند تعريف و تبيين تحولات اخير منطقه مجموعاً هفتاد بار از كلمات و واژگاني همچون دموكراسي، آزادي، حقوق بشر و اصلاحات بهره گرفته است. در حالي كه از ميان تقريباً بيست هزار واژه اي كه در اين صفحه نگاشته شده است، تنها شش بار از كلمه اسلام و دين استفاده شده است كه دو مورد آن مربوط به سيف الاسلام قذافي است. ساير موارد هيچ ارتباطي به موضوع ماهيت اسلامي اين انقلاب ها ندارد. همچنين در اين صفحه به صراحت خاستگاه و انگيزه اصلي بروز قيام مردمي در اين كشورها، به اموري چون دولت هاي استبدادي، فقر شديد، فساد اداري و دولتي، نقض حقوق بشر، تورم، فرقه گرايي، و بيكاري منحصر گشته و اهداف حقيقي اين انقلاب ها نيز به مواردي همچون تغيير رژيم حاكم، انتخابات آزاد و عادلانه، رعايت حقوق بشر، و در نهايت، دموكراسي تقليل يافته است. روشن است كه در اين نگاه، هيچ بازتابي از تأثير آموزه هاي ديني و شور اسلام خواهي در تحقق تحولات اخير به چشم نمي خورد (ويكي پديا انگليسي، 2011).

درواقع، مهم ترين تأكيد اين نظريه بر مشكلات اقتصادي و فقر و بيكاري در جهان اسلام است. اما خاستگاه اين نظريه چيست؟ و مابه ازاي خارجي آن در گذشته چه بوده و چه سرنوشتي را در پي داشته است؟

الف. خاستگاه نظريه بهار عربي

در رابطه با خاستگاه اين نظريه، ريشه در جنبش هاي ملي گرا يا همان پان عربيسم دارد. به بيان ديگر، اين نظريه معتقد است: علت خيزش هاي اخير در جهان اسلام، نه اعتقادات مذهبي بلكه احساسات ملي و عربي است. مردم به دنبال آزادي هاي ملي و رفع مشكلات اقتصادي و سياسي خود هستند. البته به كار گيري واژه بهار در مورد جنبش هاي مردمي، بخصوص از سوي غربي ها سابقه دارد كه سرنوشت همة آنها، با خيانت و عدم مداخله غربي ها با شكست روبه رو شد و انسان هاي بي گناهي در اين ماجرا ها كشته شدند. براي نمونه: 1. بهار بوداپست (بهرام افتخاري، 1382)؛ 2. بهار پراك (صادقي، 1389)؛ 3. بهار پكن (قديري، 1388). در اين وقايع، غرب علي رغم حمايت هاي رسانه اي از انقلابيون و ناميدن اين تظاهرات به بهار، زماني كه منافع خود را در خطر ديد و احساس كرد كه حكومت هاي كمونيست شوروي و چين، براي سركوب انقلاب هاي مردمي عزم و اراده اي جدي دارند، حمايت خود را از انقلابيون رها و آنها را تنها گذاشت تا كاملاً سركوب شوند.

ب. ارزيابي

براي ارزيابي دقيق اين نظريه، يادآوري چند نكته ضروري است:

1. اينكه بسياري براساس يك پندار اشتباه، تصور مي كنند كه دغدغه اقتصادي يا سياسي، لزوماً دلالت بر غيرديني بودن آن چيز مي كند. به عبارت ديگر، برخي از نظريه پردازان غربي، در يك تصور غلط دين را تنها، عامل رفع نيازهاي معنوي و اخروي مي پندارند. ازاين رو، تصور مي كنند كه دين و مذهب نمي تواند عامل جنبش و تحرك و قيام شود و يا نمي تواند پاسخ گوي نيازهاي سياسي و اقتصادي بشر باشد. ازاين رو، اگر قيامي با دغدغه مبارزه با استبداد و فساد اقتصادي، فرهنگي و رفع مشكلات معيشتي شكل گرفت، لزوماً قيامي غيرديني است و بايد عناوين ديگري را براي آن تعيين كرد.

2. اينكه بسياري از كساني كه قايل به بهار عربي هستند، فقط به مشكلات معيشتي، اقتصادي و بعضاً سياسي مردم عنايت و توجه ويژه اي دارند؛ هيچ توجهي به بسياري از مشكلات فرهنگي جوامع اسلامي ندارند. به بيان ديگر، مشكل اين نظريه اين است كه انعكاس دهنده تمام واقعيت نيست و از نوعي تقليل گرايي رنج مي برد. براي نمونه، نظرياتي كه از سوي نظريه پردازان غربي پيرامون انقلاب اسلامي صادر شده است، شاهدي است بر اين مدعا. مثلاً، برخي انقلاب اسلامي را تنها معلول مشكلات اقتصادي، فقدان آزادي هاي سياسي، جنگ طبقاتي، فشارهاي بين المللي و يا غيره مي دانند (ابوطالبي، 1388). ازاين رو، از حيث ارزش علمي، به هيچ وجه، نمي توان به نظريه اي كه تنها بيانگر بخشي از واقعيت بيروني يك پديده است، تمسك كرد.

هر نظريه پردازي براي اينكه بتواند نظريه خود را از جهت تئوريك استحكام بخشد، آن نظريه را بر يك كلان نظريه يا نظريه مادر مبتني مي كند. ازاين رو، تكيه اصلي اين نظريه، بر ناسيوناليسم عربي و ملي گرايي است. اما تجربة تاريخي نشان مي دهد كه جنبش هاي ملي گرا به هيچ وجه نتوانستند جهان عرب را به مجد و عظمت گذشته سوق دهند؛ زيرا علي رغم دستاوردهاي ابتدايي و ظاهري، مانند ملي شدن صنعت نفت در ايران و يا ملي شدن كانال سوئز در مصر، به دلايل مختلف زير با شكست مواجه شدند:

الف. خيانت هاي رهبران ملي گرا به اهداف اين جنبش ها: براي نمونه، در مصر برخلاف اهداف اوليه، انورسادات پيمان كمپ ديويد را امضا و رژيم صهيونيستي را به رسميت شناخت.

ب. ملي گرايي مهم ترين عامل تفرقه بين مسلمانان؛ زيرا در بين كشورهاي منطقه سه كشور ايران، تركيه و مصر از اهميت فوق العاده اي برخوردارند. مهم ترين هدف استعمار جدايي اين سه كشور از يكديگر مي باشد. ازاين رو، تنها عامل پيوند دهنده بين اين سه كشور، يعني اسلام را از صحنه خارج كرده، و با طرح شعارهايي ملي گرايانه در قالب پان تركيسم در تركيه، پان عربيسم در مصر و پان ايرانيسم در ايران، به ايجاد تفرقه بين ملل مسلمان پرداختند.

