بیداری اسلامی؛ خیزش تمدنی اسلام تبیین نظریه مقام معظم رهبری در باب بیداری اسلامی
Article data in English (انگلیسی)
مقدمه
«بيداري اسلامي»، «بيداري انساني» ، «انقلاب آزادي» ، «بهار عربي» و «موج دموکراسيخواهي» ، مفاهيمي هستند که يک واقعة بزرگ خيزشهاي اخير مردمي در کشورهاي اسلامي را توصيف ميکنند. اما بهراستي کداميک از اين مفاهيم و نظريهها ميتواند بيانگر ماهيت واقعي اين خيزشها باشد؟ اساساً اين منازعه در چه سطحي صورت گرفته است؟ آيا صرفاً يک منازعه سياسي و ملي است؟ اگر اين يک حرکت اسلامخواهانه باشد آيا سطح اين مطالبه سياسي و ملي است؟ اين پرسشها، حول محور دو مسئله مطرح شدهاند؛ يکي، ماهيت اين خيزشها و ديگري، سطح و ميزان عمق آنهاست. اين نوشته تلاش ميکند پاسخ اين مسائل را براساس ديدگاههاي مقام معظم رهبري، درخصوص بيداري اسلامي بيابد. ديدگاههاي ايشان را ميتوان در قالب يک نظريه و يا چارچوب تحليلي ارائه کرد و براساس آن، پاسخ مناسبي به اين مسائل ارائه کرد.
عنوان نظريه «خيزش تمدني اسلام» است. در اين چارچوب، اجمالاً سخن در اين است در عصري که سخن از «برخورد و جنگ تمدنها» (هانتينگتون، 1378) است و يا به تعبير بهتر، «عصر صفآرايي و منازعه الگوهاي کلي» است، نبايد حرکتهايي مانند بيدراي اخير کشورهاي اسلامي را تنها در چارچوب ملي و قومي و نيز در سطح اجمالي و روبنايي تعريف و تحليل کرد. شايد بتوان گفت: در دوران کنوني کشمکشي مشابه کشمکشهاي دوران جنگ سرد برقرار شده است. کشمکش و جنگ سردي ميان دو الگوي بزرگ تمدني، يعني اسلام و غرب. درواقع، ميتوان گفت: خيزشهاي اخير، جلوه گستردهتر و دور جديدي از رويارويي اسلام و غرب هستند (خامنهاي، 25/04/1369). اين سطح از رويارويي، از نظر اين ديدگاه محصول عبور جريان بيداري اسلامي از مرحلهاي است که دوران «تجربه و عملکرد» نام دارد؛ دوراني که انقلاب اسلامي آن را رقم زده و بر اثر آن، نوعي بيداري تمدني را که اسلام در مرکز آن قرار دارد، ايجاد کرده است.
اين نظريه بر يک دورهبندي مفهومي، از جريان بيداري اسلامي از صد و پنجاه سال پيش تاکنون مبتني است. جريان بيداري اسلامي در اين نظريه، حرکت يکپارچه و مستمري تصور شده است که با گذشتن از مراحل «فرياد و مبارزه» و بعد «تجربه و عملکرد»، به مرحله «خيزش تمدني» رسيده است.
در ميان اين مراحل، مرحلة دوم، که بر سه دهه تجربه و عملکرد انقلاب اسلامي مبتني است، مانند يک خط فارق، حرکت بيداري اسلامي پيش و پس از انقلاب اسلامي را از يکديگر تفکيک ميکند. وقوع انقلاب اسلامي و استمرار و پيشرفت آن، يک نمونه عيني و زندهاي پيش روي جريان بيداري اسلامي خلق کرده که اين جريان را از آرمان دستنيافتني تأسيس حکومت اسلامي و پايداري آن، در دنيايي سرشار از سلطه کفر و الحاد عبور داده و افق و آرمان جديدي در سطح تمدني براي آن ايجاد کرده است. به عبارت ديگر، جريان بيداري اسلامي را به تفصيل رسانده و الگويي زنده و متفاوت از يک مدنيت و تمدن جديد، به جهان اسلام ارائه کرده است.
شرايط و وضعيت جنبشهاي کنوني، بسيار متفاوت از شرايطي است که انقلاب اسلامي در آن بهوقوع پيوست. انقلاب اسلامي و جنبشهاي دو قرن گذشته در جهان اسلام، زماني واقع شدند که هيچ الگوي متفاوتي از مدنيت، جز آنچه تمدن غربي ارائه کرده، وجود نداشت. جريان بيداري اسلامي تا انقلاب اسلامي، بيشتر در نفي خلاصه ميشد. اگرچه برخي مباحث اثباتي در مقام نظر توليد شده بود، اما حرکتي که بتواند خود را در مقام عمل اثبات کند، وجود نداشت. به تعبير يکي از روشنفکران جهان عرب، ما قبل از انقلاب اسلامي ميدانستيم که چه نميخواهيم، اما اين امام خميني بود که به ما ياد داد که چه بخواهيم و چگونه بخواهيم (حسين شريعتمداري به نقل از فهمي هويدي، ر.ک: مصاحبه با دكتر بيريا، «نقش مؤسسه امام خميني در بيداري اسلامي»، فرهنگ پويا، ش 21، ويژه بيداري اسلامي). انقلاب اسلامي با وقوع خود و نيز اثبات و تثبيت خود، بيداري اسلامي را نيز از نفي به اثبات و از اثبات به تثبيت کشاند و تداوم و استمرار انقلاب اسلامي، تداوم و استمرار بيداري را تا تمدنسازي اسلامي به دنبال خواهد داشت.
تبيين مفاهيم کليدي نظريه «خيزش تمدني اسلام»
1. بيداري اسلامي
در چارچوب اين نظريه، «بيداري اسلامي» به «رستاخيزي اسلامي» (خامنهاي، 10/03/1369) و يک «حالت برانگيختگى و آگاهىاى در امت اسلامى» (همان، 26/6/1390) گفته ميشود که «احساس هويت و شخصيت را در [ملتهاي مسلمان] باز آفريده است» (همان، 07/04/1369 و 01/12/1380)، بهگونهاي که «احساس مىكنند كه مىتوانند در دنيا، در وضعيت بشر، در سرنوشت خود، اثرگذار باشند. وقتى اين احساس در ملتها به يك نقطة معينى برسد، تبلور و تجسم خواهد يافت و تبديل به واقعيتها خواهد شد» (همان، 27/12/1380). و ميتوانند در پرتو آن، ابتدا خود را از خمودگي و سستي و خوابآلودگي برهانند و سپس، «حصارهاى استبداد و استكبار را ويران» سازند (همان، 26/06/1390) و محدوديتهاي فرهنگي، ديني، سياسي، اقتصادي و اجتماعي را که توسط عوامل داخلي يا خارجي بر آنها اعمال شده، از بين ببرند.
