چیستی فلسفة سیاسی از نگاه آیتالله مصباح یزدی و مقایسة آن با دیدگاه فیلسوفان اسلام و غرب
/ استادیار دایرة المعارف علوم عقلی مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره)، قم، ایران / s.moghadasi@iki.ac.irArticle data in English (انگلیسی)
مقدمه
در جهان پرچالش امروز که بحرانهای سیاسی اغلب در تفاوتهای فلسفی ریشه دارند، فلسفة سیاسی بهعنوان دانشی بنیادین نقش تعیینکنندهای در تبیین مبانی نظری حکومت و روابط قدرت ایفا میکند. تمایزهای اساسی در مکاتب گوناگون فلسفة سیاسی در مورد ارزشهایی همچون عدالت و پیشرفت، بهگونهای بیواسطه به پدیداری سیاستگذاریهای داخلی و خارجیِ متفاوت میانجامند. در گسترة ملی، این تمایزها در قوانین مالیاتی، سامانههای رفاهی و اندازة دخالت دولت در فرهنگ و اقتصاد نمایان میشود. در قلمرو بینالمللی نیز همین تفاوتها پایة اتحادها و رقابتهای ژئوپلیتیک را میسازد و در پایان، نظم حاکم بر جهان را پدید میآورد.
با وجود اثرگذاری عمیق فلسفة سیاسی، برخی رویکردها آن را فاقد توانایی تأثیرگذاری مستقیم بر عرصة عمل میدانند و ماهیتی تأملی و نظری برای آن قائلاند. در این دیدگاه، فلسفة سیاسی دانشی برای دستیابی به معرفت کلان سیاسی در مورد مفاهیمی مانند مشروعیت و اقتدار است، نه راهنمایی برای سیاستگذاری جاری یا حل بحرانهای فوری. وظیفة اصلی این شاخه از فلسفه، پرسشگری، نقد و بازتعریف مفاهیم بنیادین تلقی میشود، نه ارائة برنامههای کاربردی. برای نمونه، ممکن است که یک فیلسوف با دقت مشروعیت حکومت را بر پایة نظریة توافق اجتماعی تبیین کند؛ اما این تبیین لزوماً راهکاری عملی برای مدیریت انقلاب داخلی یا بحران دیپلماتیک در اختیار سیاستمداران نمیگذارد. این فاصلة میان نظریه و عمل موجب میشود که فلسفة سیاسی در گفتمان عمومی به حاشیه رانده شود و بیشتر در محافل علمی مورد توجه قرار گیرد. ازاینرو تقابل میان «فلسفة سیاسی کنشگر» و «فلسفة سیاسی معرفتمحور» از بحثبرانگیزترین مباحث درونگفتمانی این رشته است.
در میان دیدگاههای مختلف دربارة چیستی فلسفة سیاسی، آیتالله مصباح یزدی، بهعنوان یکی از برجستهترین فیلسوفان معاصر ایران، رویکردی خاص و متمایز ارائه میدهد. ایشان فلسفة سیاسی را بهمنزلة «مبادی مسائل علم سیاست» تعریف میکند (مصباح یزدی، 1385، ص22ـ23) و با تعریف علم سیاست بهعنوان «علم کشورداری» (مصباح یزدی، 1391، ج1، ص46)، فلسفة سیاسی را همواره در پیوندی ناگسستنی با حکمرانی و ادارة جامعه قرار میدهد. این نگرش، فلسفة سیاسی را از حصار انتزاعیِ محض خارج میسازد و به عرصة عمل عمومی متصل میکند. ویژگی بارز رویکرد مصباح یزدی، ارائة مباحث عمیق فلسفی در محافل عمومی و نیمهنخبگانی است. برخلاف رویّة رایج در میان فیلسوفان سیاسی، که مباحث خود را بیشتر در محیطهای علمی و با مخاطبان خاص مطرح میکنند، مصباح یزدی بحثهای فلسفة سیاسی خود را مستقیماً در جمع عموم مردم بیان میکند و سپس به تطبیق آنها با مسائل و چالشهای روز جامعه میپردازد. ایشان مباحث «نظریة سیاسی اسلام» را در جمع عموم مردم ایراد کرده و به تصریح خودش، این مباحث در سبک فلسفة سیاسی بوده است.
بهرغم تمایز و کارایی دیدگاه مصباح یزدی در باب چیستی فلسفة سیاسی، در تحقیقات دانشگاهی و مطالعات فلسفة سیاسی معاصر ایران، توجه شایستهای به آن نشده است. تنها در یکی از جلسات گروه فلسفة سیاسی در مجمع عالی حکمت اسلامی، موضوعات مرتبط با آرای سیاسی آیتالله مصباح یزدی مورد بحث قرار گرفته است (مجمع عالی حکمت اسلامی، 1399). در این نشست، مسائلی همچون امنیت، منشأ حاکمیت، آزادی مردم و حدود دولت، و فلسفة انقلاب اسلامی بررسی شده؛ اما رویکرد خاص ایشان به ماهیت و چیستی فلسفة سیاسی بهصورت مستقل و نظاممند تحلیل نشده است.
اهمیت دیدگاه مصباح یزدی دربارة چیستی فلسفة سیاسی در این است که با تلفیق مبانی فلسفی اسلامی و دغدغههای عملی حکمرانی میتواند الگویی بدیع در تبیین نسبت نظر و عمل در فلسفة سیاسی ارائه دهد. تأکید ایشان بر جنبههای کاربردی فلسفة سیاسی در بستر جامعه پاسخی به چالش کهنهانگاری این رشته در دنیای معاصر است. بیتوجهی به این دیدگاه، خلائی در نقشهشناسی گفتمان فلسفة سیاسی در ایران پدید آورده است. این مقاله با هدف پر کردن این خلأ و معرفی جامعتر این دیدگاه، به بررسی روابط و مناسبات آن با سایر دیدگاههای مطرح در ایران و غرب دربارة چیستی فلسفة سیاسی میپردازد. در این مسیر، وجوه اشتراک و افتراق این نگاه با رویکردهای کلاسیک و مدرن فلسفة سیاسی واکاوی خواهد شد و ظرفیتهای نظری آن برای پاسخ به مسائل جدید فلسفة سیاسی مورد ارزیابی قرار خواهد گرفت.
1. دیدگاه آیتالله مصباح یزدی دربارة چیستی فلسفة سیاسی
آیتالله مصباح یزدی بر ضرورت تبیین روشن مفاهیم، بهویژه در فلسفة سیاسی، تأکید میکند. بهباور ایشان، ابداع اصطلاحات جدید در فضای علمی و تخصصی، نهتنها جایز، که مفید است؛ زیرا با تعریف دقیق آنها، ضمن صرفهجویی در وقت، معنا بهطور کامل منتقل میشود. بااینحال استفاده از اصطلاحات خاص، تنها در محیطهای علمی بسته و با توافق قبلی طرفین موجه است؛ اما هنگامی که طرف گفتوگو عامة مردماند، باید از همان ادبیات رایج استفاده کرد تا از بروز سوءتفاهم جلوگیری شود. مصباح یزدی ترجیح میدهد که از ادبیات رایج استفاده کند و مفاهیم اختصاصی اسلامی را تنها در هنگام بهکارگیری استدلالهای نقلی و تعبدی مطرح سازد (مصباح یزدی، ۱۳۸۵، ص12ـ20).
سپس به تبیین معنای «فلسفة سیاسی» میپردازد و کاربردهای مختلف این اصطلاح را برمیشمارد. ایشان ابتدا با اشاره به پیشینة تاریخی موضوع توضیح میدهد که در گذشته، فلسفه دانشی جامع تلقی میشد که شاخههای گوناگونی از جمله طبیعیات، ریاضیات، الهیات، اخلاق، تدبیر منزل و سیاست مُدُن را دربرمیگرفت. در این نگرش، سیاست بخشی از کل فلسفه محسوب میشد و ازاینرو اصطلاحاتی چون «فلسفة سیاست»، «فلسفة سیاسی» و «علم سیاسی» همگی به بخشی از این دانش کلی اشاره داشتند. در ادامه، ایشان به دگرگونی معنای فلسفه در دوران معاصر، بهویژه در غرب، اشاره میکند که طی آن، فلسفه بهتدریج به متافیزیک یا مابعدالطبیعه محدود شد. بر این اساس، فلسفة سیاسی بهمعنای هستیشناسی سیاسی یا آنتولوژی سیاسی است. بااینحال منظور مصباح یزدی از فلسفة سیاسی، هیچ یک از این دو معنا نیست. دیدگاه برگزیدۀ ایشان این است که «فلسفة سیاسی» در «اصطلاح رایج امروز»، در دو معنای اصلی بهکار میرود: معنای اول که مورد تأکید ایشان قرار دارد، همان «مبادی علوم» است. هر علمی از مسائل، مبادی و نتایج تشکیل یافته است؛ مبادی نیز به «مبادی تصوری» و «مبادی تصدیقی» تقسیم میشوند. فلسفة سیاسی در این معنا به مجموعة قواعد کلی و پیشفرضهایی اطلاق میشود که مسائل علم سیاست یا علوم سیاسی بر آنها استوار است و اثبات این مسائل متوقف بر پذیرش آن مبادی است. این مبادی، خود بخشی از علم سیاست بهشمار نمیرود؛ بلکه اساس و بنیان آن است. معنای دوم فلسفة سیاسی، نگرش درجة دوم و فراعلمی به خود علم سیاست است؛ یعنی بررسی علم سیاست از حیث چگونگی پیدایش، تحولات و روش آن، که با عنوان «فلسفة علم سیاست» نیز از آن یاد میشود (مصباح یزدی، 1385، ص21ـ23).