ج. شكست پي در پي از اسراييل: ملي گرايان در ابتدا مدعي بودند كه براي بازگرداندن فلسطين به دامان خلق عرب تلاش خواهند كرد. ازاين رو، با شعارهاي ملي گرايانه سعي در تهييج اعراب عليه اسراييل داشتند. اما شكست هاي تحقيرآميزي از سوي اسراييل به اعراب تحميل شد كه مهم ترين آن، در سال 1967 يعني جنگ شش روزه بود. در اين جنگ، اسراييل توانست ارتش هاي عرب را به راحتي شكست دهد و بخش هاي زيادي از بلندي هاي جولان در سوريه، صحراي سينا در مصر، جنوب لبنان و كرانه باختري رود اردن را در تصرف درآورد. اين نبردها به حدي براي اعراب تحقيرآميز بود كه در نظر بسياري از اعراب، اسراييل به اسطوره شكست ناپذير تبديل شد.

د. حمله صدام حسين به كويت: صدام حسين خود را سردار قادسيه در جنگ با انقلاب اسلامي معرفي كرد و توانست اتحاد همه اعراب به جز سوريه را براي جنگ عليه ايران با خود همراه كند، اما تكيه رزمندگان ايراني بر اسلام ناب موجب شكست صدام و تحقير او شد. صدام نيز براي احياي اقتدار خود، علي رغم تأكيد بر اتحاد ملي عربي، به كويت حمله كرد. ازاين رو، با توجه به اينكه، شعارها و جنبش هاي ملي گرايانه نتوانستند، عظمت و مجد گذشته جهان اسلام را برگردانند و در مقابل، جنبش هاي اسلام گرا مانند انقلاب اسلامي و حزب الله لبنان، با اتكا بر اصول و شعارهاي اسلام ناب، توانستند براي اولين بار شكستي سخت را به اسراييل تحميل كنند و افسانه شكست ناپذيري اسراييل به واقعيت تبديل شد و اسرائيل شكست سختي متحمل شد.

شعارهاي مطرح در اين تحولات، كه به عنوان نمادي بر خواسته هاي واقعي مردم در انقلاب است، به  خوبي نشان مي دهد كه اين شعارها، هيچ ارتباطي با شعارهاي و نماد هاي ملي گرايانه ندارد. شعارهايي از قبيل:

الف. الشعب يريد اسقاط النظام: با مشاهده و مطالعة اين تحولات، به اين نتيجه مي رسيم كه در تمام كشورهاي درگير اين حوادث، مهم ترين و فراگيرترين شعار در اين تحولات شعار الشعب يريد اسقاط النظام است. تحليل اين شعار به خوبي نشان مي دهد، كه ملت نظامي را كه بر پاية لائيسم، ظلم، فساد، زور، استكبار و اشرافيت بنا نهاده شده است و ثمرة آن ذلت و تحقير از سوي غربي ها بوده است، نمي خواهند. نظامي كه با اسراييل و دشمنان اسلام دست دوستي مي دهد و حفظ امنيت و منافع اسراييل را در اولويت هاي كاري خود مي داند. ازاين رو، ملت هاي منطقه به دنبال ساقط كردن اين نظام هستند.

ب. الاسلام هو الحل: شعار الشعب يريد اسقاط النظام بيشتر حالت سلبي داشت، اما اين شعار كه در همة كشورهاي درگير تكرار مي شد، جنبة ايجابي داشته و اسلام خواهي مردم را نشان مي دهد. البته اين شعار سابقة تاريخي زيادي دارد. حتي اخوان المسلمين در آرم خود از اين شعار استفاده مي كند. درواقع، مردم جهان اسلام، كمال و پيشرفت خود را كه يكي از مؤلفه هاي بيداري اسلامي است، در آموزه هاي اسلامي و عمل به احكام و دستورات آن مشاهد مي كنند.

ج. الموت لاسراييل: يكي از اهداف و نمادهاي اسلام گرايي، دشمن دانستن و غاصب دانستن اسراييل و آزادي بيت المقدس از دست صهيونيست هاست. ازاين رو، اين شعار به خوبي اسلام خواهي مردم را نشان مي دهد.

و. الموت لآمريكا: از ديگر انگاره ها در بيداري اسلامي، شناخت واقعي چهرة آمريكاست؛ زيرا آمريكا پس از جنگ جهاني دوم، خود را به عنوان منجي در تمام جهان معرفي كرد و توانست چهرة مثبتي از خود نشان دهد، به گونه اي كه حتي در جهان اسلام نيز بسياري آمريكا را منجي دردها، رنج ها، عقب ماندگي ها و فقر خود مي دانستند. اما از نظر احياگران و بيدارگران اسلامي، همان گونه كه معمار كبير انقلاب اسلامي بيان كردند، آمريكا شيطان بزرگ است و مانند شيطان خوي استكباري دارد. ازاين رو، شعار مرگ بر آمريكا در ميان تمام مسلمانان واقعي شعاري كليدي است.

بنابراين، با توجه به آنچه گذشت و تجربة گذشته ملت هاي منطقه، ابتناي جنبش هاي اخير، به بهار عربي و ملي گرايي به هيچ وجه بر پاية واقعيات موجود در عرصة اين تحولات نيست. به نظر مي رسد، نظريه بهار عربي، بيش از اينكه يك نظريه علمي و به دنبال تبيين واقعيت اين تحولات باشد، به دنبال ايجاد تحريف در اين جنبش هاست تا در فرصت مناسب، آنها را به سمت خواسته هاي غربي  سوق دهد.

2. نظريه ليبرال دموكراسي

برخي تحليلگران و نظريه پردازان معتقدند كه تحولات جهان اسلام، به طور عام، در راستاي غرب گرايي يا مدرنيسم و به طور خاص، در جهت دموكراسي خواهي غربي است؛ يعني مردم جهان اسلام با توجه به تكامل تاريخي بشر و بسط مظاهر مدرنيته و مدل  حكومتي ناشي از مدرنيته، به دنبال تحقق ليبرال دموكراسي در كشور خود هستند (ويكي پديا انگليسي، 2011).