خودآگاهي اين ملتها، نسبت به هويت اسلامي خود، اسلام را در دل آنها زنده ميکند و اسلام برانگيزاننده و احياکننده (همان، 18/03/1368) نيز حيات مجدد به آنها ميدهد. اسلام هم در گذشته با ظهور خود مردههاى اجتماعى و سياسى را زنده كرد: «اذا دعاكم لما يحييكم» (انفال: 24)؛ اسلام ملتهايى را كه خاك مرگ بر روى آنها پاشيده شده بود و چيزى از حيات حقيقى و سرافرازانة مجتمع انسانى نمىدانستند، حيات و آقايى بخشيد و پرچم انسانيت و دفاع از انسانها را به آنها داد (همان، 09/11/1376). و نيز امروزه توانايي اين را دارد که به ملتهاي مسلمان زندگي و حيات مجدد ببخشد. نمونهاش ايران کنوني است که:
قرنهاي متمادي در زير فشار استبداد ... هويت و قدرت تصميم و قدرت عمل خودش را از دست داده بود. در اين صد سال اخير هم در زير فشارهاى مضاعف استعمار و استكبار و دخالت خارجى، اعتماد به نفس خود را بهكلى از دست داده بود. اسلام اين ملت را به يك ملت پيشرو، مقدم در ميدان علم، در ميدان عمل، در ميدان سياست، در ميدان تفكر، در ميدان تعقل و تأمل و در ابتكارات زندگى تبديل كرد (همان).
روشن است که اين توانايي از داشتههاي يک اسلام واقعي و ناب است و «اسلامى كه نتواند آرزوهاى خفته و فروكشتة قشرهاى مظلوم را در سطح دنيا، نهفقط در سطح كشور خودمان، زنده و احيا كند، شك كنيد در اينكه اين دين، اسلام [واقعي] باشد» (همان،10/12/1368).
در اين نظريه، حرکت بيداري اسلامي اخير، نه بريده و بيارتباط با حرکتهاي قبلي است و نه چيزي است که در صورت کنوني متوقف شده و به نتايج فعلي بسنده کند. حرکت بيداري اسلامي يک «جريان» به هم پيوسته است که از حدود صد و پنجاه سال پيش آغاز، و پس از طي مراحلي، به مرحله کنوني که يک نوع «خيزش تمدني» است، رسيده است. باز شدن افق تمدني اسلام پيش روي اين حرکتها و نيز بسته شدن چشمانداز تمدن مادي غرب، موجب شده که اين حرکتها از يک جريان مستمر دروني برخوردار شوند که تا دستيابي به تمدن اسلامي خاموش نميشود.
همچنين، براساس فلسفه الهي تاريخ، که از پيشفرضهاي اين نظريه بهشمار ميآيد، بيداري اسلامي و استمرار آن اقتضاي تاريخ است (مظاهري، 1393). ازاينرو، «با اطمينان كامل» ميتوان گفت: اين حرکت تداوم خواهد يافت و «تحقق كامل وعدة الهى، يعنى پيروزى حق بر باطل و بازسازى امت قرآن و تمدن نوين اسلامى در راه است» (همان، 17/09/1387).
نشانه اين وعدة تخلفناپذير هم در مرحله اول پيروزى انقلاب اسلامى در ايران و بناى بلندآوازة نظام اسلامى بود كه ايران را به پايگاه مستحكمى براى انديشة حاكميت و تمدن اسلامى تبديل كرد. سربرآوردن اين پديدة معجزهآسا ... آنگاه مقاومت و استحكام آن در برابر ضربات سياسى و نظامى و اقتصادى و تبليغاتى كه از همهسو نواخته مىشد، در دنياى اسلام اميدى تازه برانگيخت و شورى در دلها پديد آورد. هرچه زمان گذشته، اين استحكام، به حول و قوة الهى، بيشتر و آن اميد ريشهدارتر شده است. در طول سه دههاى كه بر اين ماجرا مىگذرد، خاورميانه و كشورهاى مسلمان آسيا و آفريقا، صحنة اين هماوردى پيروزمندانه است (همان، 17/09/1387).
2. خيزش تمدني
«خيزش تمدني» يک برانگيختگي تمدني است؛ يعني آنچه موجب تحرک و انگيزه خيزش ملتهاي اسلامي در اين دوره تاريخي شده است، چشماندازي از تمدن نوين اسلامي است. نه يک چشمانداز تفصيلي و همراه با در اختيار داشتن کليه لوازم تمدنسازي، بلکه به نحو اجمالي. اين مسئله اساساً دربارة اسلامي ناميدن اين حرکتها نيز صادق است؛ يعني اسلامي خواندن آنها «به معنى اين نيست كه همة ملتها و همه آحادى كه در اين بيدارى سهيماند، به صورت منطقى و استدلالى مبانى فكرى يك نظام اسلامى را شناختهاند، بلكه به اين معناست كه احساس هويت اسلامى در ميان تودههاى مسلمان، در همهجا، بهوجود آمده است» (همان، 07/04/1369) و «مسلمانان به آينده اسلام اميدوار شدهاند» (همان، 22/06/1368).
پرسشي که مطرح ميشود، اينکه چگونه ميشود ملتهايي که هنوز به يک نظام سياسي اسلامي نرسيدهاند، با چشمانداز تمدني به حرکت در بيايند. اينجاست که مسئله «الگوي خيزش» مطرح ميشود. انسان با داشتن الگوي کامل ميتواند افق خواستههاي خود را ارتقا ببخشد. هرچند که با آن افق فاصله زيادي داشته باشد. انقلاب اسلامي هنوز به يک الگوي کامل تمدني تبديل نشده است. به تعبير رهبري، ما زماني ميتوانيم الگوي تمدني جهان اسلام باشيم که مرحله «کشور اسلامي» را پشت سر بگذاريم و «الگو كه درست شد، نظايرش در دنيا به وجود ميآيد» (همان، 12/09/1379)، بلکه «الگوي خيزش» انقلاب اسلامي، تمدني است؛ چراکه حرکت انقلاب و خيز انقلاب اسلامي ماهيتاً تمدني است.
ما در حال پيشرفت و سازندگى و در حال بناى يك تمدن هستيم. ... ملت ايران، همچنانكه شأن اوست، در حال پديد آوردن يك تمدن است. ... ما در اين صراط و در اين جهت هستيم. نه اينكه ما تصميم بگيريم اين كار را بكنيم، بلكه حركت تاريخى ملت ايران در حال به وجود آوردن آن است (همان، 01/01/1373).
به عبارت ديگر، ما در بيداري اسلامي اخير با يک نوع خودآگاهي تمدني روبهروايم؛ يعني آنچه اين ملتها را به حرکت در آورده است، اسلام تمدنسازي است که در روند انقلاب اسلامي در حال آشکار شدن است.
