نظام سیاسى و راهبرد «قدر مقدور»
Article data in English (انگلیسی)
مقدّمه
هر منظومه فكرىِ سياسى كه بخواهد بنيانى مستحكم و كارآمد داشته باشد، ناگزير است از مؤلفههاى گوناگونى مانند مقاصد آرمانى خاصى برخوردار باشد. اما هنگامى كه اين مقاصد آرمانى براى زمان خاصى در نظر گرفته مىشود، به ناچار بايد ابعاد و سطوحى را كه در آن موقعيت زمانى قابل اجرا و به اصطلاح قدر مقدورند، از سطوحى كه در آن شرايط عينيتپذير نيستند، تفكيك كرد.
براى دستيابى به فهمى درست در اينباره يادآور مىشويم كه تعبير قدر مقدور مىتواند درباره امور گوناگون مطرح شود؛ مواردى چون حاكميت قوانين الهى، توانمندى نظام سياسى در حاكميت بخشيدن به قوانين الهى و تأمين مشروعيت در حوزه برنامهريزىها و قانوننگارىها، مشروعيت درباره تصدىها و تصرفها، خطاگريزى و عصمت افراد و نظام حاكم از مفاسد، و كارآمدى در ايفاى مسئوليتهاى دينى و اجتماعى.
بر اين اساس، براى مفهوم قدر مقدور معانى و كاربردهاى گوناگونى مىتوان يافت كه هر يك از جهت خاصى مىتوانند در كانون توجه قرار گيرند. مفهوم قدر مقدور اغلب در موارد زير به كار مىرود:
1. سطح حاكميت قوانين و عينيتپذيرى آن؛
2. سطح عينيتپذير مشروعيت در قانوننگارى و توانسنجى افراد يا نظام براى آن؛
3. سطح عينيتپذير در مشروعيت تصدى؛
4. سطح كارآمدى نظام در ايفاى مسئوليتها؛
5. سطح خطاگريزى و درجه عصمت از مفاسد.
تاريخ سياسى معاصر: راهبردها و زواياى اعمال قدر مقدور
1. تحصيل اذن فقيه براى امور حكومتى و لزوم پيروى عملى از او
پيش از طرح راهبردهاى اِعمال قدر مقدور در تاريخ سياسى معاصر، نخست به بحثى مىپردازيم كه پيشزمينه آن راهبردها روشن شود.
اذن حكومت يا اذن براى امورات سلطنتى كه برخى سلاطين از فقهاى دوران خويش تحصيل مىكردند، راهبردى عملى بوده است تا فقها برخى از خواستههاى سياسى دين را دستكم در سطوحى خاص برآورده كنند:
بعضى از سلاطين كه فطرتشان سليم و طالب ترويج شرع قويم درآمده، در امورات دولتى كليه از حاكم شرع اذن خواسته، اعمال و افعال خود را به قدر امكان موافق با شرع شريف مىنمايد؛ مثل خلد آشيان خاقان مغفور فتحعلىشاه (تغمده اللّه بغفرانه) كه رضوان مكان، شيخ جعفر كبير در كتاب كشفالغطاء در باب جهاد به اذن و اجازه او در امورات سلطنتى تصريح فرموده كه در اين حال از زمره ظلام خارج، و در سلك سلاطين عدول منسلك خواهد بود.
البته روشن است كه فقهاى بزرگوار شيعه، در دادن اذن به سلاطين يا برخى زمامداران يا متصديان پايينتر، شرايط فرد را در نظر مىگرفتند و به هر كس چنين اجازههايى نمىدادند؛ همانگونه كه با طرح مسئله «اولوا الامرى سلاطين» مخالفت مىكردند.
ناگفته نماند، نويسنده نجومالسماء در اشاره به عقيده رايج شيعه درباره حاكميت مجتهد و مشروعيت سلطان به اذن مجتهدان در دوره صفوى، اعطاى اذن به سلاطين صفوى را به گونهاى فراگير گزارش مىكند؛ هرچند وى از اين جهت نگاه سلاطين صفوى را مثبت ارزيابى مىكند كه آنها با هدف پرهيز و گريز از عدم مشروعيت تصرفات خود، سلطنت خود را به نيابت از فقها مىدانستند:
و در طريقه حقه اماميه اين است كه صاحب مُلك، امام زمان را مىدانند، و كسى را نمىرسد كه در مُلكِ امام بىاذن او يا نايب او دخل و صرف نمايد. پس در اين وقت كه امام زمان غايب است، مجتهد جامعالشرايط عادل هر كه باشد، نايب آن حضرت است تا در ميان مسلمين حافظ حقوق الهى باشد؛ و چون مُلكدارى و سپهآرايى از فضلا و مجتهدان اين زمان صورت نمىگيرد، و لذا هر پادشاهى را مجتهد معظم آن زمان نايب خود كرده، كمر او را بسته، تاج بر سرش گذاشته، بر سرير سلطنت مىنشانيد، و آن پادشاه خود را نايب او تصور مىكرد تا تصرف او در ملك و حكومتش بر خلق به نيابت امام بوده، صورت شرعى داشته باشد.
در برابر اين نقل كه اعطاى اذن به همه سلاطين صفوى را گزارش مىكند، مىتوان گفت اين گزارش به رغم آنكه به خودى خود و به صورت حتمى، نمىتواند انكار شود و نكته شايان توجهى را مطرح كند، اثبات يقينى عموميت ياد شده نيز قرائن بيشترى مىخواهد. آرى، چنانكه نمونهاى از آن گذشت، اين نكته درباره برخى سلاطين، شواهد تاريخى انكارناپذيرى دارد. نمونه ديگر آن شاه طهماسب (931ـ984) است. وى خطاب به محقق كركى (940ق) تأكيد مىكند:
تو شايستهتر از من به سلطنت هستى؛ زيرا تو نايب امام مىباشى و من از كارگزاران تو بوده و به امر و نهى تو عمل مىكنم: انت احق بالملك، لانّك النائب عن الامام عليهالسلام وانما اكون من عُمّالك اقوم باوامرك و نواهيك.
شاه طهماسب، همچنين در فرمانى كه ظاهرا در محرم سال 936 صادر شده است، بر لزوم متابعت همگانى از مرحوم كركى تأكيد مىكند:
لايح و واضح است كه مخالفت حكم مجتهدان كه حافظان شرع سيدالمرسليناند، با شرك در يك درجه است. پس هر كه مخالفت حكم خاتمالمجتهدين، وارث علوم سيدالمرسلين، نايب الائمة المعصومين [محقق كركى] كند، و در مقام متابعه نباشد، بىشائبه ملعون و مطرود... است و به سياسات عظيمه و تأديبات بليغه مؤاخذه خواهد شد.
مرحوم ميرزاى قمى در نامهاى به فتحعلىشاه، افزون بر آنكه با طرح اولىالامرى شاه مخالفت مىكند، حكم پيروى از زمامداران را در اوضاع گوناگونى تبيين مىكند كه بر اساس آن، اطاعت از سلطان در جايگاهى ثانوى مطرح مىشود و در غير وجود شرايط لازم براى پيروى، نمىتوان از او اطاعت كرد. به سخن او، در دوره غيبت تنها اطاعت از مجتهد عادل مىتواند مطرح باشد. وى كه با جسارت و شهامت ويژه خود، اين سخنان را خطاب به شاه بيان مىكند، در واقع در پى برترى دادن شأن ولايى فقها بر شأن سلطنتى شاه است و در حد ميسور و قدر مقدور زمان خود، بر اين خواسته تأكيد مىكند:
... يك جا مىشنوم كه مىخواهند لقب «اولىالامر» بودن به شاه بگذارند كه مذهب اهلسنت و خلاف مذهب شيعه است، و اهل سنت به آن فخر مىكنند كه پادشاه شيعه تابع ما باشد... . به اتفاق شيعه مراد از «اولى الامر» ائمه طاهرين مىباشند، و اخبار و احاديثى كه در تفسير آيه وارد شده است، به اين مطلب از حد بيرون است، و امر الهى به وجوب اطاعت مطلق سلطان، هرچند ظالم و بىمعرفت به احكام الهى باشد، قبيح است. پس عقل و نقل معاضدند در اينكه كسى را كه خدا اطاعت او را واجب كند بايد معصوم و عالم به جميع علوم باشد، مگر در حال اضطرار و عدم امكان وصول به خدمت معصوم كه اطاعت مجتهد عادل مثلاً واجب مىشود. اما در صورت انحصار امر در دفع دشمنان دين به سلطان شيعيان، هر كس خواهد كه باشد، پس نه از راه وجوب اطاعت او، بلكه از راه وجوب دفع و اعانت در رفع تسلط اعادى، و نسبت بر خود مكلف، گاه است كه واجب عينى مىشود بر او، گاهى كفايى.