الف. خاستگاه نظريه ليبرال دموكراسي

خاستگاه اصلي اين نظريه مدرنيته است؛ زيرا اعتقاد به اصل پيشرفت تاريخي، مفروض بنيادين تفكر مدرن در قلمرو فلسفه تاريخ است. درواقع، مدرنيته در قلمرو تاريخ، نگرشي را پديد آورد كه معتقد بود حركت در بستر زمان همواره رو به سوي پيشرفت و ترقي دارد. مقصود نظريه پردازان مدرنيته از مفهوم ترقي و پيشرفت، استيلاي روز افزون بشر بر طبيعت، بسط اومانيسم و غلبه بيش از پيش عقل مدرن بود. از قرن چهاردهم و پانزدهم تا قرن نوزدهم و بيستم، گسترش مدرنيته، اثبات فرهنگي دنيوي بوده كه ترقي و پيشرفت رفاه انساني را در برابر سنتي كه در تحقق اين مقاصد ناتوان است، آماده مي سازد. براساس اين تفكر، بحث توسعه و پيشرفت و تقسيم كشورها به توسعه يافته و توسعه نيافته شكل گرفت. نظريه پردازان توسعه به دنبال راه هايي براي نوسازي كشورهاي توسعه نيافته يا به اصطلاح، جهان سوم و عقب مانده بودند. ازاين رو، در طول زمان، به منظور حل اين مسئله مكاتب و نظرياتي پديدار شدند. اولين و مهم ترين اين مكاتب، مكتب نوسازي كلاسيك بود. اين مكتب، براي توضيح نوسازي كشورهاي جهان سوم از هر دو نظرية تكامل گرايي و كاركردگرايي بهره گرفت. از آنجا كه نظريه تكامل گرايي توانسته بود گذار اروپاي غربي، از جامعة سنتي به جامعة نو را در قرن نوزدهم تبيين كند، بسياري از پژوهشگران نوسازي به اين فكر افتادند كه اين نظريه مي تواند نوسازي كشورهاي جهان سوم را نيز توضيح دهد (ي.سو، 1378، ص31). طرفداران مكتب نوسازي معتقدند كه كشورهاي جهان سوم سنتي و كشورهاي غربي متجدد يا مدرن به شمار مي روند. ازاين رو، كشورهاي جهان سوم براي رسيدن به توسعه بايد راه نوسازي غرب را دنبال كنند. از ويژگي هاي سنتي خود دست بكشند و ويژگي هاي غربي را اقتباس كنند (همان، ص 71).

نوسازي سياسي در قالب نظريه ليبرال دموكراسي پس از فروپاشي شوروي، به اوج خود رسيد؛ چراكه تئوري پايان تاريخ فرانسيس فوكوياما، در سال ۱۹۸۹ مطرح و در سال ۱۹۹۲ در كتاب پايان تاريخ و آخرين انسان تشريح شد (فوكوياما، 1992).

با توجه به آنچه گذشت، برخي تحولات اخير جهان اسلام را در امتداد پايان تاريخ فوكوياما مي دانند و معتقدند: به هيچ وجه اسلام و دموكراسي با يكديگر جمع نمي شوند. ازاين رو، مردم جهان اسلام براي اينكه بتوانند از حقوق و آزادي هاي برابري برخوردار باشند، ناچار به تبعيت از ليبرال دموكراسي اند (ويكي پدياي انگليسي، 2011).

ب. ارزيابي

براي ارزيابي دقيق از اين نظريه، لازم است ابتدا مفهوم دموكراسي مورد بررسي قرار گيرد تا مشخص شود كه آيا دموكراسي لزوماً با ليبراليسم همراه است، يا خود ليبراليسم يك ايدئولوژي است؟ و اينكه اگر مردمي به دنبال مشاركت در امور سياسي باشند و يا خواستار حقوقي برابر و برخوردار از آزادي هاي سياسي، لزوماً بايد خواسته آنها در چارچوبة ليبرال دموكراسي تحليل شود، يا نوع ديگري از دموكراسي؟ و اينكه آيا هيچ مدل ديگري كه متناسب با اصول و مباني و فرهنگ آن منطقه باشد، با دموكراسي قابل جمع نيست؟ به عبارت ديگر، آيا نمي توان مردم سالاري ديني داشت؟ تجربه انقلاب اسلامي و مردم ايران مي تواند شاهدي بر ادعاي ما باشد.

1. مفهوم دموكراسي

على‏رغم وجود برداشت‏هاى مختلف از اين واژه، مى‏توان تعريف كلى دموكراسي را حكومت به وسيله مردم دانست (حقيقت، 1383، ص 98). اين واژه با معناى متحول ‏شده خود، در قرن 16 از لفظ فرانسوى Democratic، وارد زبان انگليسى شد كه اصل آن از واژه Demokratia يونانى مى‏باشد. اجزاى آن Demos به معناى مردم و Krate به معناى حكومت يا فرمان‏روايى هستند (هلد، 1377، ص 362).

با توجه به تعريف‏هايى كه از دموكراسي شده است، مى‏توان جوهر و مشخصات اصلى دموكراسى را مشاركت مردمى در مسائل سياسى، آزادى، تساوى در برابر قانون و مقبوليت نظام سياسى حاكم دانست و بر اين اساس، دموكراسى را چنين تعريف كرد: حكومتى كه در آن، مشاركت مردم در مسائل سياسى، آزادى، تساوى همه در برابر قانون و رضايت مردم نسبت به نظام سياسى حاكم به رسميت شناخته شده است (قرباني، 1390).

2. اسلام و دموكراسي

هانتينگتون معتقد است: علاوه بر رسيدن به رشد و توسعه اقتصادي، براي اينكه بتوان به دموكراسي رسيد، بايد عوامل ديگري از قبيل ساخت اجتماعي، محيط خارجي و بستر فرهنگي مهيا شوند. او در توضيح و تبيين بستر فرهنگي به اين نكته اشاره مي كند كه مذهب پروتستان داراي همبستگي زيادي با دموكراسي است. تأثير مذهب كاتوليك بر رشد دموكراسي، كند و ملايم مي باشد و فرهنگ هاي هند و شينتو مانعي براي رشد دموكراسي به وجود نياورده اند و بالأخره اينكه اسلام، كنفوسيانيسم و بوديسم منادي حكومت هاي اقتدارگرا هستند (ي.سو، 1378، ص 86). او علل اين تفاوت را در اين مي داند كه فرهنگ هاي مذهبي به دو دسته تقسيم مي شوند:

1. فرهنگ هاي مذهبي مصرف گرا، كه غايات نهايي و واسطه اي داراي رابطه اي نزديك با يكديگر مي باشند. اين دسته فرهنگ ها، تناسب چنداني با دموكراسي ندارند. مثلاً در اسلام تمايزي ميان مذهب و سياست (يا بين امور معنوي و دنيوي) وجود ندارد و مشاركت سياسي از نظر تاريخي يك مفهوم بيگانه بوده است.

2. در مقابل، فرهنگ هاي مذهبي ابزارگرا قرار دارند كه در آنها غايات واسطه اي و غايات نهايي از هم متمايز مي باشند. به عنوان نمونه، مذهب هندو اختلاف و تنازع ميان گروه ها را جايز دانسته و مصالحه و سازش را نيز به رسميت مي شناسد. از اين رو، چنين سنتي مانعي در برابر توسعه دموكراسي به وجود نمي آورد (همان).

اما به راستي آن چنان كه هانتينگتون مي گويد، اسلام با مشاركت مردمي و آزادي ناسازگار است؟ كه نتيجه آن، دست برداشتن از آيين اسلام و روي آوردن به آيين ليبراليستي باشد! براي اينكه بتوان درباره نوع ارتباط و نسبت دموكراسي و اسلام داورى كنيم، بايد مؤلفه‏هايى را كه به عنوان جوهر دموكراسى بيان شد، با آموزه‏ها و باورهاى اسلامى مورد ارزيابى قرار داد تا بتوان رويكرد اسلام را نسبت به آنها تبيين نموده تا در نهايت، از امكان يا عدم امكان مردم‏سالارى اسلامى (دينى) سخن به ميان آورد.