از سوي ديگر، جنبشهاي اسلامي اخير در يک منازعه تمدني، که ميان تمدن غربي و نامزدهاي تمدن آينده که بزرگترين آنها اسلام است ايجاد شدهاند (ر.ك: جمعي از نويسندگان، چيستي گفتگوي تمدنها، ص 3). در اين منازعه لازم نيست، همه نيروها در يک سطح باشند. در جهان اسلام، انقلاب اسلامي پرچمدار اين منازعه است. ساير کشورهاي اسلامي عمدتاً با توجه به ملتها و نه دولتهايشان در اردوگاه انقلاب اسلامي قرار دارند.
روندشناسي جريان «بيداري اسلامي»
در بيان رهبري، جريان بيداري اسلامي تاکنون دو مرحله را پشت سر گذاشت است. مرحله اول، که با قرن چهاردهم هجري مطابق است، مرحله «فرياد و مبارزه» و مرحله دوم، که از ابتداي قرن پانزدهم آغاز شده، مرحله «تجربه و عملکرد» عنوانگذاري شده است. جنبشهاي اخير، بيش از آنکه از نفس انقلاب اسلامي متأثر باشند، از نتايج و ثمرات و يا همان تجربه و عملکرد موفق انقلاب اسلامي تأثير پذيرفتهاند. بنابراين، ميتوان آنها را با اتکا به خيز تمدني انقلاب اسلامي، «خيزش تمدني» عنوان گذاشت. با اين توضيح، به تشريح هريک از مراحل بيداري اسلامي ميپردازيم:
مرحله اول: فرياد و مبارزه
غرب اگرچه همواره تلاش کرده است منافع اقتصادي و سياسي را در پشت چهره فرهنگي خود پنهان کند، اما گاه اين چهره نمايان و ماهيت اصلي آن آشكار ميشود. اولين بار در قرن سيزدهم هجري، اين چهره نمايان شد. نمايان شدن اين چهره اولين تلنگرهاي بيداري را نيز به برخي ملتهاي مسلمان وارد ساخت. بر اثر مجاهدت علما و تلاش مصلحان، شعلههاي بيداري در دل مردم افروخته شد. نخستين مرحله بيداري اسلامي در قرن چهاردهم، قرني که ميتوان آن را «قرن فرياد و قرن مبارزات» ناميد، شکل گرفت.
از اوايل قرن كه ميرزاى شيرازى، مرجع تقليد بزرگ اسلام، در برخورد با كمپانى انگليسى، آن فتواى قاطع را داد و يك ملت را به حركت درآورد، تا واقعة مشروطيت در ايران، تا حركتهاى اسلامى در هند، تا بيدارى اسلامى در غرب دنياى اسلام، در خاورميانه و در منطقة شمال آفريقا، و بزرگانى كه سخن گفتند و سيدجمالالدينها و ديگران و ديگران» (همان، 13/11/1370).
مرحله دوم: تجربه و عملکرد
محصول «يک قرن فرياد» (همان) و مبارزه، واقعة عظيم انقلاب اسلامي بود. نفس تحقق اين انقلاب، که نه پيشبيني ميشد (همان، 17/02/1376) و نه قابل باور بود (همان، 22/03/1382)، نقطه عطفي در حرکت بيداري اسلامي و اميد به آزادي از سلطه قدرتهاي استبدادي و استعماري را در دل ملتهاي مسلمان ايجاد کرد.
اين انقلاب دو كار مهم كرده است: يكى، تشكيل نظام اسلامى است كه اين اتفاق عظيم در طول تاريخ، از صدر اسلام تاكنون، آن هم در چنين دنيايى و در چنين منطقهاى سابقه نداشته است. كار دوم، انقلاب عظيم شما مردم، كه عظمتش قابل مقايسه با كار اول و به اندازة آن و حتى به اعتقاد بعضى، بالاتر از آن است، زنده كردن هويت اسلامى در دنياست؛ (ر.ك: حاجتي، عصر امام خميني، ص 59)؛ يعنى آحاد امت مسلمان در هر جاى دنيا، بر اثر اين انقلاب، احساس وجود، شخصيت و قدرت كردند و خودشان را از حالت يك مجموعه يا يك فرد يا يك ملت محكوم، خارج ديدند (همان،20/11/1374).
ملتهاي مسلمان، انقلاب اسلامي را از آن خود ميديدند و تحقق آن را تحقق خواستههاي خود فرض ميکردند.
وقتى ملت ايران و رهبر عظيمالشأن ما ـ امام بزرگوار ـ اين كار را انجام دادند، مسلمانان در هر جاى دنيا كه بودند، احساس كردند نوروز آنهاست. روز نو آنها آغاز شد، با اينكه به آنها ربطى نداشت. در همه جاى دنيا احساس كردند مقطع جديدى در تاريخشان به وجود آمد. ... هركسى، هر مسلمانى، هر جاى دنيا بود، وقتى اين انقلاب پيروز شد، وقتى امام در صحنه ظاهر شدند، وقتى پرچم اسلام و لاالهالاالله بالا رفت، احساس كرد كه پيروز شده است (همان، 11/08/1373).
درواقع، امام خميني، دو پرچم بزرگ را برافراشت:
پرچم اول كه در حقيقت يك بُعد از دعوت امام و نهضت امام است، مربوط به امت بزرگ اسلامى است. پرچم دوم هم اگرچه كه مربوط به ملت ايران است، مربوط به ايران و ايرانى است. اما چون يك تجربة عملى از تحرك حياتبخش اسلام است، براى امت اسلامى اميدآفرين و حركتساز است؛ چون اين نهضت بزرگ در ايران تجربة عملى بيدارى اسلام و تحقق اسلام بود. بنابراين، اگرچه كه بهطور مستقيم مربوط به ايران و ايرانى است، اما نتيجة آن باز براى امت اسلام داراى ارزش و اهميت است (همان، 14/3/1388).
تجربه عظيم ملت ايران، موجب شد كه:
انقلاب اسلامى براى مسلمانها الگو شد. اولاً، با پيدايش خود، بعد با تشكيل موفق نظام جمهورى اسلامى كه توانست يك نظامى را با يك قانون اساسىِ كامل ارائه كند و آن را به كرسى بنشاند و تحقق ببخشد، و بعد ماندگارى اين نظام در طول سى و دو سال كه نتوانند به او ضربه بزنند، و بعد استحكام و تقويت هرچه بيشتر اين نظام ... و بُعد پيشرفتهاى گوناگون در اين نظام. پيشرفت علمى، پيشرفت فناورى و صنعتى، پيشرفتهاى اجتماعى گوناگون، پخته شدن افكار، پديد آمدن افكار نو، حركت عظيم علمى در كشور و فعاليتهاى گوناگون است. ... اينها همه حوادثى است كه اتفاق افتاده است. اينها براى ملتهاى مسلمان چيزهاى محسوسى است. اينها را مىبينند، مشاهده ميكنند. اين انقلاب آمد، نظام درست كرد، اين نظام باقى ماند، روزبهروز قوىتر شد، روزبهروز هم پيشرفتهتر شد. اين ميشود الگو. اين الگوسازى يك گفتمانى را به وجود مىآورد كه آن، گفتمان هويت اسلامى و عزت اسلامى است. امروز در بين ملتهاى دنيا، احساس هويت اسلامى، قابل مقايسة با سى سال قبل نيست؛ احساس عزت اسلامى و مطالبة اين عزت، امروز قابل مقايسة با گذشته نيست. اين اتفاق افتاده است (خامنهاي، 19/12/1389) هرچند تمام تلاش دشمنان از ابتداي انقلاب بر اين بوده که «تا شايد اين نمونه زنده ايستادگي و پيشرفت، در چشم ديگر ملتها، الگو نشود اما به فضل الهي، تلاش همه سلطهگران براي خارج كردن ملت ايران از صحنه،... ناكام خواهد ماند» (خامنهاي، 29/3/1391).