چنانكه گذشت، وى در راستاى تأمين سلطه ولايى بر سلطه سلطنتى شاه، در پى آن است تا راهبرد و نظريه «دولت در دولت» را ارتقا بخشيده و به سطح راهبرد «حكومت دولت شريعت بر دولت سلطنت» برساند. از اينرو، در ارشادنامه، با تأكيد بر نيازمندى و وظايف متقابل پادشاهان و علما در قبال يكديگر و شأن والاى علما در جامعه اسلامى، بر لزوم بهره بردن شاهان از علما پاى مىفشارد:
حقتعالى چنانكه پادشاهان را از براى محافظت دنياى مردان و خواست ايشان از شرّ مفسدان قرار داده، پس علما و غيرعلما به آنها محتاجاند؛ همچنين علما را هم از براى محافظت دين مردم و اصلاح دنياى ايشان در رفع دعاوى و مفاسد و اجحاف و تعدى و تجاوز از راه حق كه باعث هلاك دنيا و آخرت مىباشد، قرار داده و در سلوك اين مسلك و يافتن طريقه حقه پادشاه و غير پادشاه به آنها محتاجاند. پس چنانكه اين فرقه... را از درگاه معدلت و خواست آن زمره عالىشأن مجال گريز نيست، همچنين آن طبقه رفيعمكان را از التفات به اين قوم گمنام و نشان و مداوا جستن از انفاس ايشان، راه پرهيز نه.
صاحب جواهر با طرح اين بحث و استناد آن به استاد خود شيخ جعفر كاشفالغطاء، تصريح مىكند كه نه تنها فقيه مىتواند به فرد خاصى در مقام سلطان يا حاكم اذن دهد، بلكه مىتواند به صورت عام اين اذن را ـ با وجود شرايط در افراد ـ به آنها اعطا كند. در اين صورت، هر كس به سلطنت يا حكومتى برسد، از حكام جور شمرده نمىشود:
در شرح استاد [آمده است كه]، اگر فقيه كه با اذن عام از جانب امام منصوب است، سلطان يا حاكمى را براى جامعه اسلامى نصب نمايد، او از مصاديق حكام جور نخواهد بود: بل فىشرح الاستاد، انه لو نصب الفقيه المنصوب من الامام بالاذن العام سلطانا او حاكما لاهل الاسلام لم يكن من حكام الجور.
2. تلاش مشروطهخواهان دينباور براى محدود كردن اختيارات سلطنتى
1. رساله كلمه حق؛ عدم تسليم عملى حكومت به فقها: اساسا مخالفت دينباوران مشروطهخواه با طرح مشروعيت سلطنت ـ كه با طرح لزوم مشروعيت قوانين سلطنت، به منزله خواسته شيخ فضلاللّه در تعبير نيمهگوياى «سلطنت مشروعه» او خلط شدهـ از همينجا نشأت گرفته است كه از ديدگاه آنان، پس از امام حسين، امكان در دست گرفتن زمام حكومت مشروع نبوده است؛ اما اين امر نبايد به اعطاى مشروعيت به حكّام جور منجر شود.
اين ديدگاه در برخى از رسالههاى عصر مشروطيت به روشنى مطرح شده است. براى نمونه، در رسالهاى مشروطهخواهانه، اعلام شده است كه مشروطيت دقيقا نظامى منطبق با نظام حكومتى آرمانى شيعه نيست، بلكه نظامى است كه در مقايسه با استبداد مطلوبتر و به عدالت نزديكتر بوده، قدر مقدور و ميسورى از امتثال وظايف دينى است. از اينرو، مىتوان و بايد به آن تن داد كه «باب سلطنت شرعيّه بسته شده» و «علماى اعلام تكليف خود ندانستهاند كه مباشر امر سلطنت شوند»؛ وگرنه مشروطه نيز مشروعيت ندارد و به ناچار بايد به آن پناه برد:
مشروطه صفت سلطنتى است كه فعلاً در دست داريم. هر وقت اين سلطنت مشروعه شد، بالتبع مشروطهاش نيز مشروعه خواهد شد؛ والّا مادام كه اساس سلطنت بر غصب و عدوان و احكام غير ما أنزل اللّه است، هيچ وقت مشروعه نخواهد شد، مگر اينكه از مذهب اثنا عشري خارج شويم و پادشاه را ولى امر دانيم. اما، خوشبختانه، در اول قانون اساسى نوشته شده كه مذهب ايران اثناعشرى است، و در مذهب اثناعشرى سلطنت حاليه غيرمشروعه است. بلى، چون علماى اعلام تكليف خود ندانستهاند كه مباشر امر سلطنت شوند و از روزى كه مولاى ايشان را در كوفه شهيد كردند، باب سلطنت شرعيّه بسته شده، حالا بالضروره تن به اين سلطنت داده، رغما سكوت دارند و مىخواهند كه سلطنت غير مشروعه مستبد را لااقل اصلاحى نمايند و در تحت قيد آرند و محدودش بكنند.
هنگامى مىتوان مشروع نبودن سلطنت را دريافت كه شرايط لازم را براى تصدى اين مقام در انديشه شيعه كانون توجه قرار داد؛ گذشته از آنكه تنها مطابقت اعمال سلطنت و متصدّيان حكومتى دردى را دوا نكرده، ناشايستگى آنها به حرام بودن تصدى و اعمال سياسىشان مىانجامد. اين تحليل مبتنى بر آموزههاى ارتكازى و فراگير شيعى، اين پرسش را نيز مطرح مىكند كه چرا سخنى از حذف سلطنت و جايگزينى آن با حكومت فقها به منزله افراد واجد شرايط در ميان نيست؟ نويسنده مشروطهخواه رساله بالا، با اعلام مخالفت با مشروعهخواهان، عدم تمكين عملى متصديان سلطنت را مانع از برپايى حكومت مشروع مىداند و آن را قدر مقدورِ دوران خويش نمىبيند:
اساس سلطنت را همه مىدانند كه شرايط شرعيه را دارا نيست؛ چراكه حاكم مسلمانان بايد شخص عالم عادل باشد و علم و عدالت از امورات ارثيه نيست كه از پدر و جدّ ارث بماند، بلكه از امورات كسبيّه است، و گذشته از اين فقره، همه مىدانند كه احكام سياسات و پولتيكى دولت غالبا حرام و خلاف شرع است و اگر بعضى از آنها مطابق شرع باشد، چون متصدى آن لايق اين منصب نيست، عملش حرام است؛ اگر چه مطابق شرع انور باشد. پس اينكه به اذهان خواص و افواه عوام انداختهاند كه مشروطه مشروعه مىدهيم، معناى آن چيست؟ آيا سلطنت را بر اهلش واگذار خواهند نمود؟ كلا و حاشا! بلكه سلطنت عمده عداوتى كه باطنا با علما اعلام دارد، همين است كه ايشان را منكر سلطنت خود مىداند و فهميده است كه علماى اعلام متصديان سلطنت را غاصب مىدانند و به مراعات همين نكته بود، وقتى كه حضرت محرم تربت، سيدمحمّد مجاهد از كربلا به تبريز آمد و امر به جهاد فرمود، جد شاه حاليه ديد كه اگر آن مرحوم غلبه نمايد، تمام رعيت مطيع و منقاد او شده، سلطنت از آل قاجار سلب و به خانواده آل طباطبا تحويل خواهد كرد. ضمنا دستورالعمل داد [تا] ايرانيان بيرق خذلان خوابانيدند و پشت به دشمن دادند.