برای تحلیل دیدگاه آیتالله مصباح یزدی، باید مباحث ایشان را در چهار محور زیر بررسی کرد:
ماهیت مبادی؛
مفهوم علم سیاست؛
تعریف فلسفۀ مضاف و تمایز آن با فلسفة مطلق؛
شمای کلی مسائل فلسفة سیاسی.
1ـ1. ماهیت مبادی
مصباح یزدی در توضیح مواد منطقی بهکاررفته در مبادی مسائل علم سیاست، با ارائة مثال از یکی از مسائل فلسفة سیاسی، درک خود از این مبادی را تبیین میکند. بر این اساس، مبادی مسائل علم سیاست میتواند شامل گزارههای هنجاریای باشد که از گزارههای توصیفی و مبتنی بر واقعیات استخراج شدهاند. ایشان با رد جدایی کامل میان «هست» و «باید» معتقد است که میتوان با استدلال عقلی، از واقعیات به احکام ارزشی دست یافت. برای نمونه، مسئلۀ «تفکیک قوا» که ظاهراً مبتنی بر مشاهده و تجربه بهنظر میرسد، در نهایت حاوی حکمی هنجاری و ارزشی است؛ چراکه بیان میکند قوای حکومت «باید» از یکدیگر جدا باشند. این مثال نشان میدهد که چگونه یک گزارۀ هنجاری میتواند از تحلیل واقعیات عینی استنتاج شود و بهعنوان یکی از مبادی علم سیاست قرار گیرد (مصباح یزدی، 1386، ص12ـ15).
مصباح یزدی در کتاب نظریة سیاسی اسلام با هدف ارائة مباحث بهسبک فلسفة سیاسی، روش برهانی خود را تشریح میکند و با استفاده از مثال عدالت، مفهوم مبادی را بهروشنی توضیح میدهد. روش برهانی در نظر ایشان روشی است که برای تمامی مقدمات آن استدلال صورت میگیرد تا در نهایت به قضایای اولیه و بدیهیات بینجامد و بر این اساس، برهانی یقینی و قطعی شکل گیرد. ایشان با اذعان به اینکه این روش به طولانی شدن کلام میانجامد، برای تبیین دقیقتر این مسئله، به بررسی نمونة مسئلة عدالت میپردازد. برای بحث دربارة عدالت بهشیوة برهانی، نخست باید به پرسشهای اساسی مانند ماهیت عدالت، چگونگی اجرای آن، جمع میان عدالت و آزادی، و معیار تشخیص عدل پاسخ گفت. آنگاه باید به مسائل بنیادیتری همچون حدود صلاحیت عقل در قضاوت، نسبی یا مطلق بودن احکام عقلی و مبانی معرفتشناختی، مانند چیستی عقل و میزان اعتبار آن پرداخت. بهباور مصباح یزدی، واکاوی این پرسشها مستلزم بهرهگیری از دانشهای گوناگون است و همین قبیل موضوعات، مبادی عدالت در علم سیاست را تشکیل میدهد (مصباح یزدی، 1391، ج1، ص46).
2ـ1. مفهوم علم سیاست
در نگرش مصباح یزدی، سیاست در سادهترین تعبیر، «آیین کشورداری» است (مصباح یزدی، 1391، ج1، ص28ـ29). ایشان در یک تقسیمبندی کلان، مسائل مرتبط با سیاست را در سه سطح متمایز جای میدهد: «فلسفۀ سیاست»، «علم سیاست» و «فن سیاست». در نظر ایشان، فلسفۀ سیاست که پایهایترین سطح است، به بررسی مبادی کلی، پیشفرضها و اصول بنیادین در علم سیاست میپردازد و مسائل آن بسیار عام و زیربنایی است. در سطح بعد، علم سیاست نیز متکفل تبیین مسائل خاصتر و روابط بین پدیدههای سیاسی است. سرانجام، فن سیاست یا سیاستمداری، به حوزۀ مهارتهای عملی، مدیریت و هنر حکمرانی اختصاص دارد که حتی با برخورداری از دانش فلسفه و علم سیاست، بدون تجربه و مهارت عملی نمیتوان در آن به موفقیت دست یافت (مصباح یزدی، 1386، ص20ـ22).
3ـ1. تعریف فلسفۀ مضاف و تمایز آن با فلسفة مطلق
مصباح یزدی فلسفة سیاسی را در زمرة فلسفههای مضاف طبقهبندی میکند. هرچند او در بیانات خود گاه از این دانش با صفت «فلسفة سیاسی» و گاه با ترکیب اضافی «فلسفة سیاست» یاد میکند (مصباح یزدی، 1391، ج1، ص145)، اما در طبقهبندی علوم، آن را در گروه فلسفههای مضاف قرار میدهد. از دیدگاه ایشان، فلسفة سیاسی شاخهای از دانش فلسفه است و همانند معرفتشناسی، فلسفة اخلاق، فلسفة حقوق و فلسفة جامعهشناسی، بخشی از فلسفه را تشکیل میدهد که تحت عنوان کلی «فلسفة مضاف» شناخته میشود. وی با استناد به کاربرد رایج اصطلاح فلسفه در محافل علمی جهان، تصریح میکند که مقصود از فلسفه در این موارد، فلسفة اُولی نیست؛ بلکه وقتی رابطة فلسفه با علم و نتایج کاربردی و عینی آن مورد توجه باشد، منظور از آن دقیقاً فلسفههای مضاف است. فلسفة مضاف دارای دو کاربرد اصطلاحی است: کاربرد نخست زمانی است که در فلسفههای مضاف، موضوع خاصی مانند سیاست، اخلاق یا روانشناسی با روش تحلیلی و عقلی بررسی میشود که در این صورت، آنها را بهترتیب فلسفة سیاست، فلسفة اخلاق و فلسفة روانشناسی مینامند. کاربرد دوم همان است که خود علم موضوع مطالعه قرار میگیرد و دربارة مشخصات و احوال آن علم بحث میشود. فلسفة سیاسی در نگرش ایشان، از جمله دانشهای فلسفة مضاف در کاربرد نخست بهشمار میآید (مصباح یزدی، 1389ب).
از نظر مصباح یزدی، مباحث فلسفی به دو دستۀ کلی تقسیم میشوند:
الف) فلسفۀ قبلالعلم: مباحثی است که وابسته به علوم تجربی نیستند و مستقل از یافتههای علمی مطرح میشوند. این مسائل، پیشینی و تعقلیاند و اثبات آنها متوقف بر علوم دیگر نیست. نمونههای بارز آن، مباحث عام مابعدالطبیعی، مانند هستی، وحدت و کثرت، واجب و ممکن، و الهیات بهمعنای اخص است. این دسته از مسائل، حتی اگر علمی در کار نباشد، به قوت خود باقیاند.
ب) فلسفۀ بعدالعلم: این دسته از مباحث فلسفی در پی یافتهها و فرضیههای علوم پدید میآیند. در اینجا، فیلسوف با استفاده از روش تعقلی به تحلیل و بررسی مبانی و نتایج علوم میپردازد. برای نمونه، در طبیعیات قدیم یک فرضیه پذیرفته شده بود که آسمان از نُه فلکِ هممرکز تشکیل شده است و هر فلک حرکت خاص یکی از اجرام سماوی را توجیه میکرد. فیلسوف با پذیرش این دادة علمی بهعنوان نقطة آغاز، سؤالاتی فراتر از علم طبیعیات مطرح میکرد: مثلاً این افلاک چه ماهیتی دارند؟ آیا صرفاً اجسام فیزیکیاند یا موجوداتی باشعورند؟ این نظام منظم و هدفمند چه دلالتی بر وجود یک مدبر حکیم دارد؟ جایگاه این افلاک در سلسلهمراتب هستی چیست؟ رابطة آنها با علل ماوراءالطبیعه چگونه است؟ فیلسوفان اسلامی، بهویژه پیروان مکتب مشاء، مانند ابنسینا، بر اساس این دادة نجومی (افلاک تسعه) یک نظریة فلسفی را بنا نهادند که به «نظریة عقول عشره» (ده عقل) معروف است. آنها، اگرچه فلکیات و طبیعیات را علم نمینامیدند، از این دسته از مباحث با عنوان «فلسفة طبیعی» و «فلسفة فلکی» یاد میکردند. در نظر مصباح یزدی، فلسفة بعدالعلم در همة مباحث فلسفی قابل فرض است و اختصاصی به فلسفة مضاف ندارد؛ اما فلسفة مضاف دقیقاً از همین سازوکار تبعیت میکند و چنانکه توضیح داده شد، یک سنت قدیمی در فلسفة اسلامی است و امری مستحدث و نوپدید بهشمار نمیآید (مصباح یزدی، 1382، ص118ـ120).