درواقع بعد از انقلاب اسلامي «ملتهاى اسلامى مجرب شدهاند و دارند عمل مىكنند». جمهوري اسلامي «نمونه اول بود» و «تجربه موفق» آن موجب شده است که «ملتها به سمت اسلام گرايش پيدا مىكنند» (همان، 13/11/1370) و «دنياى اسلام افق روشنى در مقابل خود مشاهده ميكند» (همان، 11/07/1387).
وجود يک تجربه موفق حرکت بيداري اسلامي را وارد يک مرحله بالاتري از مبارزه و فعاليت ميکند. اين حرکتها، طبيعتاً با افق روشنتر و بلندتري روبهرويند. اين افق بلند و روشن، همان «تمدن اسلامي» (همان، 28/05/1384) و يا «تمدن بينالملل اسلامي» (همان، 06/08/1383) است، که مرحله سوم بيداري اسلامي را شکل ميدهد.
مرحله سوم: خيزش تمدني
همانطور که اشاره شد، براساس ديدگاه مقام معظم رهبري، بهترين مفهوم و چارچوب تحليلي که ميتوان مرحله سوم حرکت بيداري اسلامي، يعني جنبشها و خيزشهاي اخير کشورهاي اسلامي را با آن عنوانگذاري و تحليل کرد، مفهوم «خيزش تمدني اسلام» است. دلايل و شواهد اين عنوانگذاري را از بيانات ايشان ميتوان چنين بازيابي کرد.
مهمترين چيزي که از نظر مقام معظم رهبري، اين مرحله از بيداري اسلامي را شايسته عنوان خيزش تمدني ميسازد، موفقيتآميز بودن مرحله قبل، يعني مرحله تجربه و عملکرد ميباشد؛ مرحلهاي که انقلاب اسلامي آن را آغاز کرده است. شايد بتوان ابتناي اين مرحله، يعني خيزش تمدني را بر مرحله تجربه و عملکرد، به يک پازل يا بازي چندمرحلهاي تشبيه کرد که دستيابي به ميزاني از موفقيت در مرحله قبل آن، موجب باز شدن قفل مرحله بعد ميشود. هرچند باز شدن قفل مرحله بعد، بهمعناي تکميل مرحله قبل و يا انجام مرحله بعد نيست، اما تا زماني که مرحلة قبل به ميزاني از موفقيت دست نمييافت، اساساً قفل اين مرحله باز نميشد و اين مرحله شروع نميشد. انقلاب اسلامي، اگرچه هنوز به يک الگوي تمدني تبديل نشده است و پس از تکميل مرحله چهارم، يعني کشور اسلامي است که ميتواند الگويي براي تمدن نوين اسلامي باشد، اما اين انقلاب توانسته است با بازکردن گرهها و موانع مسير تمدنسازي، يک خيز تمدني با جلوداري خودش در جهان اسلامي ايجاد کند. موارد ذيل مهمترين اقدامات در اين خصوص به شمار ميروند:
انقلاب اسلامي و غلبه بر گفتمان يأس و نااميدي
امروزه ملتهاي مسلمان حتي اگر در ابتداي راه باشند، وضعيت متفاوتي نسبت به گذشته دارند. در گذشته و پيش از انقلاب اسلامي، هيچ اميدي به موفقيت حرکتهاي اسلامي نبود. شکست و ناکامي بيشتر آنها را عقيم ساخته بود. حتي در خود ايران، ما ميبينيم که شکست نهضت مشروطيت، نهتنها اميد را از دل اکثر علما و مراجع بيرون کرده بود، بلکه بهطورکلي موجب شده بود آنها از سياست دوري گزينند. اما امروزه و بعد از انقلاب اسلامي، نهتنها چنين اميدي در دلهاي آنها جا گرفته است، بلکه به بقاء و تداوم و پيشرفت هم ميتوانند بينديشند.
در خود انقلاب هم مهمتر از انقلاب سياسي و اميد به تحقق آن، امکان و اميد به يک انقلاب روحي و فرهنگي در مردم است. در غلبه انقلاب اسلامي بر گفتمان يأس، بايد به اين نکته هم توجه کرد که اين انقلاب امر بسيار نامحتملي را همچون انقلاب روحي و فرهنگي مردم و ملت را محتمل و ممکن ساخت. در اين انقلاب، از همه شگفتآورتر «استحالة بزرگ ملت ايران نسبت به وضعيت گذشته است؛ ملتى كه ضعيف و تسليم و ستمپذير بود، به ملتى مقاوم و شجاع و متعرض متحول شد و اميد را در دل ملتهاى ديگر ايجاد كرد» (همان، 16/03/1368).
اين دگرگوني احوال، که حضرت امام آن را از جانب خداوند ميداند و معتقد است: «به دست خدا پيدا شده است و بشر نمىتواند اين طور كار را بكند»، (موسوي خميني، سال؟، ج 4، ص 70) از منظر افکار عمومي جهان اسلام، نامحتملترين امر محسوب ميشد. يأس و نااميدي نسبت به مردم و عدم امکان بيداري و حرکت آنها حتي براي برخي علماي شيعه نيز به يک باور مسلم تبديل شده بود. چنانچه حضرت امام، در سؤال حسنين هيکل در ديماه 57، مبني بر اينکه «با وجود روحيه يأس و نااميدى كه در مردم ملاحظه مىشد، گسترش اين حركت جديد از چه چيزى ناشى مىشود؟» ميفرمايند: »اين يأس در عموم كشورهاى اسلامى بود، [اما] حالا با اين حركت و نهضتى كه پيدا شد، احتمال آن است كه ساير ممالك هم متصل و ملحق بشوند، نهتنها احتمال، بلكه نزديك به اطمينان است كه مسلمين از اين سيطره نجات يابند» (همان، ج5، ص 266).