2. مرحوم محلاتى و عدم رفع يد حكومت جور از قدرت: مرحوم محلّاتى، مجتهدى كه در فضاى تشيّع تنفس مىكند، بر اين باور است كه اصل «تأمين مشروعيت الهى» آموزهاى از مؤلفههاى بنيادين در انديشه سياسىِ اسلامى، به ويژه در مكتب تشيّع است و پيشفرض بنيادينى است كه بايد در فلسفه سياسى لحاظ شده، حتىالمقدور به آن نزديك شد. وى بر اين نكته تأييد مىكند كه حكومت و سلطنت بايد مشروعيت الهى داشته باشد؛ هرچند اين مشروعيت با واسطه و به وسيله اذن فقها باشد. اين پيشدرآمد او را به اين فرض مىرساند كه در صورت ناممكن بودن تصدى حكومت به وسيله افراد صلاحيتدار و واگذار نشدن آن به فقها ـ كه وى آنها را از حق حكومت برخوردار مىداند ـ برپايى نظام مشروطه، وظيفه فعلى و قدر مقدور است و فقها نيز بدون آنكه تأمين مشروعيت را همانند اهلسنّت از سوى مردم بدانند، به وجوب تحصيل مشروطه حكم دادند:
پسمدار حق بودن سلطنت و وجوب اطاعت او بر آن است كه به خدا برگردد و به تعيين او باشد؛ ولو بالواسطه، و اگر كه نشد، مشروطه بودن يا به اذن و اجازه مردم شدن موجب حقّيت او نشود، مگر به مذهب اهلسنت و جماعتى كه اختيار نسبت سلطان را به خلق ايكال كنند. اما به مذهب شيعه كه خلق را در تعيين امام اختيارى نباشد، رضاى مخلوق به سلطنتى، موجب حقّيت او نشود؛ مادام كه از جانب خدا نباشد. دست مملكت ما از دامن سلطنت حقه الهيه بالفعل كوتاه است و سلطنت جائره در اين مملكت داير است و آنكه متصدى و مباشر آن است، هرگز به اختيار خود رفع يد از او نخواهد كرد... و از اينجا معلوم شد كه حكم علما [بر وجوب مشروطيت] كه رشته آن به رشته حكم محكم ولىعصر بسته از روى موازين صحيحه مذهب جعفرى است، نه از روى اصول و قواعد مذهب عامه.
حاجآقا نوراللّه اصفهانى نيز در مقام تأييد نظام مشروطه همينگونه تحليل كرده است. وى كه تحصيل عملى و كامل حكومت مشروعه را در زمان غيبت ناممكن مىخواند، وظيفه مقدور در ظرف زمانى خويش را حمايت از مشروطه مىداند. همچنين افزون بر مخالفت با مشروعهخواهى ـ كه به جاى استنباط تحصيل مشروعيت قوانين حكومتى از نظر آنان، گمان كرده كه مراد آنها مشروعيتبخشى به سلطنت است ـ آشكارا درباره وضعيت زمان خويش و ناتوانى فعلى براى تحصيل مشروعيت سلطنت و لزوم تن دادن به فاسد به جاى افسد، در آن دوره سخن مىگويد:
سلطنت حقه كه به تمام خصوصيات مشروع باشد، غير از زمان ظهور حضرت امام عصر امكان ندارد. و لهذا [مستبدان به ظاهر مشروعهخواه] اين را عنوان نمودند كه مشروطه را به اين عنوان ببرند و مشروعه هم در ظرف خارج محقق نشود و كار به كام مستبدين گردد. ... بلكه اصل سلطنت حق مختص و منحصر است به شخص حضرت امام عصر. مطالب دولت پادشاهى، پادشاهى حاليه است. آيا ممكن است اصل پادشاهى اين پادشاه را مشروع كرد؟... آيا كسى كه دولت مشروطه را مشروعه مىكند، تغييرى در پادشاه و پادشاهى فعليه خواهد داد يا خير؟... سلطنت حقه مشروعه منحصر است به زمان ظهور امام عصر.
3. حاجآقا نوراللّه و شناسايى درجه دو: در مجموع، حاجآقا نوراللّه اصفهانى، معتقد است كه تنها با مشروطه مىتوان اسلام را حفظ نمود و بايد آن را تحصيل كرد. شناسايى چنين نظامهايى لزوما به معناى شناسايى آنها به منزله نظامى ايدهآل و مشروع نيست؛ چنانكه وى بر نياز زمان تأكيد مىكند و پيش از جمله بالا مىگويد:
از اين مطالب گذشته، به واسطه آن مطالبى كه سابق عرض كردم و خيالات و ارتباطات اجانب، امروز حفظ اسلام موقوف به مشروطه شدن سلطنت است. اقتضاى زمان و قوت رقباى دولت و ضعف ماها و هزاران نكته ديگر كه ارباب حل و عقد امور مملكت و رموز سياست مىدانند، امكان ندارد كه اين مليت و قوميت يك مشت شيعه برقرار بماند، مگر به مشروطهشدن.
4. مرحوم نايينى؛ محدوديت سلطنت به مثابه قدر مقدور: مرحوم نايينى اساسا زمامدارى امت اسلامى را دستكم از باب «حسبه وظيفه فقها» مىداند و به موقعيت سلطنت اهتمام و نگاه اصيلى ندارد، در عين حال، نظام مشروطه را در ظرف زمانى خود تأييد كرده، محدوديت سلطنت را كانون اتفاق آراى امت و از ضروريات انديشه اسلامى معرفى مىكند؛ چراكه آن را قدر مقدورى از وظيفهاى مىداند كه بر دوش امت مسلمان سنگينى مىكند:
بالجمله حفظ همان درجه مسلمه از محدوديت سلطنت اسلاميه كه دانستى، متفق عليه امت و از ضروريات اسلام است، علاوه بر آنكه فىنفسه از اهم تكاليف نوع مسلمين و از اعظم نواميس دين مبين است ـ در صورت مغصوبيت مقام و تصدى و تعدى غاصب ـ چنانچه نسبت به حالت حاليه ايران ضرورى مذهب ما مىباشد.
ناگفته نماند كه وى مفهوم قدر مقدور را آشكارا و تنها درباره «جانشينى براى قوه عاصمه عصمت» به كار برده، به وسيله اين مفهوم خواسته است تا تبيين دقيقى از تفاوت انديشه شيعى و اهلسنت ارائه دهد:
دانستى كه گماشتن قوه و هيئت مسدده، بنا بر اصول مذهب ما طايفه اماميه قدر مقدور از جانشينى قوه عاصمه عصمت است، و بنا بر مبانى اهلسنت به جاى قوه علميه و ملكه تقوى و عدالت، حافظ نحوه سلطنت اسلاميه از تبدل، و مراقبت در عدم تجاوز از حدود و متوقف بر آن، و منحصر در آن است.