4ـ1. شمای کلی مسائل فلسفة سیاسی
آیتالله مصباح یزدی در مقالة «نگاهی گذرا بر فلسفة سیاسی اسلام»، مسائل بنیادین فلسفة سیاسی را در پنج محور اصلی تبیین میکند: نخست تأکید بر اهمیت زندگی اجتماعی، که نهتنها عاملی برای رفع نیازهای مادی، بلکه بستری ضروری برای تکامل معنوی و تحصیل سعادت اخروی شمرده میشود؛ دوم ضرورت قانون در جامعه، که هدف آن تنها تأمین نظم نیست؛ بلکه برقراری عدالت اجتماعی بهعنوان پیشنیاز رشد همگانی است؛ سوم منبع و واضع قانون، که باید از سوی خداوند و بر اساس مصالح واقعی انسان وضع شود، نه خواست ناپایدار اکثریت؛ چهارم مجری قانون و شرایط حاکم، که باید دارای دو رکن علم فقهی و تقوای الهی باشد؛ و پنجم مبنای مشروعیت حکومت، که ذاتاً از آنِ خداست و هیچ انسانی بهخودیخود حق حاکمیت ندارد (مصباح یزدی، 1371، ص10ـ12). مصباح یزدی در کتاب نظریة سیاسی اسلام، که به تصریح خودش در آن بهسبک فلسفة سیاسی بحث کرده است، مسائل دیگری همچون آزادی، شکل حکومت، جایگاه قانون و شرایط قانونگذار، دموکراسی، تفکیک قوا، کارویژههای دولت و نقش مردم را جزء مسائل فلسفة سیاسی برشمرده است (مصباح یزدی، 1391، ج1، ص23ـ28).
این مسائل، در حقیقت همان مبادی علم سیاسی اسلامی از منظر ایشان محسوب میشوند؛ چراکه فلسفة سیاسی در نگاه مصباح یزدی چیزی جز «مبادی علوم سیاسی»، یعنی مجموعة اصول کلان و پیشفرضهای ضروری برای شکلگیری هر دانش سیاسی نیست. این مبادی بهصورت زنجیرهای بههمپیوسته ساختار معرفتی دانش سیاسی اسلامی را تشکیل میدهند: مبادی انسانشناختی، که غایت زندگی را سعادت اخروی میداند؛ مبادی ارزششناختی، که عدالت را محور قانونگذاری قرار میدهد؛ مبادی معرفتشناختی، که وحی را منبع معتبر قانون میشناسد؛ و مبادی مشروعیتشناختی، که حق حاکمیت را منحصراً از آن خدا میداند. بر این اساس، دانش سیاسی در چهارچوب اسلامی ناگزیر است که بر این اصول استوار شود؛ به این ترتیب که تحلیلهای جامعهشناختی در جهت هدف تکامل معنوی سامان یابد؛ قوانین اساسی از منبع وحیانی سرچشمه گیرد؛ گفتمان عدالت بر اساس عدالت الهی تعریف شود؛ و ساختار حکومت بر مبنای مشروعیت الهی طراحی گردد. بنابراین، فلسفة سیاسی بهمثابة «مبادی علم سیاست»، چهارچوب کلان را تعیین میکند و علم سیاسی اسلامی بهعنوان دانشی کاربردی، نظریهها و الگوهای عملی را در ذیل این چهارچوب تولید و تبیین مینماید.
2. مقایسه با دیدگاه فیلسوفان اسلام و غرب
مقایسة دیدگاه آیتالله مصباح یزدی دربارة چیستی فلسفة سیاسی با آرای سایر فیلسوفان اسلامی و نیز فیلسوفان غربی، از اهمیتی اساسی برخوردار است. این مقایسه، جایگاه ممتاز و نوآوریهای ایشان در سنت فکری اسلام را آشکار میسازد. تلاش ما در این نوشتار بر آن است که با گردآوری و ارائة گسترهای از تعاریف فلسفة سیاسی، چهارچوبی جامع برای تحلیل و مقایسه فراهم آوریم. این کوشش شامل بررسی آرای فیلسوفان اسلامی پیشگام مانند فارابی و ابنسینا تا فیلسوفان معاصر مثل استاد مطهری، و نیز واکاوی مکاتب مختلف غربی، از فلسفة سیاسی کلاسیک گرفته تا رویکردهای مدرن، خواهد بود.
1ـ2. مقایسه با دیدگاه فیلسوفان اسلامی پیشگام
با توجه به اهمیت بنیادین آرای فیلسوفان اسلامی پیشگام در شکلگیری فلسفة سیاسی، بررسی تعریف ایشان از فلسفة سیاسی ضروری مینماید. در این میان، فارابی فلسفة سیاسی را یکی از شاخههای فلسفة مدنی بهشمار میآورد. وی فلسفة مدنی را به دو بخش متمایز تقسیم میکند: اخلاق و فلسفة سیاسی. با دانش اخلاق، علم به افعال نیک حاصل میآید؛ درحالیکه فلسفة سیاسی به شناخت امور نیک و چگونگی تحصیل و حفظ آنها برای شهروندان میپردازد (فارابی، 1371، ص76ـ77). بهباور فارابی، موضوع فلسفة مدنی افعال، سنن و ملکات ارادی انسانهاست و کارویژة اصلی آن، استنتاج قوانین کلی در این زمینههاست؛ قوانینی که قابلیت اعمال در هر موقعیت و زمانی را دارا باشند. این علم دارای دو جزء اساسی است: جزء نخست، شناختی و تبیینی است که به تعریف سعادت میپردازد و سعادت حقیقی را از سعادت پنداری متمایز میسازد؛ جزء دوم، جنبهای تجویزی دارد و متضمن سامانبخشی به اخلاق و آداب فاضله در مدینهها و امتهاست، و نیز تعیین افعالی است که تحقق این اخلاق و آداب را ممکن میسازد (فارابی، 2005م، ص104ـ105؛ 1991م، ص71).
با اینکه تنها فارابی از اصطلاح «فلسفة سیاسی» در میان فیلسوفان اسلامی بهره برده است، دیگر فیلسوفان پیشگام نیز با عبارات و تعابیر متفاوتی به تبیین این مفهوم همت گماردهاند. شمارى از فیلسوفان معاصر، از جمله مصباح یزدی، بر این باورند که عباراتی همچون «سیاست مُدُن» که توسط فیلسوفان پیشگام بهکار رفته، در واقع ناظر به همان مفهومی است که در دوران معاصر با عنوان «فلسفة سیاسی» شناخته میشود. بر این مبنا، واکاوی تعاریف این دست از اصطلاحات، ضرورت مییابد.
ابنسینا از واژة «حکمت مدنی» استفاده میکند و آن را شناخت کیفیت مشارکت مردم با یکدیگر میداند که به تعاون برای دستیابی به مصالح فردی و جمعی میانجامد (ابنسینا، بیتا، ص30). بهنظر میرسد که عبارت «مصالح» در کلام ابنسینا به همان چیزهای نیک و جمیل در کلام فارابی اشاره میکند و ازاینرو تعریف ابنسینا را باید در کنار تعریف فارابی نشاند.
نصیرالدین طوسی که از واژۀ «سیاست مُدُن» بهره جُسته، آن را در زمرۀ اقسام حکمت عملی جای داده و حکمت عملی را دانستن مصالح افعال انسانی بهنحوی که موجب انتظام امور معاش و معاد شود، تعریف کرده است؛ سپس بهطور خاص، شاخۀ سیاسی حکمت عملی را اینگونه توصیف میکند: «راجع بُوَد با جماعتی که میان وی مشارکت بُوَد در شهر و ولایت، بل اقلیم و مملکت» (نصیرالدین طوسی، ۱۳۸۷، ص۴۰). در تعریفی دیگر، قید «مصالح» بهصورت صریح در تعریف سیاست مدن وارد شده است: «سیاست مدن؛ و آن عبارت است از علم به مصالح حرکات ارادی و افعال صناعی نوع انسانی، بر وجهی که مؤدی باشد به صلاح معاش و معاد جماعتی که در مدینه شریک باشند» (فانی کشمیری، ۱۳۶۱، ص۱۵۷). چنانکه ملاحظه میشود، قید «مصالح»، همانگونهکه در تعریف ابنسینا موجود است، در این تعاریف نیز حضور دارد و ازاینرو این تعاریف نیز به دیدگاه فارابی نزدیک میشوند.