نسبت مؤلفه هاي دموكراسي با اسلام

1. مشاركت مردمي: شركت آحاد مردم به عنوان شهروند و يا فرمانبردار، براى برنامه‏ريزى و اجرا در حوزه‏هاى حكومتى، بخصوص قوه مقننه و مجريه از مشخصه‏هاى جوهرى مردم‏سالارى است كه در اسلام هم مورد توجه قرار گرفته است. نوع حداقل و عمومى اين مشخصه، شركت در انتخابات، براى برگزيدن نمايندگان از احزاب و افراد و... است (قرباني، 1390). در جامعه و حكومت مطلوب اسلامى، مشاركت مردمى به عنوان ويژگى يك جامعة پيشرفته و مردم‏سالار، از جمله اصول پذيرفته ‏شده است. اين حكومت، با مشاركت همه‏جانبه مردم اداره مى‏شود. به عنوان نمونه، خداوند در دو جاى قرآن خطاب به پيامبر معصوم تأكيد مى‏كند كه با مردم مشورت كن: وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ (شورى: 38) و وَشَاوِرْهُمْ فِي الأَمْرِ (آل‏عمران: 159). يكى از مهم‏ترين جلوه‏هاى مشورت با مردم، حضور مردم در انتخابات است. تشكيل قوه مقننه و مجلس قانون‏گذارى نيز با همين اصل در اسلام به اثبات مى رسد (مصباح، 1384، ص 157).

2. آزادي:  فلاسفه و متفكران غربى معمولاً به آزادى اجتماعى و بيرونى اهميت داده‏اند و از آزادى انسان از قوا و قدرت‏هاى درونى كمتر سخن گفته‏اند. درحاليكه اگر آزادى درونى نباشد، آزادى بيرونى هم به معناى صحيح و كامل آن هيچ‏گاه تحقق پيدا نخواهد كرد. اگر هم به طور نسبى تحقق پيدا كند، در ساية منفعت‏طلبى‏ها محدود خواهد شد. استاد شهيد علامه مطهرى، در اين ارتباط مي فرمايد: آزادى اجتماعى بدون آزادى معنوى ميسر و عملى نيست و اين است درد امروز جامعه بشرى كه بشر امروز مى‏خواهد آزادى اجتماعى را تأمين كند، ولى به دنبال آزادى معنوى نمى‏رود (مطهري، 1371، ص19).

3. برابري و مساوات در برابر قانون: برابرى و مساوات در برابر قانون، يكى از اصول مورد توجه در اسلام است. ازاين‏رو، همة آحاد جامعه از حاكم تا فرمانبر در استفاده از فرصت‏هاى اجتماعى، اقتصادى و سياسى برابر تلقى مى‏شوند؛ موقعيت و جايگاه هيچ كس منشأ امتياز خاصى نسبت به ساير افراد جامعه نيست. به همين دليل، از منظر اسلامى هرگونه برخوردارى از شرايط منحصر به فرد، در جهت بهره‏مندى از امكانات و قانون‏پذيرى مردود شمرده شده است. براى اثبات اين مدعا، كافى است نگاهى اجمالى به سيره پيامبراكرمˆ و ائمه اطهار‰ داشته باشيم. در اين صورت، تصديق خواهيم كرد در اين سيره، حاكم با غيرحاكم، برادر با غيربرادر، پسر با غيرپسر، دختر با غير دختر، صحابى با غير صحابى، عرب با غير عرب و... در بهره‏مندى از امكانات عمومى و پاسخ گو بودن در برابر قانون، هيچ تفاوتى با هم ندارند. علاوه بر اين، با مرور اجمالى به روايات و احاديث ايشان نيز به اين جمع‏بندى مى‏رسيم (قرباني،1390).

از مجموع آنچه گذشت، روشن مى‏شود كه: اولاً، دموكراسي يك روش حكومتي است. با توجه به جوهرة دموكراسي، مي تواند با يك مكتب مانند ليبراليسم و يا اسلام جمع شود. لزوماً تنها مدل دموكراسي، ليبرال دموكراسي نيست. افزون بر اين، در اسلام برخي مؤلفه ها وجود دارد كه بر مشاركت مردم در امر حكومت تأكيد ويژه اي دارد. با عنايت به اين مؤلفه ها، مقام معظم رهبري بر مردم سالاري ديني تأكيد دارند. ازاين رو، مي توان گفت: تحولات اخير جهان اسلام با توجه به اصول، باورها، سنت و عقايد مردم جهان اسلام و داشتن مدلي متناسب با فرهنگ خود، يعني مردم سالاري ديني برگرفته از انقلاب اسلامي، نه تنها در راستاي پايان تاريخ و جهاني شدن ليبرال دموكراسي قابل تحليل نيستند، بلكه به عكس، بايد آنها را شروعي بر پايان هيمنه مدرنيته، و پيچ تاريخي عنوان كرد؛ زيرا ادامه اين تحولات نشان داد كه از حيث رفتاري و ساختاري، مردم با الگوگيري از انقلاب اسلامي ايران، رفتاري شبيه به رفتار انقلابيون ايران انجام دادند. براي نمونه، حضور جوانان، شروع راهپيمايي پس از نماز جمعه ها و پرهيز از رفتارهاي خشونت گرايانه و انتخاب اسلام گرايان در انتخابات پارلماني تونس و مصر، در كنار تدوين قانون اساسي برگرفته از اسلام از سوي نمايندگان پارلمان و غيره، مي تواند شاهدي بر اين مدعا باشد.

ثانياً، نظريه فوكوياما با اعتقاد به برتري ليبرال دموكراسي، توجيهي است بر حقانيت دخالت غرب به رهبري آمريكا در ساير كشورها و تحميل ليبرال دموكراسي با استفاده از حربه هاي گوناگون از جمله نظامي گري. درواقع، فرضيه فوكوياما بيش از آنكه بر استدلال علمي بنا شده باشد، متأثر از فضاي احساسي ناشي از شكست شوروي است.

ثالثاً، تجربه انتخابات در منطقه نشان مي دهد كه هر زمان مردم در انتخابات آزاد فرصت مشاركت سياسي پيدا كنند، به اسلام گرايان و گرو ه هاي اسلامي رأي داده اند.

3. نظريه سلفي گرايي

يكي ديگر از نظرياتي كه برخي براي تحليل اين وقايع از آن بهره مي گيرند، اين است كه اين تحولات را در راستاي بنيادگرايي اسلامي يا سلفي گري برمي شمرند. آنها معتقدند: با توجه به اينكه كشورهاي درگير اين تحولات، كشورهاي سني مذهب هستند، هر حركتي كه در اين كشورها به منظور بازگشت اسلام رخ دهد، در راستاي بنيادگرايي و سلفي گرايي اسلامي است (ويكي پديا انگليسي، 2011).

روشن است براي آزمون واقع نمايي اين نظريه، بايد در ابتدا به بررسي چيستي و ماهيت اين نظريه، مؤلفه ها و شاخص هاي آن پرداخته شود.