مرحوم نايينى، هرچند قدر مقدور را ـ به گونه اثباتى ـ در معناى حد ميسور از توان تأمين مشروعيت يا سطح ممكن ايفاى مسئوليت به كار نبرده است، درباره اين امور به صراحت سخن گفته است. او هنگامى كه مىخواهد سطح ناممكن تأمين مشروعيت را در دوره خويش مطرح كند، به گونه سلبى، از مفهوم قدر مقدور بهره برده است؛ ضمن آنكه تحديد استيلاى جورى را قدر ممكن مىداند:
در عصر غيبت كه دست امت از دامان عصمت كوتاه و مقام ولايت و نيابت نواب عام در اقامه وظايف مذكوره هم مغصوب و انتزاعش غير مقدور است، آيا ارجاعش از نحوه اولى ـ يعنى استبداد ـ كه ظلم زائد و غصب اندر غصب است، به نحوه ثانيه ـ يعنى مشروطه ـ و تحديد استيلا جورى به قدر ممكن واجب است و يا آنكه مغصوبيت موجب سقوط اين تكليف است؟
وى در تبيين «عدم تمكن نواب عام» براى به عهده گرفتن كامل وظايف رهبرى توسط علما و مراجع تقليد در شرايط حاكم بر زمان خويش چنين مىگويد:
از جهات سياسيه وظيفه فعلى، نظر به مغصوبيت مقام و عدم تمكن از تحديد صحيح جز بر اين وجه، موجب تعيين نظر آن است... جز به همين عنوان [مشروطيت رسميه بينالملل] و به غير از اين وسيله رسميه، با حالت حاليه، نه اصل گماشتن نظارى براى فقهاى عصر غيبت ممكن است، و نه بر فرض گماشتن جز اهانت و تبعيد نتيجه و اثر ديگرى محتمل، و نه آن اساس اطّراد و رسميتى كه دانستى وسيله منحصر تحديد است، به جز بر اين مترتب تواند بود.
5. آخوند خراسانى؛ راهبرد حكومت دولت شريعت بر دولت سلطنت: هرچند در نامه منسوب به آخوند خراسانى (در پاسخ به نامه اهل همدان در عصر مشروطه)، بيشتر بر مشروعيتناپذيرى سلطنت در عصر غيبت تأكيد شده، سلطنت مشروطه به منزله حكومتى نامشروع و در عين حال عادله و از جهت دفع افسد و اقبح به فاسد و قبيح، كانون توجه قرار مىگيرد و مصلحت درجه دوم مسلمانان اعلام مىشود. مسئله مهم در اين نامه، آن است كه سرانجام تفويض امور به عقلاى مسلمانان و ثقات مؤمنان، تنها «تكليف فعلى عامه مسلمين» مطرح مىشود و به تصريح وى، «نظر به مصالح مكنونه بايد مطويّات خاطر به مصلحهالوقت كتمان شود». بر اين اساس، مرحوم آخوند خراسانى قرينه واضحترى براى دفاع خود از نظام مشروطه به منزله قدر مقدور از تأمين مسئوليتهاى سياسى ـ دينى، به دست مىدهد كه خود، آن را نظامى نامشروع مىخواند:
... سلطنت مشروطه و عدالت و مساوات در كليه امور حسبيه، به شرع اقرب از استبداد است... و ظلم و جور و تعدّى و اجحاف، با فعاليت و حكمرانى مبعوثان ملّت به درجات كمتر خواهد بود از دوره استبداد... . گذشته از اين، مگر سلطنت استبداديه، شرعى بود كه از تغيير و تبديل آن به سلطنت مشروطه... عنوان مشروعه نموده... . و عجبا چگونه مسلمانان خاصّه علماى ايران، ضرورى مذهب اماميه را فراموش نمودند كه ... اگر حاكم مطلق معصوم نباشد، آن سلطنت غيرمشروعه است؛ چنانكه در زمان غيبت است، و سلطنت غيرمشروعه دو قسم است، عادله نظير مشروطه كه مباشر امور، عامه عقلا و متدينين باشند و ظالمه و جابر است؛ مثل آنكه حاكم مطلق، يك نفر مطلقالعنان خودسر باشد. البته به صريح حكم عقل و به فصيح منصوصات شرع، غيرمشروعه عادله مقدم است بر غيرمشروعه جابره و به تجربه و تدقيقات صحيحه و غور رسمىهاى شافيه مبرهن شده كه نه عُشر تعدّيات دوره استبداد در دوره مشروطيت كمتر مىشود و دفع افسد و اقبح به فاسد و به قبيح واجب است؛ چگونه مسلم جرأت تفوه به مشروعيت سلطنت جابره مىكند و حال آنكه از ضروريات مذهب جعفرى غاصبيت سلطنت شيعه است و ... . باز نظر به مصالح مكنونه بايد مطويات خاطر را به مصلحهالوقت، كتمان كرده و بيان موجز تكليف فعلى عامه مسلمين را بيان كنيم كه موضوعات عرفيه و امور حسبيه در زمان غيبت به عقلاى مسلمين و ثقات مؤمنين مفوض است و مصداق آن همان دارالشوراى كبرى بوده كه به ظلم طغات و عصات جبرا منفصل شد.
مرحوم آخوند اين مقدار را بدون كتمان آورده است كه «موضوعات عرفيّه و امور حسبيه در زمان غيبت به عقلاى مسلمين و ثقات مؤمنين مفوض است». بنابراين، اين پرسش مطرح است كه چه چيزى در بيان منسوب به ايشان، كتمان شده است؟
آيا «مطويات خاطر» او از گونه نفى سلطنت و جايگزينى آن با نظام حكومت فقيه است كه مىتواند به شكلهاى گوناگون با تفويض امور به عقلا و ثقات مؤمنان جمع شود؟ به ويژه آنكه خود فقيه نيز مىتواند از آنها باشد. آيا مراد وى اشاره به حذف سلطنت و برقرارى حكومت جمهورى است؟ به نظر مىرسد هر دو احتمال مىتواند موردنظر وى باشد.
احتمال نخست، مىتواند صورتهاى گوناگونى بپذيرد كه به مقتضاى زمان يكى از آنها عملى شود؛ چنانكه مىتوان زمامدارى فقيه را به معناى نظارت و دخالت فائقه فقيه و سپردن مباشرت امور به ثقات مؤمنان و عقلاى مسلمين در سطح اداره يا تقنين در مجلس شورا، تعريف كرد.
انتخاب يا تعيين همراه با تنفيذ زمامدار يا حكام موقتى براى اداره حكومت نيز مىتواند احتمال دومى باشد كه از منظر مرحوم آخوند در قالب الگويى چون جمهورى، از آن بهرهبردارى شود. البته اصل سخن ما كه توجه به ميزان توانمندى در ايفاى مسئوليت و تلاش براى شناخت قدر مقدور مناسب هر زمان است، در اين متن به وضوح ديده مىشد و او اگر سطح بالاترى از خواستههاى خود را ممكن مىديد، بىشك آن را به منزله قدر مقدور مطرح ساخته، «به مصالح مكنونه» كتمان نمىكرد. به هر حال، مىتوان گفت راهبرد مكنون وى در هر حال، همان «حكومت دولت شريعت و حذف دولت سلطنت» است، اما چون آن را مقدور نمىبيند، به راهبرد «حكومت دولت شريعت بر دولت سلطنت» و تحديد سلطنت اكتفا مىكند.
6. فاضل ترشيزى، راهبرد حكومت فائقه دولت شريعت و حذف دولت سلطنت: فاضل ترشيزى در رساله «كلمه جامعه شمس كاشمرى»، كه آن را در سال 1329ق، براى آشنا كردن مشروطهخواهان با وظايف خود نگاشته است، به گونهاى سخن مىگويد كه از جهت تعيين ساختار سياسى، مبتنى بر ترسيم قدر مقدور زمان (از نگاه خويش) و مقايسه آن با نظام مطلوب يا نزديك به مطلوب است. وى گذشته از طرح نظام امامت معصومان و تفاوت آن با نظام استبدادى، به نظامى اشاره مىكند كه برتر از نظام جمهورى بوده، مژده آن در برخى روايات داده شده است. روشن است كه مراد وى، حكومت امام عصر نيست.