پس از بررسی تعریف فیلسوفان اسلامی پیشگام، نوبت به مقایسة آن با دیدگاه مصباح یزدی میرسد. در نگاه نخست، بهنظر میرسد که تفاوتی بنیادین بین این دو تعریف وجود نداشته باشد. پیشگامان، فلسفة سیاسی را «شناخت امور نیک و چگونگی تحصیل و حفظ آنها برای شهروندان» میدانند و مصباح یزدی آن را «مبادی کشورداری» تعریف میکند. هر دو تعریف بر سامانبخشی و اصلاح امور جامعه تأکید دارند و هدف نهایی را هدایت جمعی بهسوی کمال و سعادت قرار میدهند. بااینحال با تأمل بیشتر، تفاوتهایی جزئی، هرچند مهم، به ذهن میآید:
1. سیاست بهتعبیر پیشگامان، دانشی حقیقی بهشمار میرود؛ زیرا از شاخههای فلسفه محسوب میشود؛ اما از دیدگاه مصباح یزدی، این دانش فاقد بنیان است و باید برای آن «ریشههایی از خارج» فراهم آورد (مصباح یزدی، ۱۳۸۵، ص ۲۱ـ۲۳). گمان میرود که مراد ایشان از «ریشههایی از خارج»، مبانی متافیزیکی باشد؛ چراکه در تشریح این مفهوم میافزاید: بیبنیانی سیاست موجب میشود که اثبات مسائل آن متوقف بر اثبات یا مفروضگیری مجموعهای از مباحث دیگر شود. در مقابل، فلسفة سیاسی در اصطلاح پیشگامان، دانشی ریشهدار است و اثبات مسائل آن نیازمند رجوع به حوزهای خارج از آن نیست. این برداشت از تقابل میان فلسفة سیاسی بهمثابة بخشی از دانش فلسفه و دانشی جداافتاده از فلسفه قابل درک است.
بر این اساس، نخستین تفاوت این است که دانش فلسفة سیاسی در تعریف مصباح یزدی از دانش فلسفه در معنای گستردة آن جدا شده است. به اعتراف خود مصباح یزدی، دلیل این جدایی، تحولات جدید در دانش فلسفه همراه با تقویت و گسترش دانشهای فنی و تخصصی است. ایشان با تأکید بر اهمیت اصطلاحات رایج در تفهیم و تفاهم، و با اتخاذ آنها بهعنوان پایة مباحث علمی خویش، بر این باور است که فلسفه در سدههای اخیر تنها به مباحث مابعدالطبیعه محدود شده است. ازاینرو مباحث فنی و تخصصی سیاست را از قلمرو فلسفه جدا میسازد.
2. یکی از محوریترین تفاوتها، نسبت میان «فلسفة سیاسی» و «علمالسیاسه» یا «صناعت مُلک» است. درحالیکه فیلسوفان اسلامیِ پیشگام به وحدت این دو حوزه باور داشتند، مصباح یزدی به تفکیک میان آنها روی آورده است. در سنت فکری فیلسوفان اسلامی پیشگام، «تدبیر مدینه» که بخشی از فلسفة عملی شناخته میشود، معادل «علمالسیاسه» در نظر گرفته شده است (ابنسینا، 1405ق، ص14). همچنین در توصیف کیفیات حاکم آرمانی، از اصطلاح «صناعت مُلک» استفاده شده است (دوانی، 1391، ص222) و این فرض بنیادین وجود دارد که فرد واجد دانش فلسفی، بهطور ذاتی شایستگی تصدی حکمرانی را نیز داراست. در این نگرش، حوزة مستقلی بهنام «فلسفة سیاسی» مجزا از علم سیاست و حکمرانی تعریف نشده است. در مقابل، مصباح یزدی با ارائة تمایزی روشمند، فلسفة سیاسی را از علم سیاست و نیز از فن حکمرانی جدا میکند. از منظر ایشان، فلسفة سیاسی بهعنوان دانشی بنیادین، به تبیین مبانی، غایات و مشروعیت نظام سیاسی میپردازد؛ درحالیکه علم سیاست، شناخت پدیدههای سیاسی و قوانین حاکم بر آنها را بر عهده دارد و «صناعت ملک» یا فن حکمرانی، مرتبهای عملی و اجرایی شمرده میشود. این تفکیک سهلایه، امکان انطباق با اقتضائات پیچیدة حکمرانی در جهان معاصر را فراهم میسازد. در این خوانش، فیلسوف سیاسی نه لزوماً حاکم، بلکه نظریهپرداز و طراح کلان نظام سیاسی است و دغدغة اصلی، تولید دانش و ارائة چهارچوبهای فلسفی برای نظام سیاسی است؛ بدون آنکه نظریهپرداز، خود را مباشر اجرایی حکمرانی بداند. این نگاه، هم به تخصصی شدن عرصههای مختلف اندیشه و عمل سیاسی یاری میرساند و هم جایگاه ممتاز فلسفة سیاسی را بهعنوان دانشی طراح و مؤثر حفظ میکند.
3. تفاوت نخست، فلسفة سیاسی را در دیدگاه مصباح یزدی از قلمرو فلسفه بهمعنای مرسوم نزد پیشگامان جدا کرد و تفاوت دوم، آن را از علم سیاست در اصطلاح جدیدش متمایز میکند. اکنون میتوان به تفاوت سومی پرداخت که بهطور مستقیم از این دو تفاوت نشئت میگیرد: قلمرو مسائل فلسفة سیاسی در دیدگاه مصباح یزدی با دیدگاه پیشگامان متفاوت است.
در دیدگاه پیشگامان اسلامی، مانند فارابی، فلسفة سیاسی با مباحث مابعدالطبیعه آمیخته بود. آنان از مفاهیمی چون «سعادت» بهمثابة غایت نهایی انسان آغاز میکردند، که خود مستلزم طرح مباحثی دربارة خداوند، عقل فعال و سلسلهمراتب وجود بود. سپس به مبانی انسانشناختی، مانند مدنی بالطبع بودن انسان و نیاز به ریاست، میپرداخت و نهایتاً با توصیف مدینة فاضله و تقابل آن با نظامهای سیاسی ناقص یا فاسد به پایان میرسید. در مقابل، در منظومة فکری مصباح یزدی، آنگونهکه در کتاب نظریة سیاسی اسلام بازتاب یافته، این مباحث مابعدالطبیعه جایگاه پیشین خود را از دست میدهد. اگرچه غایت سعادت بهطور کامل کنار گذاشته نشده، اما تمرکز اصلی از «چرایی» و «غایت» حکومت، بهصورت محسوسی بهسوی «چگونگی» تحقق یک نظام حکومتی معطوف شده است. این چرخش از مبانی انتزاعی محض بهسمت اصولی که بتواند مبادی کشورداری را تنظیم کند، نشاندهندة توسعة کاربردی در قلمرو فلسفة سیاسی است که آن را برای پاسخگویی به پیچیدگیهای عینی حکمرانی در جهان امروز آماده میسازد.
2ـ2. مقایسه با دیدگاه استاد مطهری
استاد مطهری در واپسین سالهای حیات خویش در چهار جلسه به بررسی حکومت اسلامی میپردازد و تصریح میکند که روش بحث او در این جلسات، بهشیوة فلسفة سیاسی است. این مباحث تحت عنوان «مقدمهای بر حکومت اسلامی» منتشر شده است. مطهری از منظر حکومت اسلامی به طرح موضوع میپردازد و باور دارد که این بحث در دو حوزة کلان عقلی و نقلی قابل طرح است. ایشان سپس بخش عقلی را «فلسفة سیاسی» مینامد و در توصیف آن میگوید که در این بخش با صرفنظر از دیدگاه اسلام، به بررسی مسائل پرداخته میشود. محور اصلی این مباحث، مسئلة حکومت است. مطهری در مباحث فلسفة سیاسی خود به موضوعاتی میپردازد که کانون اصلی آن حکومت است: چیستی حکومت، ضرورت حکومت، حق حاکمیت، شایستگان تصدی حکومت و شکل حکومت (مطهری، 1401، ص10ـ35).
با اتکا به این مباحث میتوان دیدگاه استاد مطهری دربارة چیستی فلسفة سیاسی را اینگونه بیان کرد: به مباحث مهم مربوط به حکومت که بهشیوة عقلی و با صرفنظر از دیدگاه اسلام بررسی شوند، فلسفة سیاسی گفته میشود. قید مباحث «مهم» به آن جهت در تعریف اضافه شده است که ایشان مسائل محدودی را در مباحث خودش بهعنوان فلسفة سیاسی بررسی میکند و آنها را مهم میشمارد.
با تحلیل تعاریف فیلسوفان اسلامی پیشگام، استاد مطهری و استاد مصباح یزدی، میتوان به تمایزات بنیادین در مبانی و رویکردهای ایشان پی برد. از سویی، پیشگامان، فلسفة سیاسی را با محوریت «شهروند» و در جهت شناخت امور نیک و چگونگی دستیابی و حفظ آن برای ایشان تعریف میکنند. در این نگرش، «انسان» بهعنوان حقیقتی عینی با تبدیل شدن به مفهوم انتزاعی «شهروند»، موضوع اصلی فلسفة سیاسی بهشمار میرود. در مقابل، تعریف استاد مطهری بر «حکومت» بهعنوان پدیدهای اعتباری متمرکز است و به بررسی عوارض و احوال آن میپردازد. اهمیت این تمایز هنگامی آشکار میشود که مطهری برای مفاهیم اعتباری همچون حکومت، نوعی از «وجود» قائل میشود؛ بدین معنا که اگرچه این مفاهیم در زمرة وجود عینی و خارجی جای نمیگیرند، اما در قلمروی دیگر از واقعیت، دارای آثار و عوارضی مشخصاند که میتوانند موضوع مطالعة عقلی قرار گیرند. بهبیاندیگر، مطهری برای این واقعیتهای اعتباری، وجودی ویژه بهحسب خودشان قائل است. این نگاه، تمایزی اساسی با دیدگاه پیشگامان و همچنین دیدگاه مصباح یزدی دارد و مسئلهای بنیادین در فلسفة عملی را میگشاید.