سلفي گري در معناي لغوي، به معناي تقليد از گذشتگان، كهنه پرستي يا تقليد كوركورانه از مردگان است. اما سلفيه در معناي اصطلاحي آن، نام فرقه اي است كه تمسك به دين اسلام جسته، خود را پيرو سلف صالح مي دانند و در اعمال، رفتار و اعتقادات خود، سعي بر تابعيت از پيامبر اسلام…، صحابه و تابعين دارند. آنان معتقدند: عقايد اسلامي بايد به همان گونه بيان شوند كه در عصر صحابه و تابعين مطرح بوده است؛ يعني عقايد اسلامي را بايد از كتاب و سنت فراگرفت و علما نبايد به طرح ادله اي غير از آنچه قرآن در اختيار مي گذارد، بپردازند. در انديشه سلفيون، اسلوب هاي عقلي و منطقي جايگاهي ندارد و تنها نصوص قرآن، احاديث و نيز ادله مفهوم از نص قرآن براي آنان حجيت دارد (فقيهي، 1352، ص20).

در يك تعريف عملياتي از مفهوم سلفي گري مي توان آنرا مقولة مشكك و داراي مراتب دانست كه در خارج، طيف وسيعي از سلفي گري سنتي و معتدل تا سلفي گراي افراطي را دربر مي گيرد (سيدنژاد، 1389). سلفي ها اعتقادات خود را به احمدبن حنبل و ابن تيميه نسبت مي دهند. در قرن دوازدهم هجري قمري، محمدبن عبدالوهاب نجدي (1206- 1115ق)، با طرح مجدد ادعاي بازگشت به اسلام اصيل، انديشه پيروي از سلف صالح را بار ديگر به عرصه منازعات كلامي آورد (فراصتخواه، 1377، ص129). امروزه در ميان وهابيان، به دو گرايش اصلي برخورد مي كنيم: يك گروه وهابيان سنتي هستند كه هنوز تا حد زيادي به افكار محمد بن عبدالوهاب، به عنوان بنيانگذار وهابيت وفادار مانده اند. به دليل حمايت همه جانبه و مطلق عالمان اين گروه از سياست هاي حاكميت سعودي، مي توان آنان را وهابيان درباري نيز ناميد. دسته ديگر، جرياني است كه طي دوره هاي اخير ظهور نموده است. اين جريان كه مي توان آن را وهابيت انقلابي، يا جهادي ناميد، در قبال حاكميت عربستان سعودي و عالمان وهابي طرفدار حاكميت موضع انتقادي دارند. به لحاظ انديشه نيز اين گروه بيشتر از انديشه هاي اسلام گراياني چون سيد قطب و برادرش محمد قطب متأثرند. بر اين اساس، برداشت وهابيان سنتي را از مسائلي چون توحيد و شرك به چالش مي كشند. البته خود وهابيان انقلابي نيز به لحاظ انديشه يكسان نيستند، بلكه طيف وسيعي از اسامة بن لادن و محمد مسعري و سعد الفقيه گرفته، تا كساني چون سلمان العوده و سفر الحوالي را شامل مي شوند (حيدري، 1388).

سلفي گري به دليل فقدان نظام معرفتي منسجم، طيف گسترده اي را شامل مي شود كه اختلاف نظر و نزاع آنها با يكديگر كمتر از نزاع آنها با غير سلفي ها نيست.

الف. ويژگي هاي سلفي گري

با توجه به خاستگاه،  افكار و جريانات امروز، به طور كلي مي توان سه ويژگي برجسته زير را براي سلفي گري برشمرد:

1. فرقه گرايي: يكي از مختصات جريان سلفي گري و محيط ادراكي آن، فرقه گرايي خودبنياد و مخرب است. اين جريان با تفسير انحصار طلبانه از فرقه ناجيه، مبدع ارزش ها و باورهاي جديد ذيل سلفي گري است كه اكثريت مسلمانان آن را خلاف كتاب و سنت مي دانند. مخرب به اين دليل كه اين جريان، با تكفير فرق اسلامي و حتي جوامع مسلمان در قالب مأموريت خاص به اقدام تخريبي عليه آنان مبادرت نموده، اين اقدامات را آشكارا مقدس مي شمارد.

2.  تكفيرگرايي: مسئله اي نسبتاً جديد و خطرناكي بود كه ابن تيميه (1263ـ1328م)، آن را در آغاز دعوت خويش بسط داد و در نهايت، به اصول فكري گروه هاي سلفي راه يافت. امروزه جريان سلفي گري به اعتبار اين شاخصه، تكفيري ناميده مي شود و دايرة موضوعاتي كه از نظر آنها موجب كفر و شرك مي شود، بسيار متنوع است (سيدنژاد، 1389).

3.  ابزارگرايي ناشي از تقدم عمل بر انديشه (تروريسم انتحاري): سرانجام، مسئلة اصالت ظواهر، در بين سلفي ها، نوعي ابزارگرايي ناشي از تقدم عمل بر نظر، در نظام فكري اين جريان است كه با ايده هاي ماكياوليستي همخواني دارد. درواقع، مهم ترين اصل معرفت شناسي سلفي ها، نقل گرايي به معناي ترجيح نقل بر عقل و التزام به لوازم آن است. ابن تيميه، در مقام نظريه پردازي و تبيين سلفي گري تصريح مي كند كه سلفي گري به عقل ايمان ندارد؛ زيرا آنرا گمراه  كننده مي داند. او در اين راستا، اعتبار احكام شرعي را مستغني از امضاي عقل معرفي مي كند (پورفرد، 1386). به طوري كه اين جريان هاي افراطي سلفي گري، براي رسيدن به هدف تمام راه هاي غير مشروع را پيشنهاد مي كنند (پورفرد، 1386). براي نمونه، آنها با استناد به اقوال اقطاب سلفي مانند ابن تيميه، اعمال غير شرعي نظري دروغ و اخذ مال حرام در همه اشكال آن را جايز مي شمارند (عبيد الجحمي، 2008). جريان سلفي گري، با تكيه بر اين ميراث تاريخي و با الهام از انگاره پردازي هاي سلفي، گسترده ترين شبكه تروريستي در جهان را سازماندهي مي كند كه به دليل بهره گيري از اشكال مختلف خشونت ورزي، نظير تروريسم انتحاري، نماينده شاخص تروريسم نوين در دوران معاصر به حساب مي آيد.

ب. ارزيابي

همان گونه كه در تبيين حركت هاي سلفي عنوان شد، سه شاخصة فرقه گرايي، تكفير گرايي و خشونت گرايي يا استفاده از تروريسم انتحاري مهم ترين مولفة اين حركت ها هستند. توجه به اين شاخصه ها، مي تواند ملاك خوبي براي سنجش اين نظريه باشد كه آيا تحولات اخير جهان اسلام در راستاي سلفي گري است، يا خير؟

در پاسخ به اين سؤال بايد گفت: كشورهاي درگير اين جنبش ها را مي توان به دو دسته تقسيم كرد:

دستة اول، كشورهايي از قبيل مصر، تونس، يمن، ليبي و بحرين هستند و دستة دوم، كشور سوريه است.