بر همين اساس، و مبتني بر همين ناباوري بود که امام دربارة بيداري ملت ايران ميفرمايند: «يك همچو قيامى سابقه ندارد در تاريخ ... اين يك مسئلهاى نيست كه دست بشر بتواند اينطور مردم را با هم مجتمع كند و همه قشرها با هم به يك راه بروند، اين يك دست غيبى الهى است» (همان، ج 4، ص 62). ايشان همچنين در مصاحبه با ريچارد کاتم، اشاره ميکنند که اين انقلاب «يك نظر الهى» است و «قدرتى مافوق طبيعت، در اين قضيه و راهنماى اين امر [است]» (همان، ج 5، ص 287). به تعبير ايشان، تغييري که در ملت ايران ايجاد شد و انقلاب را پديد آورد، دست خدا بود که «از متن ملت جوشيده است». به همين دليل، «اميدبخش است» (همان، ج4، ص257).
حضرت امام حتي سهمي براي خودشان نيز در اين تحول و بيداري مردم قائل نيستند و معتقدند: «اين من نبودم كه بهواسطة من پيروزى را به دست آورديد» (همان، ج 7، ص 59)، «اين من نبودم كه اين غلبه را نصيب شما كرد، اين خداى تبارك و تعالى بود» (همان، ج7، ص 55-56) که شما را پيروز کرد و «جز اراده الهى» نميتوانست باشد (همان، ج 6، ص173).
من در پاريس كه بودم و مىشنيدم كه تمام مردم ... همه با هم متحد شدند ... فهميدم كه اين دستْ، دستِ غيب است... خداى تبارك و تعالى به وسيله امام زمان [اين تحول را در مردم پديد آورد]. از آن وقت يأس در من هيچ وقت نبوده است. از آن وقت بسيار اميدوار شدم كه اين مطلب به پيروزى خواهد رسيد (همان، ج7، ص 55-56). من اميدوار مىشدم براى اين نكته كه مىديدم، مسئلهاى نيست كه بشر بتواند، مسئلهاى نيست كه با رهبرى درست بشود، مسئلهاى نيست كه مردم بتوانند (همان، ج6، ص 282). «مسئله يك مسئله الهى است» (همان، ص 228)... «قواى رحمانى در كار بود. با خداى تبارك و تعالى هيچ كس نمىتواند ستيزه كند. اينجا دستِ غيبىِ الهى بود و تا اين دست هست و تا اين عنايت الهى هست شما پيروزيد» (همان، ج 7، ص 55ـ56).
«معجزه بودن» انقلاب اسلامي و اينکه اين بيداري، يک پديده عادي و معمولي نيست، حضرت امام را به اين نتيجه ميرساند که پس رسالت و تأثير اين انقلاب، تنها به ايران محدود نميشود و در آينده منشأ بيداري مستضعفان جهان خواهد شد. ايشان در بيستمين سالگرد قيام 15 خرداد 42، خطاب به مردم ميفرمايند:
ما امروز دورنماى صدور انقلاب اسلامى را در جهان مستضعفان و مظلومان بيش از پيش مىبينيم و جنبشى كه از سوي مستضعفان و مظلومان جهان عليه مستكبران و زورمندان شروع شده و در حال گسترش است، اميدبخش آتيه روشن است و وعده خداوند تعالى را نزديك و نزديكتر مىنمايد. گويى جهان مهيا مىشود براى طلوع آفتاب ولايت از افق مكه معظمه و كعبه آمال محرومان و حكومت مستضعفان ... چهبسا كه اين تحول و دگرگونى، در مشرق زمين و سپس در مغرب و اقطار عالم تحقق يابد (همان، ج 17، ص480-482).
اين معجزه الهي، يعني متحول شدن دلهاي مردم را بار ديگر در انقلابهاي کشورهاي اسلامي ميتوان مشاهده کرد. «مهمترين عنصر در اين انقلابها، حضور واقعى و عمومى مردم در ميدان عمل و صحنة مبارزه و جهاد است، نهفقط با دل و خواست و ايمانشان، بلكه علاوه بر آن، با جسم و تنشان...» (همان، 26/6/1390). اين حضور گسترده و نيز پيشگرفتن عموم مردم از نخبگان در اين تحولات، نشانة همين تحول دروني است که با اراده خداوند، بدون انتساب به رهبر خاصي از اين کشورها در حال وقوع است. اين عنايت الهي و «نيروي اسلام» است که بالاتر از همة عوامل ميتواند ملتهاي مسلمان را بيدار کند. همين بيداري است که «ملتهاى اسلامى را به سمت نظام اسلامى و به سمت تشكيل امت واحدة اسلامى خواهد كشاند؛ اين يك آيندة حتمى است» (همان،10/04/1378). همچنان که در
ايران اسلامي، نقطهاى كه هيچكس تصور آن را نمىكرد، همين بود كه نيروى عظيم اسلامى توانست مردم را متحد كند. دلها را به هم نزديك نمايد. ايمان اسلامى را پشتوانة اين حركت قرار دهد و يك نظام اسلامى را در اينجا به وجود آورد. اين امرى است كه اتفاق افتاده است (همان). نهتنها اسلام و مسلمين، بلكه اساس معنويت و ديندارى را در برابر هجوم تمدن غرب، ازدسترفته مىپنداشتند. امروز سربرافراشتن اسلام و تجديد حيات قرآن و اسلام، و متقابلاً ضعف و زوال تدريجى آن مهاجمان را بهچشم مىبينند و با زبان و دل تصديق مىكنند (همان، 17/9/1387).
در مجموع، ميتوان گفت: با وقوع انقلاب اسلامي و استمرار و تداوم آن، اميدهاي زيادي در دل ملتهاي مسلمان ايجاد شد، اميد به پيروزي، اميد به نصرت و ياري پروردگار، اميد به امکان تحول روحي مردم، اميد به تحقق وعدههاي الهي، اميد به تحقق اصول اسلام، اميد به شکست الگوهاي الحادي و در نهايت، اميد به آينده اسلام و بازخيزي تمدن اسلامي.
انقلاب اسلامي حلقه اتصال گذشته و آينده تمدني اسلام
حلقههاي اتصالي که بتواند تاريخ اسلام را از تمدن گذشته تا تمدن آينده، به يگديگر متصل کند، در مسير انقلاب اسلامي به وجود آمده است. بنابراين، بهدرستي ميتوان انقلاب اسلامي را حلقه اتصال گذشته و آينده تمدن اسلامي دانست؛ گذشته و آيندهاي که توسط غربيها و شرقشناسان ازهمگسيخته است. آنگاه كه به تاريخ تمدن اسلامي بنگريم ميبينيم که:
تمام محيط اسلامى، اصلاً بازار علم دنياست و آن نقطة اصلياش هم ايران است... . اما متأسفانه نسل امروز اينها را نمىداند. اين ندانستن، نه به معناى اين است كه همين مطالبى را كه من گفتم، نمىداند؛ چرا اين مطالب را صد بار شنيده است؛ همه در كتابها هم گفتهاند. همهجا هم گفتهاند. اما باورش نيست! بىآنكه به زبان انكار كند، يك حالت ناباورى در همة نسل امروز و نسل قبل، نسبت به گذشتة ايران وجود دارد. علتش هم اين است كه تمدن غرب و اين تكنولوژى پُر سر و صدا، آنچنان آمده فضا را پُر كرده كه حتى كسى جرأت نمىكند، به شجرهنامة خودش نگاه كند!