از منظر دیگر، تعریف مصباح یزدی از فلسفة سیاسی بهعنوان «مبادی کشورداری»، آن را دانشی کاربردیتر در مقایسه با دو دیدگاه پیشین قرار میدهد. هدف نهایی این نگرش، تأمین اصول و مبانی کلانی است که مستقیماً در فرایند حکمرانی و ادارة کشور بهکار میآیند. بنابراین، مسائل مطرحشده در این دیدگاه فاصلة کمتری با مرحلة تحقق عملی و بهکارگیری در عرصة سیاست دارند. در مقایسه با این دو، نگاه پیشگامان و مطهری انتزاعیتر است. با اینکه مطهری موضوع «حکومت» را که پدیدهای میدانی است برمیگزیند، مسائل مطرحشده در اندیشة او همچنان در چهارچوب فلسفیدن محض و استدلالهای عقلی دربارة پدیدههای سیاسی باقی میماند. به همین گونه، پیشگامان نیز به تبیین مفاهیمی کلی مانند سعادت، فضیلت و ریاست برای شهروندان میپردازند. این تفاوتها نشان میدهند که چگونه انتخاب کانون توجه در فلسفة سیاسی، ماهیت، قلمرو و مسائل این دانش را دگرگون میسازد.
3ـ2. مقایسه با دیدگاه دانشوران اسلامی امروزین
در ایران معاصر، جریانهای فکری متعددی به تبیین چیستی فلسفة سیاسی و بازتعریف قلمرو و کارکردهای آن در مواجهه با مسائل نوین پرداختهاند. مقایسة دیدگاه آنان با دیدگاه مصباح یزدی نیز ضروری است. مهدی حائری یزدی تعریفی از فلسفة سیاسی بهدست داده است که با دیدگاه پیشگامان و همچنین مصباح یزدی شباهت دارد. وی فلسفة سیاسی را همان بخش سیاست مُدُن از حکمت عملی میداند و آن را از علم سیاست جدا میکند. فلسفة سیاست در دیدگاه وی، به درستی یا نادرستی قواعد و احکام یا تحلیل معانی و مفاهیم منطقی بهکاررفته در علم سیاست میپردازد. برای نمونه، بحث میکند که ماهیت عدل و ظلم چیست و آیا عدل ضرورت منطقی دارد و از اولیات است یا نه. علم سیاست نیز عبارت است از دانستن احکام و قواعدی که در چگونگی تدبیر سیاست مملکت نقش تعیینکننده دارد (حائری یزدی، 1384، ص130).
این دیدگاه، ازیکسو با اندیشة پیشگامان همسویی دارد؛ زیرا فلسفة سیاسی را همان بخش «سیاست مدن» از شاخههای دانش فلسفه در تعریف کهن میداند؛ ازسویدیگر به دیدگاه مصباح یزدی نزدیک میشود؛ زیرا میان فلسفة سیاسی و علم سیاست جدایی میافکند. بااینحال، توجه به دو نکته بایسته است: نخست اینکه، قید «درستی یا نادرستی» در این تعریف، آن را به رویکردی نزدیک میکند که فلسفة سیاسی را بخشی از فلسفة اخلاق میشمارد. این نگرش با دیدگاه پیشگامان که در تعریف فلسفة سیاسی از قید «علم به امور نیک» بهره گرفتهاند، ناهمسان مینماید. دوم اینکه، تأمل دربارة نسبت «مبادی مسائل علم سیاست» با «درستی یا نادرستی قواعد علم سیاست» شایستة بررسی است. ظاهر این دو بیان حاکی از آن است که فلسفة سیاسی مرتبهای متأخر نسبتبه علم سیاست دارد (فلسفۀ بعدالعلم). مقایسة دقیقتر این دو دیدگاه، گمان همسانی آنها را تقویت میکند و بهنظر میرسد که نزدیکترین دیدگاه در میان اندیشمندان مسلمان به آرای مصباح یزدی، همین باشد. بااینحال تفاوتی بنیادین وجود دارد: مصباح یزدی دیدگاه خود را جدا از اندیشة پیشگامان میداند؛ درحالیکه حائری یزدی نگرش خویش را درست همان دیدگاه پیشینیان میپندارد.
حمید پارسانیا نیز دیدگاه خویش را دربارة چیستی فلسفة سیاسی به این صورت بیان کرده است: هر نوع تلاش برای شناخت مسائلی که بهروش عقلی در عرصة سیاست رخ میدهد. وی به دیدگاه پیشگامان توجه میکند که فلسفة سیاسی در نظر آنان چیزی جز علم سیاست نبود؛ سپس خودش نیز میان فلسفة سیاسی و علم سیاست تفاوتی نمیبیند. بااینحال او دغدغهای امروزین دارد و با این یگانهانگاری میخواهد رویکرد پوزیتیویستی به علوم را انکار کند. او علم سیاست در تعریف مدرن را دانشی میداند که میکوشد فارغ از ارزشها و مباحث متافیزیکی به شناخت پدیدة سیاست بپردازد (پارسانیا، 1390، ص84ـ85).
دیدگاه این دانشور نیز همچون حائری یزدی به اندیشة پیشگامان نزدیک است؛ با این تفاوت که پارسانیا همانند آنان فلسفة سیاسی را همسان با علم سیاست میپندارد؛ درحالیکه حائری یزدی آن را از علم سیاست جدا میسازد. تفاوت این نگرش با دیدگاه مصباح یزدی دو چیز است: قلمرو مسائل فلسفة سیاسی و امکان استفاده از دادههای وحیانی. بر پایة دیدگاه پارسانیا، که فلسفة سیاسی را کوششی برای بررسی «مسائل سیاسی» با روش عقلی میداند، دامنة مسائل این رشته بسی فراختر از دیدگاه مصباح یزدی خواهد بود که فلسفة سیاسی را تنها مسئول بررسی مبادی علم سیاست میشمارد. پیداست که بررسی «مسائل سیاسی» یا «مبادی علم سیاست» تفاوت بزرگی در اندازة فلسفة سیاسی ایجاد میکند. ویژگی متمایز دیدگاه پارسانیا در مقایسه با دیگر نگرشهای پیشین، افزودن قید «روش عقلی» به چیستی فلسفة سیاسی است. بر این اساس، اگر مسائل علم سیاست با روشی دیگر بررسی شود، دانشی دیگر مانند کلام سیاسی یا نظریة سیاسی پدید میآید؛ ولی فلسفة سیاسی همواره از روش عقلی بهره میجوید. در مقابل، مصباح یزدی چون مؤلفة بنیادین فلسفة سیاسی را بررسی مبادی علم سیاست میداند، امکان بهرهگیری از نقل را در فلسفة سیاسی نفی نمیکند (مصباح یزدی، ۱۳۸۶، ص۲۷ـ۲۸). مسئلة استفاده از دادههای وحیانی در فلسفة سیاسی، موضوعی مستقل برای پژوهشی جداگانه است؛ اما بههرحال، هر نگرشی به چیستی فلسفة سیاسی میتواند بر این مسئله نیز اثر بگذارد.
محسن رضوانی دیدگاهی دربارة چیستی فلسفة سیاسی دارد و مقایسة آن با دیدگاه مصباح یزدی ضروری است. از نگاه وی، فلسفة سیاسی در قالب ترکیب وصفی، دانشی درجة اول بهشمار میرود؛ حال آنکه در ترکیب اضافی، در زمرة فلسفههای مضاف جای میگیرد و بهعنوان معرفتی درجة دوم، مبانی علوم مرتبط را تبیین میکند. رضوانی میان فلسفة سیاسی و نظریة سیاسی تمایز قائل میشود؛ بدین شرح که فلسفة سیاسی با رویکردی فلسفی در پی تبیین مناسبترین وضعیت برای همۀ اعصار و امصار است؛ درحالیکه نظریة سیاسی با رویکردی تجربی، وضعیت مطلوب برای شرایط مکانی و زمانی خاص را مشخص میسازد. بهباور او، فلسفة سیاسی دانشی است که با بهکارگیری روش فلسفی درصدد درک حقایق امور سیاسی و اثبات و تبیین آنها برمیآید. در این نگرش، عنوان «فلسفه» بیانگر روش تحقیق و قید «سیاسی» نمایانگر نوع مسائل است. بر این اساس، فیلسوف سیاسی به بررسی ماهیت و چیستی مفاهیمی همچون حکومت، عدالت و آزادی میپردازد (رضوانی، ۱۳۹۲، ص۳۰ـ۳۶).