بررسي ها نشان مي دهد كه در دستة اول تقريباً هيچ كدام از شاخص هاي سلفي گري ديده نمي شود، بلكه برخلاف حركت هاي راديكال سلف گرايان افراطي، اين حركت ها در قالب اعتراضات مردمي و به دور از هرگونه ترور و وحشي گري از سوي گروه هاي درگير بوده است. براي نمونه، اجتماعات صدهاهزار نفري مردم در ميدان التحرير مصر يا ميدان لؤلؤ بحرين شاهد اين ادعاست. از سوي ديگر، حضور همه اقشار و گروه ها (قبطي ها، مسيحيان، شيعيان و اهل سنت در كنار يكديگر)، مخالف شاخصة فرقه گرايي سلفي گري است. اين نكته تا جايي است كه حتي برخلاف تعصبات و اعتقادات سلفي ها، مبني بر حرمت حضور زنان در مجامع عمومي و حركت هاي سياسي، ما شاهد حضور گستردة زنان در تظاهرات هستيم.

در مقابل، به جرأت مي توان گفت: حوادث سوريه، نه اينكه در راستاي جنبش هاي اعتراضي مردم عليه نظام حاكم اند، بلكه به عكس اسناد نشان مي دهند كه اين حركت ها كاملاً در راستاي خواست گروه هاي سلفي و كشورهاي حامي آنها هستند. دليل ديگر تفاوت حركت هاي موجود در سوريه با ساير كشورهاي درگير در اين حوادث، سرعت به نتيجه رسيدن و سقوط نظام هاي ديكتاتور مانند مصر، تونس و ليبي است. اما با وجود حضور و حمايت گسترده كشورهاي غربي، عربي و تركيه از تروريست ها، باز هم شاهد ادامه حيات رژيم بشار اسد هستيم و اين نشان دهنده حمايت مردمي از نظام سوريه است.

با توجه به آنچه گذشت و براساس شاخصه هاي سلفي گري، تحولات اخير جهان اسلام، به غير از سوريه تقريباً هيچ نشاني از سلفي گري و وهابي گري ندارند.

4. نظريه بيداري اسلامي

در كنار اين طيف از نظريات، كه يك سوي آن، تجدد خواهي و غرب گرايي قرار دارد و سوي ديگر آن، به سلفي گري و وهابي گري منتهي مي شود، نظريه بيداري اسلامي است.

الف. خاستگاه نظريه بيداري اسلامي

اين نظريه از سوي مقام معظم رهبري ارائه شده است. ايشان معتقدند: عامل بيداربخش و محرك مردم منطقه، اسلام و در عصر حاضر انقلاب اسلامي است (10/11/1391 و بيانات در تاريخ 15/11/1389) به بيان ديگر مقام معظم رهبري معتقدند: مردم منطقه علي رغم اينكه مسلمان هستند، اما سال ها از سوي متفكران اسلامي خود و دشمنان غرب به آنها القا شده است كه اسلام توانايي پاسخ گويي به نيازهاي روز را ندارد و براي رهايي از اين عقب افتادگي و حقارت، بايد در دامن نظريات و تئوري هاي غربي قرار گرفت. اما مردم پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران و مقاومت اين كشور، دريافتند كه با اسلام هم مي توان آزاد بود، دموكراسي داشت و عدالت را برقرار كرد. ايشان در اين باره مي فرمايند:

اينكه مي گوييم بيدارى اسلامى، اين حرف پايه دار است، ريشه دار است. ملت هاى مسلمان عدالت را مي خواهند، آزادى را مي خواهند، مردم سالارى را مي خواهند، اعتناى به هويت انسان ها را مي خواهند؛ اينها را در اسلام مى بينند، نه در مكاتب ديگر؛ چون مكاتب ديگر امتحان داده و شكست  خورده اند. بدون مبناى فكرى هم كه نمي شود به اين اهداف بلند دست پيدا كرد. آن مبناى فكرى، بر حسب ايمان و اعتقاد ملت هاى منطقه عبارت است از: اسلام و بيدارى اسلامى ماهيت جنبش ها اين است (14/3/1391).

درواقع، بيداري اسلامي برگرفته از انقلاب اسلامي است. در ادامه به موارد تشابه و الگوبرداري اين جنبش ها از انقلاب اسلامي اشاره خواهيم كرد.

1. مردمي بودن: اين جنبش ها همانند انقلاب اسلامي، جنبش هايي كاملاً مردمي بوده و برخلاف ساير جنبش هاي قومي، صنفي، شهري، روستايي، كارگري، كشاورزي و يا حتي چريكي و حزبي نيستند، بلكه توده مردم فارغ از همه تفاوت هاي برشمرده و يكپارچه قيام كرده و توانستند خواسته هاي خود را كه در صدر همه آنها سقوط رژيم هاي منفور بود به كرسي بنشانند.

2. نقش پيشرو جوانان: در يك مطالعه تطبيقي ميان انقلاب اسلامي و جنبش هاي اخير برخاسته از بيداري اسلامي، نشانگر اين واقعيت است كه در همه اين موارد، جوانان نقش پيشرو و پيش قراول را داشته اند و به گونه اي خودجوش وارد صحنه مبارزه و قيام شده اند. جوانان در روند جنبش با يكديگر آشنا شده و در همان مسير و با همان عنوان با يكديگر متحد گرديده و بر خود نام جنبش هاي جوانان به عنوان مثال، جنبش جوانان 16 آوريل بر خود گذاردند. اين دقيقاً همان شيوه اي بود كه در انقلاب اسلامي ظهور داشت.

3. حضور زنان در جنبش: انقلاب اسلامي، اولين جنبش سياسي ـ اجتماعي در تاريخ معاصر، به ويژه در جهان اسلام بود كه بانوان را به صحنه مبارزه و انقلاب كشانيد. به طوري كه زنان دوشا دوش مردان و بدون هيچ ترس و واهمه اي و با حفظ حجاب اسلامي، در مبارزات عمومي ملت شركت نموده و شهداي زيادي تسليم انقلاب كردند. اين حضور فعال زنان در اين جنبش ها كاملاً مشهود بود كه عموماً زنان حتي با حجاب كامل اسلامي در صف مقدم مبارزه حضور داشته اند.

4. غيرمسلحانه بودن: انقلاب اسلامي اولين جنبش سياسي ـ اجتماعي بود كه ملتي با دست خالي در مقابل رژيم مسلح قيام كرد و به پيروزي رسيد. جنبش هاي اخير نيز در جهان اسلام با الگو گرفتن از انقلاب اسلامي، علي رغم ضرب و شتم و جرح و قتل هاي مستمر، هرگز دست به اسلحه نبرده و نهايتاً توانستند در اغلب موارد با دست خالي بر رژيم هاي مسلح غلبه كرده و آنها را در تونس، مصر و يمن ساقط نمايند.

5. رفتار برادرانه با نيروهاي مسلح: در انقلاب اسلامي سيرة امام اين بود كه مردم رفتاري برادرانه با سربازان و نيروهاي مسلح داشته باشند. ايشان به جاي گلوله گل به سربازان هديه مي دادند. همين رفتار بود كه موجب گرديد سربازان و نيروهاي مسلح گروه گروه پادگان ها را تخليه و به انقلابيون بپيوندند. در اين جنبش نيز شاهد بوديم مبارزان و انقلابيون، سربازان را همچون برادران خود در آغوش گرفته و نگذاشتند نيروهاي مسلح موضع خصمانه اي براساس خواست فرماندهان خود بگيرند.