امروز عَلَم در دست آنهاست، در اينكه شكى نيست، اما مىخواهند گذشتة علمى ملتها را هم نفى كنند؛ البته در جاهايى كل تمدنها را نفى مىكنند! اين غربيها و اروپاييها كه به نقاطى از دنيا ـ مثل مناطقى از امريكاى لاتين ـ رفتند، كل تمدن را نفى كردند! (همان، 15/11/1370).
يکي از رسالتهاي شرقشناسي اين است که به بازيابي آنچه از تمدنهاي پيشين بهجا مانده است، بپردازد. نفس اين امر، طبيعي و بهطور معمول توسط ساير تمدنها نيز صورت ميگرفته است. اما تفاوتي که در اين ميان وجود دارد، اين بوده که شرقشناسي در بازيابي خود، شرق واقعي و حقيقي را مد نظر قرار نميداد، بلکه درواقع شرقي که دوران طفوليت غرب بود، مورد و متعلق پژوهش آنها قرار ميگرفت. غرب تاريخ ملل و فرهنگهاي ديگر را نه گونهاي ديگر از تاريخ، بلکه گذشته خود قلمداد ميکرد. اين يعني بيتاريخ ساختن هر ملتي که غيرغرب است. درواقع، غرب اثبات خود را در نفي ديگران جستوجو ميکرد (ر.ک: داوري اردکاني، 1379، ص 55-66).
تمدن غربي، با به کار بردن مفاهيمي همچون سنت و تجدد، اين دوگانگي و بيگانگي را ميان خود و ديگران تئوريزه کرد؛ مفاهيمي که در مقايسه و مقابله دو نوع نظام انديشگي قديم و جديد پديد آمدهاند؛ قديم و جديد تنها به يک فاصله زماني اشاره نميکند، بلکه هريک، بار معنايي و ارزشي خاصي دارند و اين ارزشگذاري عمدتاً توسط نظامي از انديشه و تفکر صورت گرفته است که خود بخشي از اين تقسيم است؛ يعني اين نظام انديشگي جديد يا به عبارت دقيقتر، غربي است که پس از تعريف خود به «تجدد» و متجدد، آنچه «غير» يا «مقابل» خويش ميبيند، «سنت» يا «سنتي» ميخواند (مظاهري، 1391، ص 166).
انديشه تجدد با اين نامگذاري و تمايز، خود را تشخص و تعين (هويت) ميبخشد. همين نياز به تشخص و غيريت بود که صاحبان انديشه تجدد را پيش از کساني که «سنتي» خوانده شدهاند، به بررسي و پژوهش در ميراث فکري و فرهنگي گذشته، اعم از گذشتهاي که متعلق به تاريخ غرب و شرق است. تاريخ غربي، از دورة يوناني آغاز شد. اما در حاشية اين تاريخ، تاريخها و فرهنگها و تمدنهاي ديگر هم وجود داشت. شرقشناسي به اين حاشيه پرداخت (داوري اردکاني، 1382، ص 4ـ5). به عبارت دقيقتر، تاريخهاي ديگر را به حاشيه راند.
«شرقشناسي»، بهعنوان نوعي از تفکر و نظامي از دانش، در اواخر قرن هفدهم پاگرفت و در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم به اوج خود رسيد. در طول اين دوره، نگاه شرقشناسانه متضمن اين اعتقاد بود که عصر شکوفايي غرب، مصادف است با پايان دوره طلايي و آغاز انحطاط شرق. «شرقشناسي همراه با اين نگاه، نقشي فعال در بسط علايق غربي در مشرقزمين ايفا کرد. طلب دانش شرق اغلب غايت بالذات نبوده است» (؟؟؟، ص 103). براي نمونه، روزنتال از پيشکسوتان شرقشناسي معتقد است: «تمدن اسلامي که ما ميشناسيم، نميتواند بدون ميراث يوناني قوام داشته باشد» (همان). همانگونه که والتسر در آثار خود، تلاش زيادي ميكند تا ثابت کند: «هرچه فيلسوفان عرب گفتهاند «عاريهاي» از يونانيان است. طبق نظر والتسر، حتي هنگامي که نميتوانيم مأخذ را بيابيم با اطمينان فرض ميشود که جز مأخذ اصيل يوناني هيچ سندي نيست» (همان، ص 105).
نتايج مطالعات شرقشناسي دربارة تمدن اسلامي تا پيش از انقلاب اسلامي، اذهان بسياري از نخبگان ما را درگير خود ساخته بود. تصور اينکه تمدن اسلامي در گذشته، چيزي غير از تمدن کنوني است و قابل احيا و بازيابي در آينده خواهد بود، غلط و نادرست قلمداد ميشد. يأس و نااميدي نسبت به آينده و احساس بيآيندگي، مهمترين دستاورد غرب براي ملتهاي مسلمان بود. اينكه ملتها احساس كنند يا بايستي به تاريخ غرب بپوندند، يا اينكه در بيآيندگي به سر ببرند، سرنوشت ملتهاي مسلمان را رقم ميزد.
روزى بود كه امت اسلام اميدى به آينده نداشت، متفكران جهان اسلام مىنشستند و براى روز سياه مسلمانان مرثيهسرايى ميكردند. آثار ادبى مسلمانان برجسته و پيشرو امثال سيدجمالالدين و ديگران را در صد سال گذشته ببينيد. نخبگانى از دنياى اسلام كه دلهايشان بيدار شده بود، وضع مسلمانها را ميديدند و حقيقتاً براى مسلمانها مرثيهسرايى ميكردند. حقيقتاً افق روشنى در دنياى اسلام ديده نميشد (خامنهاي، 11/07/1387).
بسياري از کشورها، که پس از انقلاب اسلامي:
فرياد اسلامخواهى بلند كردهاند... اين طور نبودند؛ سرهايشان را پايين انداخته بودند و زندگى مىكردند! اگر يك وقت هم روشنفكر و عالمى در ميان آنها پيدا مىشد و به آنها يك كلمه حرفى مىزد، مىگفتند: آقا نمىشود، فايدهاى ندارد؛... مأيوس بودند. انقلاب اسلامى ايران اين ابر يأس را از افق زندگى و ديد ملتها زدود (همان، 12/08/1377).
متفكران جهان اسلام:
با اميد تازهاى به ميدان آمدند. همان شاعران و هنرمندان و نويسندگانى كه با يأس حرف ميزدند، احساس شكست ميكردند، بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، بعد از حركت عظيم امام بزرگوار و ايستادگىهاى اين ملت، روحيةشان عوض شد، لحن كلامشان و شعرشان و قلمشان تغيير پيدا كرد؛ رنگ اميد به خود گرفت (همان، 14/3/1388).