این تعریف تا اندازهای با تعریف پارسانیا همسانی دارد. درک حقایق امور سیاسی و اثبات آنها بهروش فلسفی چیزی جز بررسی مسائل سیاست با روش عقلی نیست که پارسانیا مطرح کرده بود. ازاینرو تمایز این دیدگاه با نگرش مصباح یزدی، همان دو تفاوتی است که در شرح دیدگاه پارسانیا بیان شد. بااینحال، دیدگاه رضوانی ویژگی دیگری دارد که آن را از نگرش مصباح یزدی متمایز میسازد: فلسفة سیاسی از منظر رضوانی فلسفة مطلق بهشمار میرود؛ درحالیکه مصباح یزدی آن را در زمرة فلسفة مضاف میآورد. در حقیقت، فلسفة مضاف دارای معانی گوناگونی است و مصباح یزدی با آنکه فلسفة سیاسی را فلسفة مضاف میداند، آن را معرفت درجة دوم نمیشمارد. فلسفة مضاف بهمعنای معرفت درجة دوم، یکی از اصطلاحات آن است که مصباح یزدی آن را «فلسفة علم سیاست» مینامد و در برابر اصطلاح دیگری قرار میدهد که بر پایة آن، دربارة اصول خاصی بحث میشود که دیدگاه یک مکتب را دربارة سیاست و حکومت مشخص میسازد و آن را «فلسفة سیاسی» در برابر «علم سیاسی» میداند. بر این اساس، وی هیچ تمایزی میان ترکیب وصفی و اضافی قائل نمیشود و همواره آن دو را بهجای یکدیگر بهکار میبرد (مصباح یزدی، ۱۳۹۶، ص۲۲ و ۳۸).
بهگفتة یکی دیگر از دانشوران، فلسفة سیاست در ترکیب اضافی را نیز میتوان تصور کرد که سیاست موضوع تأمل فلسفی قرار گیرد (مهاجرنیا، 1397، ص66). گواهِ آنکه مصباح یزدی فلسفة سیاسی را از دانشهای درجة دوم بهشمار نمیآورد، مسائلی است که در مباحث فلسفة سیاسی خویش مطرح میکند که همگی معرفت درجة اول محسوب میشوند و دربارة مباحثی همچون آزادی و قانون سخن گفته است. این احتمال که مصباح یزدی مسائل فلسفة سیاسی را برخلاف دیدگاهش دربارة چیستی فلسفة سیاسی، که آن را فلسفة مضاف میشمارد، مطرح کرده باشد، پذیرفتنی نیست؛ چراکه وی بهروشنی به دو کاربرد فلسفة مضاف اشاره کرده است. بههرحال مهمترین تفاوت دیدگاه مصباح یزدی با دیدگاه پارسانیا و رضوانی آن است که طبق دیدگاه ایشان، فلسفة سیاسی ارتباط دائمی با علم سیاست دارد؛ اما طبق آن دو دیدگاه، فیلسوف میتواند فارغ از آنچه در علم سیاست میگذرد، به تأمل فلسفی بپردازد.
همین تمایز میان دیدگاه مصباح یزدی و نگرشهای دیگر که از سوی دانشوران اسلامی معاصر دربارة ماهیت فلسفة سیاسی ارائه شدهاند (صدرا، 1386، ص77 و 96؛ واعظی، 1395، ص45ـ55؛ مهاجرنیا، 1397، ص61ـ67)، قابل مشاهده است. تنها استثنا، دیدگاه علیرضا صدراست که هستیشناسی پدیدههای سیاسی را نیز در تعریف فلسفة سیاسی وارد کرده است. تحلیل دیدگاه وی فرصت دیگری میطلبد. بر پایة دیدگاه مصباح یزدی، فلسفة سیاسی تنها به مسائلی میپردازد که علم سیاست برای ساماندهی حیات سیاسی بهصورت فوری به آنها نیازمند است. در نتیجه، این نگرش پیوسته مسائلی را بازتولید میکند که با کمترین واسطه به مدیریت زندگی سیاسی یاری میرسانند. این در حالی است که بر اساس دیگر دیدگاهها، فیلسوف سیاسی میتواند با آزادی به کاوش در ابعاد گوناگون هر مسئلهای در قلمرو تأملات فلسفة سیاسی خود بپردازد.
در فضای فکر اسلامی، تلقی دیگری از فلسفة سیاسی مطرح شده است که بر اساس آن، به مجموعه آموزههای عقلی و استدلالی در حوزة مسائل سیاسی که در منابع اسلامی موجود است، فلسفة سیاسی اطلاق میشود. در این نگرش، فرایند خردورزی جدیدی صورت نمیپذیرد؛ بلکه همان مطالب خردمندانة موجود در متون اسلامی بهعنوان فلسفة سیاسی در نظر گرفته میشود. این دیدگاه را میتوان به سیدمهدی میرباقری نسبت داد (یوسفیراد، ۱۳۸۹، ص۴۱ و ۹۳). مرتضی یوسفیراد این معنا را بهعنوان یکی از تعابیر مطرحشده برای فلسفة سیاسی اسلام برشمرده و سپس آن را نقد کرده است. بر پایة این تعریف، به مجموعة آموزههای مستند به وحی که در حوزة حیات سیاسی ارائه شده و بیانگر نظم مطلوباند، «فلسفة سیاسی اسلام» گفته میشود. اشکال اصلی این دیدگاه از منظر یوسفیراد آن است که در این صورت، داوری دربارة پدیدههای سیاسی، از حیطة قضاوت عقل خارج میشود و چنین دانشی نمیتواند در زمرة دانشهای عقلی و فلسفی جای گیرد (یوسفیراد، ۱۳۸۹، ص۱۵ـ۱۶). بر این اساس، علیاکبر علیخانی در توجیه این دیدگاه بیان میکند که احتمالاً مقصود، وجود تبیین و توجیه فلسفی برای آموزههای سیاسی در متون اسلامی است (علیخانی، ۱۳۹۸، ص ۷۹ـ۸۰). این توجیه علیخانی منطقی بهنظر میرسد؛ چراکه در غیر این صورت، هیچ تمایزی میان کلام سیاسی و فلسفة سیاسی نمیتوان یافت. حتی اگر فرض کنیم که تمایز ذاتی میان این دو گرایش دانشی وجود ندارد، دستکم باید اذعان کرد که فیلسوفان اسلامی در طول تاریخ، مباحث خویش را بهشیوهای متمایز از متکلمان مطرح کردهاند. بااینحال این دیدگاه را میتوان از آن جهت صحیح دانست که در ماهیتِ مباحث فلسفة سیاسی، تفاوتی میان امام علی؟ع؟ و ارسطو وجود ندارد. هنگامی که هر دو به پرسشهایی بنیادین مانند «برتری جود یا عدل» میپردازند، این موضوع در چهارچوب فلسفة سیاسی جای میگیرد و طرح آن از سوی امام علی؟ع؟ (شریف رضی، 1414ق، ص553)، ماهیت فلسفة سیاسی این بحث را تغییر نمیدهد. بر همین مبناست که مصباح یزدی امکان بهرهگیری از منابع نقلی و وحیانی را در فلسفة سیاسی نفی نمیکند.
4ـ2. مقایسه با دیدگاه لئو اشتراوس
پس از مقایسة دیدگاه آیتالله مصباح یزدی با اندیشههای فیلسوفان و دانشوران اسلامی، اکنون زمان مقایسة آرای ایشان با دیدگاه اندیشمندان غربی فرامیرسد. در این میان، لئو اشتراوس نگرشی ویژه دربارة فلسفة سیاسی دارد که در ایران نیز با اقبال دانشوران این رشته مواجه شده است. وی فلسفة سیاسی را شاخهای از فلسفه میشمارد و بر این باور است که فلسفة سیاسی نمیتواند از پیوند با فلسفه تهی باشد. از نگاه وی، فلسفه تلاشی برای دستیابی به معرفتی جهانشمول است. بر پایة این ویژگی بنیادین، اشتراوس به بازآفرینی فلسفة سیاسی میپردازد. بهباور وی، فلسفة سیاسی کوششی است برای جایگزینی شناخت بنیادین از ماهیت امور سیاسی بهجای گمانورزی دربارة آنها. مقصود از گمان سیاسی، شامل خطاها، حدسها، باورها، پیشداوریها و پیشبینیهاست. سرشت زندگی سیاسی چنان است که از تلفیق معرفت سیاسی و گمان سیاسی شکل میگیرد. حیات سیاسی با تلاشهایی پیوسته، هرچند با شدت و ضعف، برای استقرار معرفت سیاسی بهجای گمان سیاسی همراه است. وجه ورود گمان و معرفت به تعریف فلسفة سیاسی به آن دلیل است که بهاعتقاد وی، همة کنشهای سیاسی در جهت شناخت ماهیت «خیر» بهمعنای زندگی خوب و جامعة نیک سامان مییابد و ازآنجاکه مفهوم «خیر» همواره مورد مناقشه بوده است، انسانها در میانۀ گمان و معرفت قرار میگیرند. تفکیک فلسفة سیاسی از علم سیاست که با الگوی علوم طبیعی به مطالعة امور سیاسی میپردازد نیز مورد توجه اشتراوس بوده است؛ اما این جداسازی در نظر وی مبتنی بر مناظرهای است که پوزیتیویسم در محافل علمی غرب ایجاد کرده بود (اشتراوس، 1387، ص1ـ4 و 6ـ7).