6. وحدت نظر در اهداف جنبش: همان طور كه رهبر انقلاب اسلامي، در سرلوحه اهداف خود سقوط رژيم پهلوي قرار داده بود، در اين جنبش ها هم يك صدا و يكپارچه سقوط نظام حاكم را مطرح مي كردند. با وجودي كه بعضاً از فقر و بي خانماني رنج مي بردند، حتي يك مورد مشاهده نگرديد كه شعار نان، مسكن و آزادي مطرح شود، بلكه شعار معروف الشعب يريد اسقاط النظام در همه موارد شعار مشترك همه گروه ها و جوامع قرار داشت. هرچند در ادامه مسير، به دليل فقدان رهبري واحد و مورد توافق اغلب به تفرقه گرايش يافتند.

7. ضديت با نظام سلطه: وجه مشترك همه اين جنبش ها، علاوه بر سقوط نظام، ابراز تنفر و بيزاري از سلطه گران جهاني مانند امپرياليسم آمريكا و صهيونيسم جهاني بود. آثار آن را مي توان در اشغال سفارت رژيم صهيونيستي در قاهره و كشتن سفير آمريكا در ليبي ملاحظه كرد.

8. استفاده از نمادهاي مذهبي: وجه مشترك ديگري كه ميان انقلاب اسلامي و جنبش هاي اخير در جهان اسلام وجود داشته، استفاده از اماكن و نماد ها و مراسم مذهبي مي باشد. مسجد كانون تجمع و حركت گروه ها بود، نمازهاي جمعه و جماعت وعده گاه و بيانگر وحدت نظر و صلابت اسلامي آنها  بود. استفاده از شعار ها و پيشاني بندهاي مذهبي همچون الله اكبر و لااله الا الله عموميت داشت.

9. سرانجام اين جنبش ها تاكنون پيروزي و روي كار آمدن اسلام گرايان در كشور هايي كه رژيم هاي مستبده را سرنگون كرده اند، همچون مصر و تونس بود. جالب توجه اينكه قانون اساسي تهيه شده و مصوب نيز با الگو گرفتن از قانون اساسي جمهوري اسلامي بوده است.

10. تنها وجه افتراق ميان انقلاب اسلامي و اين جنبش ها، اين بود كه انقلاب اسلامي داراي رهبري مذهبي قدرتمند بود كه با فاصله زياد از رهروان خود، به جلو حركت مي كرد و نقش بي نظيري در هدايت و پيروزي انقلاب اسلامي بر عهده داشت. درحالي كه جنبش هاي اخير در جوامع اسلامي، از داشتن رهبري همچون امام محروم بودند و رهبران محافظه كار اسلامي در جنبش اخوان المسلمين و النهضه، با فاصله زيادي از توده هاي انقلابي عقب تر بودند. در عين حال، تفاوت ديگري كه انقلاب اسلامي با اين جنبش ها داشت، اين بود كه انقلاب اسلامي فاقد پيشينه و الگوي مناسبي بود كه بتواند از آن كپي برداري نمايد. درحالي كه، اين جنبش ها اگرچه فاقد رهبري بودند، ولي داراي الگوي موفقي بودند كه توانست مورد بهره برداري آنها قرار گيرد.

ب. ارزيابي

پيش از ارزيابي اين نظريه، بيان يك نكته ضروري است. هدف بنيادين يك نظريه اين است كه تا حدي واقعيت را توضيح دهد، بفهمد و تفسير نمايد. درواقع بدون داشتن ايده اي در مورد اينكه چه چيزي مهم است، نمي توان به درون جهان پيچيده اي كه در آن زندگي مي كنيم، قدم گذاشت. نظريه هاي خوب، در توضيح هر رويدادي برخي عوامل را به عنوان مهم ترين، مرتبط ترين و مناسب ترين انتخاب مي كنند. بدون وجود چنين فرآيندي از گزينشگري، هيچ مشاهده مؤثري نمي تواند صورت گيرد. مشاهده  كننده در زير انبوهي از جزييات دفن خواهد شد و قادر نخواهد بود كه تأثير عوامل مختلف در توضيح يك حادثه را ارزيابي نمايد. نظريه ها داراي ارزش هستند، دقيقاً به اين علت كه كليه مشاهدات را سازمان مي دهند (مارش و استوكر، 1388، ص43).

با توجه به اين نكته، تنها نظريه اي كه مي تواند مؤلفه هاي سه گانه اين تحولات را توضيح دهد، نظريه بيداري اسلامي است. اين مؤلفه ها عبارتند از:

1. مؤلفه هاي پنداري و انگاره اي: اين مؤلفه ها كه اشاره به اصول و ارزش هاي اين جنبش ها دارد، عبارتند از: اسلام خواهي، كمال خواهي، استعمارستيزي و استكبارستيزي.

2. مؤلفه هاي رفتاري: منظور از مؤلفه هاي رفتاري، اعمال و افعالي است كه از نوع بينش، نگرش و باور و ارزش هاي حاكم بر اذهان و افكار جامعه نشأت مي گيرد؛ يعني اگر شخص يا جامعه اي باورها و ارزش هاي ليبرالي را مورد عنايت و توجه خود قرار دهد، نوع رفتار و عمل او با كسي كه از حيث ذهني و عقيدتي ارزش هاي ماركسيستي و غربي را ملاك قرار مي دهد، كاملاً متفاوت است. حال اگر شخصي باور ها و ارزش هاي اسلامي را در كانون توجه خود قرار دهد و هويت خود را اين گونه تعريف كند، در نتيجه عمل و رفتار او نيز متأثر از آن ارزش ها خواهد بود. بررسي رفتاري اين جنبش ها نشان مي دهد كه رفتار آنها برگرفته از اصول اسلامي و الگو گرفته از انقلاب اسلامي است.

3. مؤلفه هاي ساختاري: منظور از مؤلفه هاي ساختاري، نهادها و ساختارهايي است كه از باورها و اعتقادات اسلامي نشأت مي گيرد؛ زيرا هر نهاد و ساختاري اعم از مادي و يا غير مادي، منبعث از اصول، ارزش ها و عقايد خاصي است. به عنوان نمونه، اگر در جامعه اي ارزش هاي ليبرالي حاكم باشد، ساختارهاي آن جامعه نيز متناسب با آن ساختارها شكل خواهند گرفت. مثلاً قانون اساسي آن برآمدة از ارزش هاي ليبرالي خواهد شد. ازاين رو، مراد از مؤلفه هاي ساختاري بيداري اسلامي، ايجاد يا اصلاح ساختار هاي اسلامي، برگرفته از ارزش هاي اسلامي است. بررسي ها نشان مي دهد كه پس از پيروزي اين جنبش ها، بخصوص در مصر و تونس، نهادهاي سياسي مانند پارلمان و يا قانون اساسي تدوين شده نشأت گرفته از اصول اسلامي اند.