انقلاب اسلامي توانست گذشته تمدني اسلام را به آينده آن متصل کند. قطعاً تصور اينکه تمدن اسلامي ميتواند در آينده تمدن رقيبي براي تمدن غرب باشد، از نتايج اين انقلاب است. اين انقلاب، درواقع با خدشهدار ساختن «مطلقيت» غرب و بهتبع، نتايج مطالعات شرقشناسي، گذشته و تاريخ تمدن اسلامي را به آينده آن متصل ساخته است.
كاري كه انقلاب اسلامي كرد، اين بود كه پرده زخيمي كه دشمنان بر آينده اسلام و ملتهاي مسلمان كشيده بودند كنار زد و آيندهداري را براي آنها به ارمغان آورد. اين آينده، يعني تمدن اسلامي و تمدن بينالملل اسلامي، اگرچه هنوز تحقق نيافته است، اما همينكه ميتوان آن را در چشمانداز آينده جهان اسلام ديد، خود كليد حركت به سمت و سوي آن است. شرقشناسي نسبت به برخي فرهنگها، مانند فرهنگ و تاريخ مسلمانان، نميگويد شما هيچ نداشتيد، بلكه ما را متقاعد ميكند كه اگرچه گذشته خوبي داشتهايد، اما اين گذشته، آيندهاي ندارد و انساني که گرفتار بيآيندگي تاريخي شد، براي ادامة زندگي با هويت مستقل و اهداف متفاوت توجيهي ندارد (طاهرزاده، 1388، ص 41).
انقلاب اسلامي صرف تفاخر به گذشتة تمدن اسلامي را كه شرقشناسي القا ميکند، شکسته است، بلکه تا اندازهاي به آن افتخارات عينيت بخشيده است و يادآور اين حقيقت شده كه:
آنچه آن تمدن را پديد آورد، يعنى اسلام و معارف زندگىساز آن، هماكنون نيز در اختيار ماست و به ما هشدار مىدهد كه «يا ايها الذين امنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم». اسلام ثابت كرده است ظرفيت آن را دارد كه امت خود را به اعتلاى مدنى و علمى و عزت و قدرت سياسى برساند. ايمان و مجاهدت و پرهيز از تفرقه، تنها شرطهاى تحقق اين هدف بزرگ است و قرآن به ما مىآموزد: «و لا تهنوا و لا تحزنوا و انتم الاعلون ان كنتم مؤمنين» و مىآموزد: «و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و ان الله لمع المحسنين» و مىآموزد: «و اطيعواالله و رسوله و لا تنازعوا فتفشلوا و تذهب ريحكم و اصبروا ان الله مع الصابرين» (خامنهاي، 11/08/1373).
انقلاب اسلامي، افقگشايي و احياي ظرفيتهاي تمدني
اينکه انقلاب اسلامي، اميد به بازخيزي تمدن اسلامي را در دلها ايجاد کرد، به اين معنا نيست که متفکران جهان اسلام پيش از انقلاب اسلامي، متوجه تمدن اسلامي نبودهاند و دربارة آن به بحث و گفتوگو نپرداختهاند، اتفاقاً بحث دربارة تمدن اسلامي در بين متفکران غيرايراني فراوان مطرح بوده است. همانگونه که مباحث فقه سياسي در ميان اهل سنت، به مراتب بيشتر از تشيع مطرح شده است. اما انقلاب اسلامي، به همه مباحث نظري دربارة نظام سياسي و تمدن اسلامي عينيت داده است. يا حداقل ميتوان گفت: الگويي متفاوت، از نظام سياسي اسلام و آينده تمدني آن ارائه کرده است که بهحق ميتوان آن را الگوي تمدني نام گذاشت.
تاكنون سه الگوي عمده در نظام سياسي در جهان اسلام مطرح شده است كه عبارتند از:
ـ بنيادگراي مذهبي (الگو عربستان)؛
ـ اسلامگراي سکولار (الگو ترکيه)؛
ـ تمدنگراي اسلامي (الگو ايران).
هرچند مباحث تمدني تا پيش از انقلاب اسلامي در ايران، کمتر از ديگر جاها مطرح بوده است، اما الگويي که انقلاب اسلامي با وقوع و استمرار خود ارائه کرده است، الگوي «تمدنگراي اسلامي» است. حتي ميتوان گفت: يکي از ضعفهاي مباحث تمدني جهان اسلام اين بوده است که پيش از آنکه به نظام سياسي اسلام توجه داشته باشند، به تمدن اسلامي پرداختهاند. اين ضعف دلايل متعددي دارد که در اينجا مجال پرداختن به آن نيست.
روشن است که تمدن اسلامي مبتني بر انقلاب، نظام و کشور اسلامي است (همان، 06/08/1383). «دولت اسلامى است كه كشور اسلامى به وجود مىآورد. وقتى كشور اسلامى پديد آمد، تمدن اسلامى به وجود خواهد آمد» (همان، 28/05/1384).
نظامسازى كار بزرگ و اصلى» ملتهايي است که انقلاب ميکنند و در اين نظامسازي، اگر بخواهند اسير «الگوهاي لائيك يا ليبراليسم غربى، يا ناسيوناليسم افراطى، يا گرايشهاى چپ ماركسيستى» نشوند، هدف نهايى را بايد امت واحدة اسلامى و ايجاد تمدن اسلامى جديد، بر پاية دين و عقلانيت و علم و اخلاق، قرار داد (همان، 26/6/1390) ... هميشه در نظر داشتن افق کلانتر و بلندتر، باعث ميشود که مراحل قبلتر شفافتر شوند و صورتبندي واضحتري پيدا کنند. بهخصوص با توجه به اينکه افق تمدن اسلامي، با طي شدن بخش قابل توجهي از مرحله دوم بيداري اسلامي، يعني دوران تجربه و عملکرد به پيشگامي انقلاب اسلامي گشوده شده است. همچنين گشوده شدن اين افق ميطلب که ملتهاي مسلمان به دستاوردهاي مقطعي قانع شوند و تا رسيدن به يک قدرت بينالملل اسلامي، و تمدن بينالملل اسلامي به حرکت خود ادامه دهند (همان، 5/8/1390).
[انقلاب اسلامي] الگويى زنده در برابر امت اسلامى نهاد و جريان تازهاى در دنياى اسلام پديد آورد (همان، 31/06/1378) ... [ملتهاي مسلمان] وقتى مواجه شدند و تجربة موفق جمهورى اسلامى را ديدند، قهراً درس مىگيرند. لازم نيست به ملتها گفته شود كه «شما هم بياييد اينطور عمل كنيد. ملتها، نظام جمهورى اسلامى، انقلاب، موفقيتهاى اين ملت و عزت ايران و اسلام را مىبينند و درس مىگيرند. امروز بيدارى اسلامى در كشورهاى گوناگون و بيدارى روح معنويت در سراسر جهان، مرهون انقلاب اسلامى است (همان، 14/03/1374).