اشتراوس در مقالهای مفصل دربارة چیستی فلسفة سیاسی، بیشتر با پوزیتیویستها پیکار کرده است. بهنظر میرسد که این بخش از بحث او برای مقایسه با دیدگاه مصباح یزدی چندان جذاب نباشد و بهتر است این مناظره را جدالی درونگفتمانی در سنت فکری غرب بدانیم. در عوض، میتوان نقاط اشتراک مهمی بین این دو اندیشمند تصور کرد. اشتراوس معتقد است که معرفت سیاسی بر پایة پیشفرضهایی دربارة انسان و زندگی سیاسی استوار است و این پیشفرضها، برخلاف دیدگاه پوزیتیویستی، خنثی و عاری از ارزش نیستند. از این منظر، دیدگاه اشتراوس با نگرش مصباح یزدی که فلسفة سیاسی را مسئول بررسی و اثبات مبادی علم سیاست میداند، همخوانی دارد. بااینحال در مقایسة این دو دیدگاه، دو تفاوت اساسی قابل توجه است:
نخست اینکه، مسائل فلسفة سیاسی از نگاه مصباح یزدی کاربردی و عملیاند؛ درحالیکه اشتراوس با رویکردی تفسیری و تحلیلی به آنها مینگرد. این تفاوت به رابطة فلسفة سیاسی با علم سیاست مربوط میشود. اشتراوس در تقابل با پوزیتیویسم سعی دارد که فلسفة سیاسی را کاملاً از علم سیاست جدا نگه دارد. در مقابل، مصباح یزدی فلسفة سیاسی را در پیوندی پایدار با علم سیاست قرار میدهد که همواره باید مبانی آن را اثبات کند. بهبیاندیگر، از نگاه مصباح یزدی، فلسفة سیاسی دانشی خاص در حوزة سیاست بازتولید میکند؛ اما اشتراوس فلسفة سیاسی را بینیاز از علم سیاست میپندارد.
دوم آنکه اشتراوس تأکید فراوانی بر فلسفی بودن ماهیت فلسفة سیاسی دارد و معتقد است که هویت این رشته مرهون همین ویژگی است. در مقابل، در دیدگاه مصباح یزدی چنین تأکید صریحی دیده نمیشود. او با تقسیمبندی فلسفه به «قبلالعلم» و «بعدالعلم»، اصطلاحات متعددی را برای فلسفه در نظر میگیرد که میتوانند ماهیت فلسفی را حفظ کرده و درعینحال رشتهای مستقل از حیث معرفتی باشند. بر این اساس، وی استفاده از دادههای وحیانی را نفی نمیکند و آن را مغایر با فلسفی بودن نمیداند؛ زیرا وظیفة فلسفة سیاسی بررسی مبادی دانش سیاست است؛ حتی اگر این مبادی از منابع وحیانی استخراج شده باشند.
در همین راستا، محسن مهاجرنیا (مهاجرنیا، 1397، ص62) با این ایده که فلسفة سیاسی باید ذیل فلسفة عمومی قرار گیرد و از اصطلاحات آن استفاده کند، مخالف است. وی فلسفة سیاسی را حاصل تأملات و گفتوگوهای سقراطی میان شهروندان عادی میداند که در قالب مفاهیم فکری ظهور مییابد. بنابراین، فلسفة سیاسی میتواند دانشی مستقل، با ادبیاتی خاص و روشی متفاوت با فلسفة محض برای پردازش مسائل باشد.
5ـ2. مقایسه با دیدگاه جان راولز
جان راولز فلسفة سیاسی را نه فعالیتی انتزاعی، بلکه بخشی پویا و اثرگذار از فرهنگ سیاسی جامعه میداند. از نگاه وی، هدف بنیادین این فلسفه ارائة مبانی خردپذیر و اخلاقی برای نهادهای سیاسی و کمک به حل تعارضات ریشهدار اجتماعی است. کارکردهای چهارگانهای که راولز برای فلسفة سیاسی برمیشمارد، عبارتاند از:
۱. حل تعارضات: فلسفة سیاسی به کشمکشهای سیاسی پایدار و عمیق میپردازد و در جستوجوی زمینههای مشترک اخلاقی و فلسفی در پس این اختلافهاست. در صورت توفیق، این امر همکاری اجتماعی بر پایة احترام متقابل را میان شهروندان دارای باورهای متنوع ممکن میسازد.
۲. ارائة چهارچوب برای درک جامعه: فلسفة سیاسی به مردم یاری میرساند تا نهادهای سیاسی و اجتماعی خویش را بهمثابة کلی یکپارچه بنگرند و اهداف خود را بهعنوان عضوی از یک ملت درک کنند. فلسفة سیاسی با عمل کردن در نقش «خرد عملی»، به اهداف فردی و جمعی معنا و جهت میبخشد.
۳. سازگاری با واقعیتهای اجتماعی: راولز این اندیشه را از هگل وام میگیرد که فلسفة سیاسی میتواند احساس خشم و ناکامی ما در قبال جامعه را کاهش دهد. این کارکرد با نشان دادن خردپذیر بودن نهادهای موجود و تبیین «تکثر معقول» (وجود دیدگاههای گوناگون و خردپذیر) به ما کمک میکند تا با واقعیت بنیادین زندگی مدرن کنار آییم.
۴. کاوش در مرزهای امکانپذیر: راولز فلسفة سیاسی را گونهای آزمایش فکری واقعبینانه برای پاسخ به این پرسش میداند که با توجه به قوانین و واقعیتهای اجتماعی، یک جامعة دموکراتیک عادلانه دقیقاً چگونه میتواند باشد و تحقق کدام آرمانها ممکن است. این کارکرد به ما اجازه میدهد که بدون درغلتیدن به آرمانگرایی غیرعملی، به آیندة جامعه امیدوار باشیم (راولز، 1388، ص21ـ26).
دیدگاه مصباح یزدی با جان راولز در جهت کاربردیسازی فلسفة سیاسی مشابه است؛ اما از دو جنبه تفاوت بنیادین دارد:
نخست، از مباحث راولز برمیآید که وی کاربردیسازی فلسفة سیاسی را مستقیماً به عهدة اعضای جامعه میگذارد. تعبیر او از فلسفة سیاسی بهعنوان بخشی از فرهنگ عمومی جامعه، بر این واقعیت دلالت دارد. این پرسش بجاست که شهروندان عادی چگونه میتوانند گزارههای فلسفة سیاسی را در روابط اجتماعی روزمره بهکار گیرند و چه نسبتی از آنان توانایی لازم را برای چنین کاربردیسازیای دارند. این رویکرد در تمامی آثار راولز مشهود است. در مقابل، مصباح یزدی چنین نمیاندیشد. وی کاربردیسازی را از مسیر تولید دانش سیاست اسلامی ممکن میداند و در نتیجه، متولیان آن را فیلسوفان سیاسی و سیاستمداران میشناسد. از نگاه او، مردم عادی محل بهکارگیری ایدههای فلسفة سیاسیاند، نه آنکه خود مستقیماً عهدهدار چنین نقشی باشند و بخش قابل توجهی از ایشان فاقد توانایی معرفتی برای این امر هستند. مردم بهعنوان مخاطبان فلسفة سیاسی، تنها در تعیین منابع مورد استفاده در این حوزه و نیز تعیین دامنه و گسترة مباحث آن ایفای نقش میکنند (مصباح یزدی، 1389الف).
دوم، راولز برای دین در مدیریت عمومی هیچ نقشی قائل نیست و در تقابل با مکاتب علمیای مانند رفتارگرایی، در پی ایجاد جایگاهی شایسته برای فلسفة سیاسی است. نگاه سلبی وی به دین در پردازش نظریة عدالت نیز آشکار بود. در مقابل، مصباح یزدی فلسفة سیاسی را در کنار فقه سیاسی قرار میدهد. فقه سیاسی و فقه حکومتی از جایگاهی استوار در اندیشة او برخوردارند و نوعی تقسیم کار میان این دو حوزة دانش در مدیریت عمومی وجود دارد.
6ـ2. مقایسه با دیدگاه برخی دانشوران غربی امروزین
رویکردی در میان دانشوران غربی وجود دارد که برخلاف دیدگاه اشتراوس، فلسفة سیاسی را شاخهای از فلسفة اخلاق در نظر میگیرند. جین همپتون از جملۀ این پژوهشگران است که معتقد است فلسفة سیاسی دربارة جوامع سیاسی است تا صورتهای موجه و اینکه آنها چه باید باشند را بررسی میکند. وی معتقد است که برای پاسخ به پرسشهای فلسفة سیاسی باید از سطح توصیف صرف فراتر رفت و به تحلیل مفهومی و نظریهپردازی اخلاقی روی آورد (همپتن، 1380، ص12). لزلی جیکوبز نیز در کتاب نگرشی دموکراتیک به سیاست میگوید: فلسفة سیاسی به مسائل مربوط به اخلاق سیاسی میپردازد. اخلاق سیاسی مسائلی را دربارة شکل آرمانی حاکمیت سیاسی و قلمرو و ماهیت آنچه حکومت باید انجام دهد، مطرح میکند. در نقطة مقابل، اخلاق شخصی قرار دارد که پرسش اصلی آن دربارة کارهایی است که فرد باید انجام دهد یا شخصیتی که فرد باید داشته باشد. قلمرو فلسفة سیاسی شامل گسترش، دفاع و نقد اصول کلی انتزاعی و آرمانهای مربوط به مثلاً آزادی فردی و برابری اجتماعی است و اینکه این آرمانها چگونه میتوانند در وضعیتهای عملی تحقق یابند (جیکوبز، 1397، ص22).