با توجه به اين نكات به نظر مي رسد، نظرية بيداري اسلامي با توجه به جوامع اسلامي اي كه اين تحولات در آنها رخ داده است،  نسبت به ساير نظرياتي كه در تحليل اين تحولات مطرح شده اند، به واقعيت نزديك تر است. به بيان ديگر، تنها نظريه اي كه مي تواند بحران هويت و تحقيرشدگي جوامع اسلامي را ملاحظه كند و كمال خواهي و عزت خواهي اين جوامع را توضيح دهد، نظريه بيداري اسلامي است.

جمع بندي

پس از بررسي نظريات مختلف در باب اين تحولات، شاهديم كه اين نظريات طيف وسيعي را شامل مي شود: نظرية افراطي كه اين تحولات را در راستاي بنيادگرايي، سلفي گرايي و وهابي گرايي مي داند. نظرية تفريطي كه معتقد است كه اين تحولات در راستاي تجدد خواهي و ملي گرايي است و ريشه در مسائل اقتصادي و سياسي دارد.

به طور كلي، اين دسته از نظريات به دليل پذيرش پارادايم فكري غرب، داراي اشكالاتي هستند كه عبارتند از:

1. تقليل گرايي: در پارادايم غربي توجه به ماورا و متافيزيك بسيار ناچيز است. ازاين رو، معمولاً سعي دارند،  هر حركت و جنبشي را ساده سازي كرده و آنرا صرفاً به خواسته هاي مادي، سياسي و اقتصادي تقليل دهند. درحالي كه صرفاً با اين ساده سازي نمي توان به ذات آنها پي برد.

2. فهم نادرست از مفاهيم و گنجينة واژگاني: تفاوت علم سياست غربي و اين جنبش ها با يكديگر موجب تفاوت و تعارض در نظام صدق و نظام معنايي آنها مي شوند. به عنوان نمونه، برخي اين تحولات را به دليل شعارهاي مردم كه خواستار بازگشت به دين هستند، در راستاي قرون وسطاگرايي و يا بنيادگرايي و سلفي گرايي تحليل مي كنند. اين تحليل معلول نگاه و تصور نادرست به دين و بازگشت به دين است.

3. تفاوت در مباني و اصول موضوعه: نظريه پردازان غربي به طور عمده و فراگير، درون گفتمان مدرنيته بحث مي كنند. ازاين رو، در مواجهه با اين تحولات مجبورند كه آنها را براساس مباني و اصول موضوعة خود تحليل كنند. درواقع نظريه پردازان غربي با اصل قرار دادن ليبراليسم، ناسيوناليسم، دموكراسي و اقتصادگرايي، هر حركتي را در اين چارچوب و گفتمان تحليل مي كنند. درحالي كه اين تحولات برگرفته از يك مباني و اصول موضوعه ديگر است.

با توجه به اين اشكالات كلي، و توجه به ويژگي ها و امتيازاتي كه نظريه بيداري اسلامي بر ساير نظريات دارد، به نظر مي رسد نظريه بيداري اسلامي توانايي تحليل نقش مؤلفه هاي اعتقادي، رفتاري و ساختاري اين تحولات را داراست و به واقعيت اين تحولات نزديك تر است.


منابع

ابوطالبي، مهدي، 1388، تبيين ناكارآمدي علم سياسيت غربي در تبيين نهضت امام خميني، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني ره.

ارسطو، 1378، اخلاق نيكوماخوس، ترجمة محمدحسن ‏لطفى، تهران، طرح‏نو.

افتخاري، بهرام، 1389، بهار 13 روزة بوداپست، جام جم آنلاين www.jamejamonline.ir، 30 مهر.

آربلاستر، آنتونى، 1379، دموكراسى، ترجمة حسن مرتضوى، تهران، آشيان.

پورفرد، مسعود، 1386، جهان اسلام و راديكاليزم افراطي، پگاه حوزه، ش 204، ص 14ـ18.

حقيقت، سيدصادق، 1383، مسئله‏شناسى مطالعات سياسى اسلامى، قم، دفتر تبليغات اسلامى.

حيدري، محمد شريف، 1389، سلفي گري نوين، طلوع، ش 27، ص 85ـ166.

دال، رابرت، 1378، دربارة دموكراسى، ترجمة حسن فشاركى، تهران، شيرازه.

سيدنژاد، سيدباقر، 1389، موج جديد سلفي گري و تأثير آن بر سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران، مطالعات راهبردي، ش 47، ص 95 - 122.

صادقي، محمد، 1389، روايت دست اول از بهار پراگ: آخرين پيشنهاد: خاطرات الكساندر دوبچك، شرق، ش 1173، 10 بهمن 89.

عبيد الجحمي، سعيد علي،1377، تنظيم القاعده: النشاه، الخلفيه الفكريه ـ الامتداديه، القدس العربي، ارقام 12/13/14/18/2/2008

فراستخواه، مقصود، 1377، سرآغاز نوانديشي معاصر، تهران، شركت سهامي انتشار.

قديري، نيلوفر، 1388، چين بعد از تيان آنمن، همشهري آنلاين www.hamshahrionline.ir.

قرباني، مهدي، 1390، تحليل مفهوم دموكراسي غربي و مردم سالاري ديني، معرفت، ش 168، ص 103 ـ 122.

كريك، برنارد، 1378، دفاع از سياست، ترجمة فرهاد مشتاق‏صفت، تهران، روز.

مارش، ديويد و استوكر، جري، 1388، روش و نظريه در علوم سياسي، ترجمة اميرمحمد حاج يوسفي، تهران، پژوهشكده مطالعات راهبردي.

مصباح، محمدتقى و محمدجواد نوروزى، 1387، مردم‏سالارى دينى و نظريه ولايت فقيه، قم، مؤسسة آموزشى و پژوهشى امام خمينى ره.

ـــــ، 1384، حقوق و سياست در قرآن، قم، مؤسسة آموزشى و پژوهشى امام خمينى ره.

مطهّرى، مرتضى، 1371، پيرامون انقلاب اسلامى، تهران، صدرا.

موسوي بجنوردي، كاظم، ۱۳۶۷، دايره المعارف بزرگ اسلامي، تهران، مركز دائره المعارف بزرگ اسلامي.

هلد، ديويد، 1384، مدل‏هاى دموكراسى، ترجمة عباس مخبر، تهران، روشنگران و مطالعات زنان.

ي. سو ،آلوين، ۱۳۷۸، تغيير اجتماعي و توسعه: مروري بر نظريات نوسازي، وابستگي و نظام جهاني، ترجمة محمود حبيبي مظاهري، تهران، پژوهشكده مطالعات راهبردي.

Fukuyama, Francis,1992,The End of History and the Last Man, Avon Books.

Heywood, Andrew, 1994, Political IdisAnd Concepts, London, Macmilan Press.

www.en.wikipedia.org

www.shia-online.ir

www.farsi.khamenei.ir

www.president.ir