وى در مقام برشمردن انواع حكومت، از قول علماى علم مسالك و ممالك، علماى فن جغرافيا و علماى سياسى دنيا، يادآور مىشود كه آنان از قديمالايام تا زمان ما، دولت را سه قسم (ملكى مطلق يا سلطنت مطلقه، ملكى مقيد يا سلطنت مشروطه و جمهورى) برشمردهاند. از سوى ديگر، به اعتقاد او در صورت وجود معصوم و اقتدار وى براى اقامه عدل، اتخاذ رأى در كليات و جزئيات به او راجع است و در حكومت معصوم، جايى براى توسّل به شورا وجود ندارد؛ چراكه از منظر عقل، رأى واحد معصوم، بر رأى كثيرى از غيرمعصومان رجحان عقلى دارد. اين توضيح تفاوت نظام امامت معصوم را از نظام استبدادى روشن مىكند.
به اعتقاد فاضل ترشيزى، حكومت شورايى در دو قالب پادشاهى مشروطه و حكومت جمهورى تحقق مىيابد. وى معتقد است كه در (عمده) عصر غيبت و در موقعيتى كه به امام معصوم دسترسى نيست، تنها حكومت شورايى متصور و قابل تمسك است. اين نظر خود را نيز يادآور مىشود كه دولت خلفاى اوليه را در صدر اسلام (برخلاف همه علماى مشروطهخواه ديگر كه آن را دولت مشروطه خواندهاند)، دولت جمهورى مىداند؛ چراكه خلفاى صدر اول، رأى مخصوص نداشتهاند و تنها قانون معمول را قرآن مجيد قرار دادند و در امور مهم مملكتى، مشورت مىكردند:
تأخر اين قسم، از قسم اول و دوم معلوم است. اين دولت را جمهورى، براى آن گويند كه جمهور، يعنى اغلب مردم دخالت در رأى، براى انتظام امور دارند، و جمهور به معناى اكثر و اغلب و عامه ناس است. به اين معنا كه سلطانِ صاحب رأى ندارند و رئيسجمهور محض اجرا و امضاى اوامر صادره، به آراى جمهور معين مىشود و به رأى آنها هم عزل مىشود و اين معنا را از دولت اسلام مىتوان درك كرد كه اهلسنت به اجماع اهل حل و عقد، به اسناد حديث شريع «لاتجتمع امتى على الخطأ»، سلطان را خلع و نصب مىنمايند.
توضيحات بالا را به اين دليل آورديم تا جايگاه نوع پنجمى كه فاضل ترشيزى به صورت گذرا به آن اشاره كرده است، روشن شود. به اين نوع از حكومت كه در نگاه وى برتر از حكومت جمهورى است، در احاديث مربوط به امام زمان اشاره شده است. از اشارات وى، اين نكته ظاهر مىشود كه حكومت جمهورى را نيز به حكومت اسلامى، نزديكتر از مشروطه مىدانسته، اما نگرانى از قرار گرفتن در موضع اتهامِ جمهورىخواهى و سوسياليستى، او را از بسط مقال بازداشته است. اين هراس وى، نشان مىدهد كه چنان حكومتى در تصور او ناممكن بوده و در زمان وى تحققناپذير است:
بارى فروعات دولت جمهورى زياد است و حقير تكليل تشريح آن را ندارد كه: «اتقوا من مواضع التهمة». يك دولت و يك مرتبه بالاتر هم هست كه احاديث وارده در باب ظهور امام عصر، ناطق به آن مىباشد، و مؤنين منتظرند و بعضى هم غيرمنتظرند؛ بعضى محال مىدانند، برخى ممكن شمارند. اى قلم سرگشته، امشب تو را قسم مىدهم به حق «ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ» (قلم: 1) دست از سر ما بردار و بگذار به همان مطالعه كتب علميه متداوله و غيرها مشغول باشيم و از اينگونه حرفها ننويسيم. صبح زود اگر طلاب بيايند و بفهمند، خواهند گفت: جمهورى[خواه] يا سوسياليست شدهاى.
شايد بتوان اين حدس را زد كه روايت يا روايتهاى موردنظر مرحوم ترشيزى، همان مضمون روايى است كه مژده ادغام سلطنت با اجتهاد و فقاهت را دادهاند؛ چنانكه مرحوم حاج نصراللّه دماوندى نيز در رساله «تحفة الناصرية فى معرفة الالهيّة» در سال 1264ق، به آن اشاره كرده است. وى پس از اشاره به لزوم اطاعت سلطان عادل (نه مطلق سلطان) مىگويد:
پس سلطنت، بعد از نبوت و ولايت، فوق مراتب بشريت است؛ چنانچه در خبر است كه يكى از قراين ظهور حضرت موعود، اين است كه هرگاه سلطنت و اجتهاد، هر دو در يك ماده جمع شود، به اين معنا كه سلطان عادل، مجتهد كامل باشد و يا مجتهد كامل سلطان عادل باشد و يا سلطان عادل با دبير عادل، كامل باشد، كار رعيت و سپاه و ايل و حشم و ملك و خدم، همه به اصلاح گذرد، بروز و ظهور حضرت صاحبالامر خواهد بود.
مؤيد اين حدس، آن است كه وى ذاتا مشروعيت حكومت را از آن فقها مىداند و از همينرو، راه برونرفت از قبح سلطنت مطلقه را نيز اجازه از آنان مىداند. البته آن را نيز كمفايده مىداند:
و اين سلطنت مطلقه بسيار قبيح است و هر شخص عاقل به اندك تأمّل، قبح آن را تصريح مىنمايد. اين است كه سلاطين اسلام براى مصالح ظاهريه اجازه از علماى اعلام مىگرفتند كه معناى آن، اين باشد كه مطلقالعنان نباشند، بلكه مقيد باشند به رفتار و اقوال شرع شريف. ... در هر صورت اجازه از علما يا انتخاب وزرا به ميل سلطان فايده دائمى ندارد. به واسطه آنكه، يك وقت سلطان، عادل است، يك وقت ظالم و علاوه، بعضى مطالب است كه تعيين آن از شأن شرع خارج است، تا چه رسد به عالم.
خلاصه بحث بالا اين خواهد بود كه ظاهرا مرحوم ترشيزى ساختار حكومتى خاصى را پيش از ظهور امام زمان به صورت مستقل انتظار دارد كه برتر از جمهورى بوده، با حكومت امام معصوم متفاوت است. از سوى ديگر، اوضاع كشور و زمانه خويش را براى طرح آن يا طرح نظام جمهورى مساعد نمىداند و به نظام مشروطه اكتفا كرده، همان را قدر مقدور زمان خويش مىبيند.
3. تلاش مشروعهخواهان براى تأمين مشروعيت
در اين بخش برداشت سه تن از مشروعهخواهان را درباره نظام قدر مقدور مطرح مىكنيم. نخست به انديشه مرحوم سيدعبدالحسين لارى مىپردازيم كه به رغم مشروطهخواهى عملى او، انديشهاش اغلب مشروعهخواهانه است. آنگاه انديشه نويسنده رساله كشفالمراد و سپس به اجمال نگاه شيخ فضلاللّه نورى را مطرح مىكنيم.
1. مرحوم لارى، از راهبرد دولت در دولت تا حكومت دولت شريعت و حذف دولت سلطنت: مرحوم سيدعبدالحسين لارى، از جمله كسانى است كه بر اساس برداشتى كه در وضعيتهاى گوناگون از توانمندى مسلمانان در زمانهاى متفاوت داشته، راهبردها و دستورالعملهاى رفتارى متناسب با آن شرايط را مطرح كرده است. اين راهبردهاى عملى، در دوره پيش از مشروطه، گونهاى از نظريه «دولت در دولت» است كه بر اساس آن، هرچند دولتمردان را به مشورت با علما موظف مىداند، بر اساس دغدغه مشروعيت تصرف، همكارى با دولت نامشروع و ستمپيشه را نيز در آن وضعيت تحريم مىكند.