[به قول يکي از سياستمدارهاي غربى] دو چيز است كه اگر در ميان مسلمانها دست به دست بگردد و ملتهاى مختلف مسلمان از اين دو چيز آگاه شوند، ديگر همة تابوهاى غرب، يعنى اصول جزمى غرب، در هم خواهد شكست و باطل خواهد شد. اين دو چيز چيست؟ اين متفكر غربى ميگويد: يكى قانون اساسى جمهورى اسلامى است. اين قانون اساسى، يك حكومت مردمى و پيشرفتة امروزى و در عين حال، دينى را در چشم مسلمانان جهان ممكن ميسازد. اين قانون اساسى، نشان ميدهد كه ميتوان يك حكومتى داشت كه هم متجدد باشد، امروزى باشد، پيشرفته باشد و هم كاملاً دينى باشد. قانون اساسى اين را تصوير ميكند. ميگويد: چنين چيزى ممكن است. اين يك. دوم، كارنامة موفقيتهاى علمى و اقتصادى و سياسى و نظامى جمهورى اسلامى است. اگر اين دست مسلمانها برسد، مىبينند كه آن امرِ ممكن اتفاق افتاده و واقع شده است. او ميگويد: اگر ملتهاى مسلمان از اين امكان و وقوع نسبى كه هم ممكن است، هم در ايرانِ امروزِ اسلامى بهطور نسبى واقع شده است، مطلع شوند، اين نظامسازى را پيش چشم داشته باشند، ديگر جلوى سلسلة انقلابها را نميتوان گرفت (همان، 30 صفر 1432).
بههرحال، ايران اسلامي حركت به سوي تمدن اسلامي را شروع كرده است و:
در حال پيشرفت و سازندگى و در حال بناى يك تمدن است. نبايد تصور شود که «پاية اصلي تمدن» بر صنعت و فناورى و علم بنا شده است، بلکه بر فرهنگ و بينش و معرفت و كمال فكرى انسانى است. اين است كه همهچيز را براى يك ملت فراهم مىكند و علم را هم براى او به ارمغان مىآورد. ما در اين صراط و در اين جهت هستيم. نهاينكه ما تصميم بگيريم اين كار را بكنيم، بلكه حركت تاريخى ملت ايران در حال بهوجود آوردن آن است (همان، 01/01/1373).
نمودار کلي حرکت بيداري اسلامي تا تمدن بين الملل اسلامي
نتيجهگيري
حرکت بيداري اسلامي در مرحله کنوني، اگرچه سطح انقلاب را پشت سر ميگذارد، اما حرکتي است در مقياس و چشمانداز امت و تمدن اسلامي. بههمين دليل، انقلاب اسلامي توانسته است با وقوع و تداوم خود، افقهاي پيش روي حرکت بيداري اسلامي را بسيار جلوتر از انقلاب و حتي نظامسازي ببرد. سير حرکت انقلاب اسلامي، متعلق به کل جهان اسلامي است. همچنانکه ملتهاي مسلمان با وقوع انقلاب جان تازهاي گرفتند و اين انقلاب را از خود ميديدند، با تداوم و حرکت آن در مسير شکلدادن به امت و تمدن اسلامي نيز همراهند و خود را بيگانه از آن نميدانند. انقلاب اسلامي، مسير بيداري اسلامي را همچون راه رفتهاي ساخته که خود جلوتر آن راه را باز کرده، هموار نموده و موانع آن را برطرف ساخته و در حال توسعة آن است. اکنون عدة ديگري از عقبتر در حدود آن راه در حال طي مسير هستند.
- جمعي از نويسندگان، 1377، چيستي گفتگوي تمدنها ( مجموعه مقالات)، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي.
- جمعي از نويسندگان، 1391، مقالات برگزيده همايش نظريه بيداري اسلامي در انديشه حضرت آيتالله العظمي امام خميني و حضرت آيتالله العظمي خامنهاي، تهران، انقلاب اسلامي.
- حاجتي، ميراحمدرضا، 1381، عصر امام خميني، چ پنجم، قم، بوستان كتاب.
- حسين عارف، عليرضا، 1390، بهار عربي: در پرتو بيداري اسلامي، قم، سنابل.
- حسين عارف، عليرضا، 1390، بهار عربي: در پرتو بيداري اسلامي، قم، سنابل.
- خامنهاي، سيدعلي، حديث ولايت، تهران، مؤسسة پژوهشي فرهنگي انقلاب اسلامي، حفظ و نشر آثار حضرت آيتالله خامنهاي.
- داوري اردکاني، رضا، 1379، اوتوپي و عصر تجدد، تهران، ساقي.
- ـــــ ، 1382، «تقابل سنت و تجدد چه وجهي دارد؟»، نامه فرهنگ، ش49، ص 4.
- دواني، علي، 1340، زندگاني زعيم بزرگ عالم تشيع علامه عاليقدر آيت الله بروجردي، قم، حکمت
- روحاني، سيدحميد، 1376، نهضت امام خميني، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامي.
- شهرامنيا، مسعود، موج چهارم گذار به دموکراسي، سايت ديپلماسي ايراني، 11/1/1390: http://irdiplomacy.ir/fa/page/10837
- طاهرزاده، اصغر، 1388، انقلاب اسلامي بازگشت به عهد قدسي، اصفهان، لب الميزان.
- عمادي، عباس، بيتا، امواج دموکراسي در: www.pajoohe.com/fa/index.php?Page=definition&UID=43918
- مجيب الرحمان شامي ـ روزنامه نگار، مجلة حضور، ش 34.
- مظاهري، ابوذر، 1391، منطق فراز و فرود فلسفة سياسي در اسلام و غرب، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني.
- ـــــ ، 1393، افق تمدني آينده انقلاب اسلامي، اصفهان، آرما.
- موسوي خميني، سيدروحالله، بيتا، صحيفة امام، تهران، مؤسسة تنظيم و نشر آثار امام خميني.
- ـــــ ، 1373، کوثر (پيامها و سخنرانيها)، تهران، مؤسسة تنظيم و نشر آثار امام خميني.
- نبوي، سيدعبدالامير، 1389، «بهار دموکراتيک عربي؛ بررسی ویژگیهای موج چهارم دموکراسی در خاورمیانه عربی»، مهرنامه، ش9، بخش علم سياست، پرونده جهان عرب.
- نجفي، موسي، نظريه بيداري اسلامي براساس انديشه سياسي مقام معظم رهبري، فصلنامه مطالعات انقلاب اسلامي، س 9، ش28، 1391.
- بينام، 1380، «نگاه شرقشناسي به فلسفة اسلامي»، ترجمة علي مرادخاني، نامة فرهنگ، ش41، ص 105.
- هانتينگتون، ساموئل، 1378، برخورد تمدنها و بازسازي نظم جهاني، ترجمة محمدعلي حميد رفيعي، تهران، دفتر پژوهشهاي فرهنگي.