آیتالله مصباح یزدی در پاسخ به این پرسش که آیا مبانی مباحث اقتصادی از فلسفة اخلاق اخذ شده است، بیان میکند که تفکیک این دو حوزه از یکدیگر ممکن تصور میشود. مفاهیمی همچون سودانگاری، ابتدا در حوزة ارزشها مطرح میشوند؛ سپس در عرصههای سیاست و اخلاق معانی متمایزی مییابند. وی با طرح این پرسش بنیادین که «آیا میتوان از قضایای توصیفی (هستها) به قضایای هنجاری (بایدها) دست یافت»، به تبیین نسبت میان دانش و ارزش در فلسفة سیاسی میپردازد. مصباح یزدی با رد دیدگاه جدایی کامل حوزة هستها از بایدها، معتقد است که میتوان با روشی عقلی، از برخی واقعیات عینی به احکام ارزشی رسید. بهبیاندیگر، میان «هست» و «باید» رابطهای منطقی برقرار است و برخی از بایدهای حوزة سیاست را میتوان از هستهای جهان خارج استنتاج کرد. بر این اساس، از نگاه او، مبادی علم سیاست منحصر به قضایای هنجاری نیست و استفاده از هر دو نوع قضیة هنجاری و توصیفی ممکن است (مصباح یزدی، ۱۳۸۶، ص۱۶).
نکتة شایان تأمل دیگر آنکه مصباح یزدی مؤلفة عمل اخلاقی را قرب به خداوند میداند که کمال اخروی را در پی دارد و به تفکیک میان ارزش اخلاقی و ارزش حقوقی معتقد است. این باور، پیوند دائمی مسائل سیاسی با مسائل اخلاقی را رد میکند (مصباح یزدی، 1396). بر این اساس، ادغام فلسفة سیاسی تحت عنوان فلسفة اخلاق، در نگرش مصباح یزدی گونهای تقلیلگرایی بهشمار میرود.
نتیجهگیری
هرچه به دوران معاصر نزدیکتر میشویم، دغدغة کاربردیسازی فلسفة سیاسی نزد اندیشمندان از اهمیت بیشتری برخوردار میشود. در جهان اسلام، آیتالله مصباح یزدی بهعنوان فیلسوفی برجسته، کاربردیسازی فلسفة سیاسی را از طریق سازوکار فلسفة مضاف پیگیری کرده است. از منظر وی، فلسفة سیاسی در تعاملی پویا با علم سیاست قرار دارد و وظیفة تبیین و اثبات مبانی این علم را عهدهدار است. اگرچه دیدگاههای فیلسوفان و صاحبنظران اسلامی و غربی در مواردی با نگرش وی همپوشانی دارد، اما مهمترین وجه تمایز، در تعیین قلمرو مسائل فلسفة سیاسی نهفته است. بر اساس دیدگاه مصباح یزدی، دامنة مسائل این رشته تا جایی گسترش مییابد که علم سیاست نیازمند آن باشد. جزئیات مقایسة دیدگاه وی با سایر فیلسوفان اسلامی و غربی، در چهار محور در قالب جدول شمارة 1 به نمایش درآمده است: «رابطه با علم سیاست»؛ «توصیفی یا هنجاری بودن ذات دانش»؛ «مطلق یا مضاف بودن خودِ علم» و «تحلیلی (قبلالعلم) یا کاربردی (بعدالعلم) بودن مسائل آن».
- ابنسینا، حسینبنعبدالله (1405ق). الشفاء: المنطق. قم: مکتبة آیة الله العظمی المرعشی النجفی.
- ابنسینا، حسینبنعبدالله (بیتا). رسائل ابنسینا. قم: بیدار.
- اشتراوس، لئو (1387). فلسفة سیاسی چیست. ترجمة فرهنگ رجایی. تهران: علمی و فرهنگی.
- پارسانیا، حمید (1390). روششناسی انتقادی حکمت صدرایی. قم: کتاب فردا.
- جیکوبز، لزلی (1397). درآمدی بر فلسفة سیاسی نوین: نگرش دموکراتیک به سیاست. تهران: نشر نی.
- حائری یزدی، مهدی (1384). کاوشهای عقل عملی. تهران: مؤسسة پژوهشی حکمت و فلسفة ایران.
- دوانی، محمدبناسعد (1391). اخلاق جلالی. تهران: اطلاعات.
- راولز، جان (1388). عدالت بهمثابة انصاف. ترجمة عرفان ثابتی. تهران: ققنوس.
- رضوانی، محسن (1392). اشتراوس و فلسفة سیاسی اسلامی. قم: مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره).
- شریف رضی، محمدبنحسین (1414ق). نهجالبلاغه. تحقیق: صبحی صالح. قم: هجرت.
- صدرا، علیرضا (1386). گرایش فلسفی سیاسی. تهران: نشر میزان.
- فارابی، ابونصر محمدبنمحمد (1371). التنبیه علی سبیل السعاده. تحقیق، مقدمه و تعلیق: جعفر آلیاسین. تهران: حکمت.
- فارابی، ابونصر محمدبنمحمد (1991م). الملة و نصوص أخری. تصحیح: محسن مهدی. بیروت: دار المشرق.
- فارابی، ابونصر محمدبنمحمد (2005م). احصاء العلوم. تحقیق، مقدمه و تعلیق: عثمان امین. پاریس: دار بیلیون.
- فانی کشمیری، محسنبنحسن (1361). اخلاق عالمآرا. اسلامآباد: مرکز تحقیقات فارسی ایران و پاکستان.
- علیخانی، اکبر (1398). خرد خفته: فلسفه و حکمت سیاسی اسلامی و گذار به سیاست عملی. تهران: دانشگاه تهران.
- مجمع عالی حکمت اسلامی (1399). فلسفة سیاسی علامه مصباح. در: جلسة گروه علمی فلسفة سیاسی. ۲۱/11/1399. بهنشانی: https://hekmateislami.com/?p=11707.
- مصباح یزدی، محمدتقی (1371). نگاهی گذرا بر فلسفة سیاسی اسلام. معرفت، 1(3)، 10ـ12.
- مصباح یزدی، محمدتقی (1382). میزگرد فلسفهشناسی (2) فلسفههای مضاف. معرفت فلسفی، 1(2)، 117ـ136.
- مصباح یزدی، محمدتقی (1385). فلسفة سیاست (1) مفهومشناسی و روششناسی در گفتگو با حضرت آیتالله محمدتقی مصباح. معرفت فلسفی، 4(2)، 11ـ27.
- مصباح یزدی، محمدتقی (1386). فلسفة سیاست (2) روششناسی در حوزة فلسفة سیاسی اسلام در گفتگو با حضرت آیتالله محمدتقی مصباح. معرفت فلسفی، 4(3)، 11ـ36.
- مصباح یزدی، محمدتقی (1389الف). سخنرانی در سلسله نشستهای تبیین علمی ولایت فقیه. در: مدرسة علمیة فیضیه. 06/02/1389. بهنشانی: https://mesbahyazdi.ir/node/312.
- مصباح یزدی، محمدتقی (1389ب). سخنرانی حضرت آیتالله مصباح یزدی در همایش فلسفه و دین. 15/07/1389. بهنشانی: https://mesbahyazdi.ir/node/3181.
- مصباح یزدی، محمدتقی (1391). نظریة سیاسی اسلام. قم: مؤسسة آموزشى و پژوهشى امام خمینى(ره).
- مصباح یزدی، محمدتقی (1396). سخنرانیهای اخلاق و سیاست (جلسة سوم: رابطة اخلاق و سیاست از نظر اسلام). 12/03/1396. بهنشانی: https://mesbahyazdi.ir/node/6401.
- مطهری، مرتضی (1401). مقدمهای بر حکومت اسلامی. تهران: صدرا.
- مهاجرنیا، محسن (1397). فلسفة سیاسی آیتالله خامنهای. قم: پژوهشگاه فرهنگ و اندیشة اسلامی.
- نصیرالدین طوسی، محمدبنمحمد (1387). اخلاق ناصری. تصحیح: مجتبی مینوی و علیرضا حیدری. تهران: خوارزمی.
- واعظی، احمد (1395). درآمدی بر فلسفة سیاسی اسلامی. قم: پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی.
- همپتون، جین (1380). فلسفة سیاسی. ترجمة خشایار دیهیمی. تهران: طرح نو.
- یوسفیراد، مرتضی (1389). امکان فلسفة سیاسی اسلام. قم: پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی.