دامنه اين مبارزه، چنان گسترده است كه وى ده سال پيش از مشروطه، با نگاشتن آيات الظالمين، ستمسوزانه بر رفتارهاى ظالمانه، كه از جمله آنها تصرفهاى ظالمانه و غاصبانه سلاطين جور است، تاخته و در عمل به مبارزه همهجانبه با مظاهر استبداد پرداخته است. ايشان در اين نوشته، با عنوان «حرمت مطلقه معاونت ظالم»، به تحريم همهجانبه حكومتهاى استبدادى و جائر پرداخته، هرگونه همكارى مؤمنان با دستگاه آنان را در همه زمينهها نامشروع خوانده است؛ به تعبير ديگر، وى در زمان خويش، شيوه مبارزه منفى با حكومتهاى استبدادى را واجب شمرده، و دغدغه ياد شده در تعليقات ايشان بر مكاسب نيز به گونهاى ديگر تجلّى يافته است.
مرحوم لارى، به رغم نامشروع دانستن حكومتهاى متداول و تصرفهاى آنان، و باور نظام «دولت در دولت» ـ به منزله انعكاسى از باور شيعه و بر اساس قدر مقدور و حدّ ميسور در عصر خويش ـ به تفصيل به تبيين وظيفهاى مىپردازد كه بر دوش حكومتهاى نامشروع سنگينى مىكند. يكى از ابعادى كه مرحوم لارى به آن مىپردازد ـ و در واقع، جنبهاى عملى از اصل «لزوم تأمين مشروعيت دينى» است ـ لزوم مشورتخواهى حكومتها از علماست؛ به تعبير ديگر، مرحوم لارى بر لزوم رجوع به «شوراى ملت» به طور جدى تأكيد كرده است. اگر اين نكته را در فضاى عدم قدرت و عدم تمكّن فقها از به دست گرفتن حكومت در نظر بگيريم، مىتوان آن را طرح يا شبه طرحِ حداقلى براى برپايى حكومت مشروع شيعه در اين دوره برشمرد؛ همانگونه كه حتى مىتوان گفت، اين طرح بُعدى از الگوى «دولت در دولت» است.
بر اين اساس، وى ضرورت مراجعه به علما و محوريت آنان را چنان جدّى مىداند كه سقوط و زوال بسيارى از حكومتها را به عدم پاىبندى حكومتها و سلاطين آنها به «مشروعيت دينى» و اصل مراجعه به نواب عام بازمىگرداند؛ همانگونه كه سر موفقيت بسيارى از سلسلههاى حكومتى را بر اين اساس تصوير مىكند؛ براى نمونه، ايشان درباره موفقيت سلطنت صفويه مىگويد:
و چنانچه از بركات فيوضات علمى و عملى علماى ملّى و شوراى حكمت آراى عقلى، آثار انتصار كلى و اقتدار ولى سلاطين صفوى دارالسلطنه اصفهان تاكنون مأمون به امنيت و امان و مشمون به حكمت لقمان و ترقيات شأن فوق شأن و دوام ملكت و سلطان الى آخر زمان، برخلاف ساير بلدان مملوّ از حدثان و نقصان و حرمان.
ناگفته نماند كه موارد مجاز ارائه مشورت به سلاطين و حكّام، شرايط خاصى دارد كه رعايت آنها، زمينهساز مشروعيت اين نوع همكارى خواهد بود. به هر حال، در عصر مشروطه كه مرحوم لارى، توانمندى بيشترى براى مسلمانان و علما سراغ دارد، راهبرد «حكومت دولت شريعت و حذف دولت سلطنت» و نوعى از الگوى نظام ولايت فقيه را پى مىگيرد.
مرحوم لارى در رساله «قانون مشروطه مشروعه» ـ كه پيش از انحلال مجلس و تعطيل مشروطيت نوشته است و از همينرو، چندان به انتقادات مشروعهخواهان نمىپردازد ـ چهرهاى زيبا و ويژه از مشروطه مشروعه ترسيم مىكند كه در رأس مجلس آن، فقيه قرار دارد و وظيفه مجلس، ارائه مشورت به اوست. ايشان در فصل سوم كه درباره «احكام تكليفيه و حقوق وضعيه و وظايف شرعيه» است، مىآورد:
و اما شروط كمال و تكميل مجلس اين است كه اقلاً و اولاً شخص اول مجلس، فقيه عادل و جامعالشرايط باشد. پس از آن بدل و قائم مقام ايشان از عدول مؤمنين، هر چه بيشتر بهتر. پس از آن الادين فالادين من اهل الدين، پس از آن الاسلم فالاسلم من المسلمين. ولى هر يك از اصناف ثلثه مكلفين على اختلاف مراتبهم المتشتة ـ از حاكم شرع و عدول مؤمنين و ساير مسلمين ـ مشتركاند در تكليف به امور حسبيه و واجبات كفائيه.
در كلام يادشده، هرچند مرحوم لارى تصدى مجلس به وسيله فقيه را شرط كمال معرفى مىكند، برتر ديدن منزلت فقيه بر ديگران، چنان جدى است كه عمق انديشه سياسى او را روشن مىكند و معلوم مىشود كه «شرط كمال و تكميل» به اين معنا بهتر بودن تصدى او نيست؛ بلكه ضرورت رياست فراگير او چنان است كه سلطان، حكّام و تمام كارگزاران پايينتر، تحت ولايت او قرار دارند:
فعلى هذا، حقّ الولاية ـ كليّة الاوليّه ـ اولى بالمؤمنين من انفسهم واموالهم. هر حكام شرع را بر تمام طبقات من دونه از تمام مكلفين است، شرعا از سلطان، حكام، عمال، ضباط، شاه و گدا در كليه امور حسبيه و اجراىِ حدود شرعيه، ترجيح، تعيين احكام كليه، مصالح نوعيه از عزل و نصب، تعزير، تحديد، تغيير، تبديل، تقريب ماحقه التبعيد و تبعيد ماحقه التقريب به مسوغات شرعيه مثل تأليف قلوب يا تبليغ احكام يا اتمام حجّت، رسول و امام. حاكم شرع حق بر تمام انام دارد و مقدم و نافذالحكم است و كسى را حق مخالفت و معارضه در آن نيست شرعا. و امّا وظيفه عدول مؤمنين و ساير مسلمين در كليه امور حسبيه در صورت اذن و رخصت، با عدم حضور حاكم شرع است. به اين معنا كه در طول حاكم هستند نه در عرض.
هرچند اين مبناى سياسى و مشروعيتمحور پيش از مشروطه نيز براى او مطرح بود، شرايط مساعدتر عصر مشروطه وى را به تصريح به اين انديشه محورى خود، واداشت؛ به تعبير ديگر، قدر مقدور و حد ميسور را در سطحى بالاتر از دوران پيشتر مىديد از اينرو، برخلاف راهبرد تحريم «همكارى با دولت» كه متناسب با شرايط پيش از مشروطه مطرح شده بود، بر لزوم همكارى دولت و ملّت تأكيد كرده است:
قانون ملى و مصالح كلى عملى اولى و حسبالتكليف شرعى، ملى، اسلامى، وجوب عهد و ميثاق اتحاد و اتفاق بين هر دو دولت اسلام است در حمايت و تقويت و عقد اخوت، و مشورت و مصلحت و دولت و سلطنت از هر جهت كنفسٍ واحدةٍ، متحد و اخوان توأمان، كالفرقدان لا يتفرقان، در شعار و دثار و ما بهالافتخار و اقتدار و انتصار، در حرب و محاربه، اغيار كفّار... . و معاهده عهود وثيقه و معاقده عقود اكيده شديده بر اين مودت و اتحاد و نفى بينونيت و انفراد، از اهم مهمات و الزم ملزمات و اعظم فوايد كليه و اتم مصالح عزت و اقتدار سلطنت اسلام است از هر جهت، ولى لازمه اين اتحاد كلى و وداد نوعى، رفع مايه انفراد [در اصل: مايهالانفراد] جزئى است از اسباب مفسده، خلف و نفاق و انفراد و شقاق كه منافى با كمال اتحاد و اتفاق است.
مرحوم سيدعبدالحسين لارى، به رغم آنكه در اواسط مشروطه خواستار واگذارى رياست
فائقه مجلس به فقيه ـ به منزله الگويى از مشروطه مشروعه ـ است، پس از مدتى به سبب نااميد شدن از «حذف سلطنت»، همانند ديگر مشروطهخواهان دينباور، تنها به راهبرد محدود كردن سلطنت ـ به مثابه الگويى اجرايى از راهبرد «حكومت دولت شريعت بر دولت سلطنت» ـ اكتفا مىكند؛ چراكه قدر مقدور و حد ميسور را در شرايط تغيير يافته نوين به گونه ديگرى ارزيابى مىكند.
2. كشف المراد و راهبرد «تبعيت عملى سلطان از فقيه»: صاحب رساله كشفالمراد ـ كه گرايشى مشروعهخواهانه دارد ـ ولىفقيه را صاحب منصب حكومت مىداند، اما مباشرت سلطان را با اذن فقيه در زمامدارى بىاشكال مىخواند:
قانون شرع از طهارت گرفته تا ديات در كتابهاى شريعت مبوت و مزبور و مشروحا مرقوم و مسطور است و اما [براى اخذ] فروعات متجدده و حوادث واقعه، به مفاد توقيع رفيع مبارك حضرت حجت غايب منتظر بايد رجوع كرد به كسانى كه به احاديث ائمه اطلاع دارند و حافظ دين و مخالف هواى نفس و داراى ملكه اجتهاد، [يا] به عبارت مختصر عالم و عادل باشد، پس چنين شخصى كه از همه دانا و بىغرض و خدا ترس باشد، در حوادث او را مطاع دانسته، به اوامر او اطاعت كرده به احكام او متابعت نمايند، تا در دنيا و آخرت مثاب و مأجور و به نيل مقاصد مسرور گردند. بلى اگر چنانچه سلطان در اجراى احكام و حدود و سياسات به اذن مجتهد مطاع مداخله و مباشرت نمايد، بىاشكال خواهد بود.
روشن است كه اگر فقيه جامعالشرايط زمام امور را به دست داشته باشد، هيچگاه كسى را بىضابطه و بىمصلحت به مباشرت چنين امور خطيرى نصب نكرده، به چنينكارى نيز مجاز نيست. اما ميزان توانمندى در تحصيل خواستههاى سياسىِ دين نيز امرى است كه نمىتوان آن را ناديده گرفت و اعطاى اذن به افراد بر اساس اين توانمندىها و قدر مقدورها، رقم خواهد خورد. صاحب كشفالمراد، سرانجام با اعلام عدم مشروعيت دو نظام مشروطه و معموله (استبدادى)، چاره را آرمانگرايانه (و به طور طبيعى قدر مقدور زمان خويش را) در اين مىبيند كه سلطان به «تبعيت عملى از فقيه اعلم عادل يا حدّاقل جمعى از فقهاى عادل»، گردن نهد:
بيان مشروعه: وقتى كه مخالف بودن مشروطه و معموله، يعنى استبداد با ميزان شرع شريف هر دو معلوم گشت، پس چاره منحصر است كه كردار و گفتار هر دو بايد موافق با شرع احمد مختار باشد، تا نتايج مودعه عاجله و آجله او نمودار آيد. و راه او عبارت است از اينكه اولاً در صورت امكان اقلا يك نفر مجتهد اعلم و عادل را اگر پيدا نشد، جمعى از عدول اهل علم را مقتدا قرار داده، احكام شرعيه را از معاملات و عبادات و حدود و سياسات از ايشان اخذ كرد: علىالنحو المقرر المسطور فىالكتب الفقهيه، مثل زمان خود احمد مختار عليه صلوات الملك الجبار.
مرحوم محمّدحسين تبريزى، به اين اندازه نيز اكتفا نمىكند كه سلطان از فقيهى تقليد كند. وى پس از تأكيد بر تفاوت كشورهاى اسلامى و كشورهاى اروپايى از جهت بهرهمندى يكى و عدم بهرهمندى ديگرى از «احكام الهيه وافى و كافى»، اعلام مىكند كه اساسا در اسلام قوه مقننه نداريم، اما در عين حال، لزوم تأسيس مجلسى را براى برنامهريزى و نظارت بر حسن اجراى قوانين و تنظيم دواير دولتى طرح مىكند، كه براى تطبيق مصوبات آنها بايد تحت نظارت مجمعى از علما فعاليت كند:
[آنها] دو [قوه] لازم دارند: يكى قوه مقننه كه تشخيص قانون نمايند، و ديگرى قوه مجريه كه همان قانون را در ميان مملكت مجرى دارد؛ اما ما اهل اسلام و ايمان، چون احكام شرعيه وافى و كافى داريم، لهذا به قوه مقننه [احتياج] نداريم؛ زيرا شاه و رعيت همه خود را تابع شرع مىدانيم و مخالفت او را تجويز نمىكنيم، و قوه مجريه عبارت از سلطان و اعوان ايشان است. بلى، عيبى كه داريم اين است كه عمل مطابق با قول نيست... . پس از براى ما يك مجلسى لازم است كه او مركب باشد از خانوادههاى بزرگ مملكت، متدين و عالم و متبحر و سياسىدان و صلاحبين و بىغرض كه وجهه و همت آنها همه مصروف باشد بر اينكه ناظر باشند به افعال اهل مملكت، از اولياى دولت گرفته تا برسد به امناى ملت و قاطبه رعيت... . اين مجلس را هم به سنا موسوم نمايند، مضايقه نيست. لكن دو شرط لازم دارد، كمال همراهى از سلطان در تقويت و پيشرفت كار ايشان، و شرط ديم آنكه نظر اينها در تعيين احكام و تشخيص خوب و بد به حكم و فتواى علماى حقه بوده [باشد]... . پس در اين حال اعلى حضرت همايونى (متعاللّه المسلمين ببقائه) [براى نظارت بر مطابقت مصوبات آنها با قواعد دينى] يك مجمعى از علماى حقه ربانى كه در علم و عدل و عمل، ممتاز و داراى شرايط عامه اجتهاد و جامع صفات نيابت حضرت حجت [باشند]، تشكيل داده، [مجلس مذكور] موافق اذن و اجازه و تصويب آنها دواير دولتى و تكاليف حكومتى و امورات ماليه و نظاميه را مرتب و منظم فرمايد.
3. شيخ فضلاللّه نورى و راهبُرد «حكومت دولت شريعت بر دولت سلطنت»: شيخ فضلاللّه نورى، شاخصترين و اصلىترين كسى است كه خواستار نظام مشروعه و به تعبير خودش «سلطنت جديد بر قوانين شرعيه» بود. وى كه معتقد بود «سلطنت قوه اجراييه احكام اسلام است»، همواره به اين مىانديشيد كه آنچه بايد و ممكن است، براى تأمين مصالح دينى انجام گيرد. قدر مقدورى كه وى تصور مىكرد اين بود كه شأن سلطنت فروتر از مرجعيت نواب عام قرار گيرد. از اينرو، از ديدگاه ايشان، گذشته از لزوم تطبيق عملكرد سلطنت و كارگزاران دولتى با فتاواى مجتهدان، بايد احكام صادره از ايشان نيز ـ در همه موارد و نهتنها امور قضايى ـ مبناى عمل قرار گيرد و به تعبير ديگر، راهبُرد او «حكومت دولت شريعت بر دولت سلطنت» بود:
قوانين جاريه در مملكت نسبت به نواميس الهيه... مطابق فتواى مجتهدين عدول هر عصرى كه مرجع تقليد مردماند باشند... و نواميس الهيه در تحت نظريات مجتهدين عدول باشد... و منصب دولت و اجراى [اجزاى] آن از عدليه و نظميه و ساير حكام، فقط اجراى احكام صادره از مجتهدين عدول مىباشد؛ چنانچه تكليف هر مكلفى انفاذ حكم مجتهد عادل است.
بر اين اساس، نظام مشروعه مورد نظر وى، به معناى مشروعيت سلطنت نيست، بلكه خواست او اين بود كه در نظام مشروطهاى كه ركن اصلى آن مجلس است، قوانينى به تصويب رسد و مبناى عمل قرار گيرد كه با قوانين اسلام منطبق باشد؛ چنانكه ايشان در نامه خود به آقا نجفى اصفهانى در ذىالقعده 1324 (دى ماه 1285) ـ و ارسال رونوشت آن به مراجع نجف به وسيله پسرش ـ عنوان مجلس و نظام جديد را، براى نهادينه شدن قانونگذارى اسلامى، عامدانه مشروعه خوانده، خواستار اين نوع عنوانگذارى است: «و بالجمله اگر از اول امر، عنوان مجلس، عنوان سلطنت جديد بر قوانين شرعيه باشد، قائمه اسلام همواره مشيد خواهد بود.»
آنچه در بحث حاضر مهم مىنمايد اين است كه، پيشنهاد شيخ فضلاللّه در عنوانگذارى نظام پارلمانى جديد كه تصرّفى عامدانه و عالمانه در ماهيت غربى آن نيز بود، و تأكيد بر تعريف جديد از شأن «منصب دولت و اجزاى آن»، تنها به منزله «اجراى احكام صادره از مجتهدين عدول»، نهتنها سطحى از آرمان وى بود، بلكه برداشت وى از قدر مقدورى بود كه روحانيت شيعه مىتوانست آن را از ديدگاه شيخ فضلاللّه نهادينه كند. بنابراين عنوان «مشروعه» در نگاه وى، در راستاى توجيه سلطنت حاكم نبود.
برخلاف برداشتهاى برخى علماى نجف و تبليغ سوء مشروطهخواهان غربباور درباره مقصود شيخ فضلاللّه، ثقهالاسلام تبريزى در فهم مقصود شيخ فضلاللّه موفقتر بود. وى با اشاره به روشن نبودن مقصود از مشروعهخواهى و تفكيك دقيق ميان مشروعيتبخشى به تصرفهاى حكام و اصل نظام حاكم و تلاش براى مشروعيت قوانين اين نظام، معناى دوم را كه مراد شيخ فضلاللّه نيز همان است، معقول مىداند. وى در راستاى ترسيم وظيفه فعلى و تعيين قدر مقدور امتثال وظايف شرعى، به ناممكن بودن تحصيل سلطنت شرعيه حقيقه و بازگرداندن زمام حكومت به دست فقها و به تعبير ديگر، به ناممكن بودن راهبُرد «حكومت دولت شرعيت و حذف دولت سلطنت»، اشاره مىكند:
اينكه در افواه بعضى داير است كه مشروطه بايد مشروعه باشد، مقصود از آن درست معلوم نشده كه مقصود تبديل سلطنت، به سلطنت شرعيه حقيقيه (تبديل سلطنت به سلطنت شرعيه كه نواب امام متصدى امر سلطنت شوند و اجراى عدل مذهبى نمايند و تمامى بدع و امور مخالفه شرع را محو كنند كه آن را به اصطلاح جمهوريت... گويند) است يا اصلاح سلطنت حاليه؟ اولى كه ممكن نيست... و موقع، مقتضى بيان تفصيل سلطنت شرعيه و كيفيت آن نيست و غرض گوينده نيز آن نيست... ،و اگر مقصود اين است كه دولت مقيد و مشروط باشد كه كدام احكام شرعيه را اجرا نمايند... و قانونى برخلاف اصول مذهب و خلاف مذاق مملكت وضع ننمايد...، در قانون اساسى رعايت اين نكات شده است.
جمعبندى
آرمانها هميشه امكان تحقق كامل را ندارند، از اينرو مفاهيمى چون مفهوم قدر مقدور، در فهم انديشههاى سياسى مطرح ميشوند. نوشتار حاضر به سهم خود توانست توجه برخى از علماى شيعه را در تطبيق آرمانها و واقعيتهاى سياسى، از خلال مفهوم قدر مقدور به تماشا نشيند و ديديم كه اين مفهوم را مىتوان در ادوار مختلف به كار گرفت و در اين ميان بحثهاى مربوط به دوران مشروطه اين ظرفيت تحليل را بيشتر داشت.
- اصفهانى الخوانسارى، محمدباقر، روضاتالجنّات، مكتبه اسماعيليان، قم، بىتا.
- تبريزى، محمدحسينبن علىاكبر، «كشفالمراد من المشروطة و الاستبداد»، (مندرج در: غلامحسين زرگرىنژاد، رسائل مشروطيت).
- تبريزى، رساله لالان، (مندرج در آموزه، كتاب سوم، مجموعه مقالات، گروه تاريخ و انديشه معاصر، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى، قم، 1382).
- جعفريان، رسول، دين و سياست در دوره صفويه، قم، انصاريان، 1370.
- حائرى، عبدالهادى، نخستين رويارويىهاى انديشهگران با دو رويه تمدن بورژوازى غرب، اميركبير، تهران، 1378.
- خراسانى ترشيزى، آقا ميرزايوسف فاضل، كلمه جامعه شمس كاشمرى، در معناى شورا و مشروطه و مجلس شوراى ملى و توافق مشروطيت با قانون اسلامى، 1329ق
- رفيعى علامرودشتى، على، سيرى در زندگىنامه سياسى سيدلارى و همرزمان وى، (مندرج در مجموعه مقالات، كنگره بزرگداشت سيدعبدالحسين لارى).
- زرگرى نژاد، غلامحسين، رسائل مشروطيت، هجده رساله و لايحه درباره مشروطيت، چ2، تهران، كوير، 1377.
- قوچانى، آقانجفى، برگى از تاريخ معاصر (حياتالاسلام فى احوال آيهالملك العلاّم)، پيرامون شخصيت و نقش آخوند ملامحمد كاظم خراسانى در نهضت مشروطيت، به تصحيح: رمضانعلى شاكرى، چ1، تهران، هفت، 1378.
- كديور، محسن، حكومت ولايى، چ3، تهران، نى، 1378.
- كسروى، احمد، تاريخ مشروطه ايران، چ 5، اميركبير، تهران، 1340.
- كشميرى، ميرزا محمدعلى، نجومالسماء، بصيرتى، قم، بىتا.
- لارى، عبدالحسين، مجموعه رسائل، چ1، هيئت علمى كنگره بزرگداشت سيدعبدالحسين لارى، بنياد معارف اسلامى، قم، 1418ق.
- لارى، عبدالحسين، التعليقة على المكاسب، ج2، اللجنة العلمية للمؤمر، مؤسسة المعارف الاسلاميه، قم، 1418ق.
- لمبتون، آن كاترين سواين فورد، نظريه دولت در ايران، گردآورى: چنگيز پهلوان، چ2، گيو، تهران، 1379.
- نايينى، محمدحسين، تنبيهالامه و تنزيهالمله، مقدمه و توضيح: سيدمحمود طالقانى، تهران، شركت سهامى انتشار، 1378.
- نجفى، شيخ محمدحسن، جواهر الكلام، ج22، دارالكتب الاسلاميه، تهران، 1367.
- نجفى، موسى، انديشه سياسى و تاريخ نهضت حاج آقا نوراللّه اصفهانى، چ2، مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، تهران، تابستان 1378.
- نعيميان، ذبيح اللّه، «دولت قدر مقدور؛ بررسى مفهوم قدر مقدور در نظامهاى سياسى»، زمانه، ش 23، مرداد 1383.