معرفت سیاسی، سال 1405، جلد هجدهم، شماره اول، پیاپی 35، بهار و تابستان, صفحه‌ها 7-28

    الگوی حکمرانی مشارکتی در تحول علوم انسانی «مدیریت شبکه ای تحول علم»

    نوع مقاله: 
    پژوهشی
    نویسندگان:
    ✍️ مصطفی جمالی / دانشیار گروه فلسفة فرهنگستان علوم اسلامی، قم، ایران / mo.jamali110@gmail.com
    علیرضا جمالی / دانشجوی دکتری دانشگاه باقرالعلوم‌(ع)، قم، ایران / a.r.jamali07@gmail.com
    dor 20.1001.1.20084366.1405.18.1.1.0
    doi Registering DOI...
    چکیده: 
    دستیابی به تمدن نوین اسلامی، به‌عنوان افق نهایی انقلاب اسلامی، نیازمند بازمهندسی دقیق نقشة راه است که در کانون آن، تحول در علوم انسانی قرار دارد. با وجود تلاش‌های متعدد در چهار دهة گذشته، تجارب نشان می‌دهد که بلوغ این مسئله نیازمند راهکارهای جامع‌تری است. این تحول تنها در سایة هم‌گرایی و تعامل سه‌جانبة «مردم»، «حلقه‌های میانی (نخبگان)» و «حاکمیت» امکان‌پذیر است. این مقاله با تمرکز بر نقش کلیدی حکمرانی در ایجاد این هم‌افزایی، به‌دنبال ارائة الگویی برای مشارکت حداکثری است. پژوهش حاضر ضمن ارائة الگویی جامع، «حکمرانی شبکه‌ای» را به‌عنوان راهکار اصلی برای مدیریت این تعامل سه‌جانبه در سه عرصة «مفهوم‌سازی»، «ظرفیت‌سازی» و «فرهنگ‌سازی» معرفی و تحلیل می‌کند. این مقاله استدلال می‌کند که مدیریت شبکه‌ای تنها الگوی مشارکتی‌ای است که می‌تواند با سازمان‌دهی و برنامه‌ریزی یکپارچة تمامی ظرفیت‌های آموزشی، پژوهشی و فرهنگی (اعم از مراکز حوزوی، دانشگاهی و حاکمیتی)، زمینه را برای شکل‌گیری «نهاد علم تمدن‌ساز» و دستیابی به «انقلاب علمی» مورد نظر در بیانیة گام دوم فراهم آورد.
    Article data in English (انگلیسی)
    Title: 
    Participatory Governance Model in the Development of the Humanities: “Network Management of Science Development”*
    Abstract: 
    Achieving a modern Islamic civilization, as the ultimate horizon of the Islamic Revolution, requires a careful re-engineering of the roadmap, at the center of which is the transformation in the humanities. Despite numerous efforts over the past four decades, experience shows that the maturity of this issue requires more comprehensive solutions. This transformation is only possible through the convergence and tripartite interaction of “the people,” “the middle circles (elites),” and “sovereignty.” Focusing on the key role of governance in creating this synergy, this paper seeks to provide a model for maximum participation. While providing a comprehensive model, the present study introduces and analyzes “network governance” as the main solution for managing this tripartite interaction in the three areas of “conceptualization”, “capacity building”, and “culture building”. This article argues that network management is the only participatory model that can, by organizing and planning all educational, research, and cultural capacities (including seminary, university, and governmental centers), pave the way for the formation of a “’civilization-building science institution” and achieving the “scientific revolution” desired in the second step statement.
    References: 
    متن کامل مقاله: 

    مقدمه
    انقلاب اسلامی با آرمان تحقق «تمدن نوین اسلامی» در برهه‌ای از تاریخ ظهور کرد که تمدن غرب با محوریت «لیبرال‌دموکراسی» داعیه‌دار پایان تاریخ بود. این تمدن رقیب بر پایة مبانی معرفتی خاص خود (اومانیسم، سکولاریسم و ماتریالیسم)، منظومه‌ای هماهنگ از علوم، ساختارها و محصولات را در تمامی شئون حیات بشری بسط داده است. غرب مدرن با شتابی فزاینده، فراتر از مرزهای جغرافیایی خود جهانی‌سازی ارزش‌ها و سبک زندگی مادی را در دستور کار قرار داده است تا هژمونی خود را به‌عنوان تنها الگوی سعادت بشری تثبیت کند. 
    در چنین فضایی، وقوع انقلاب اسلامی، نه یک رویداد صرفاً سیاسی، بلکه نقطة عزیمتِ فروپاشي هیمنة تمدنی غرب و مانعی جدی در برابر یکسان‌سازی فرهنگی جهان محسوب می‌شود. تمرکز همه‌جانبة جبهة استکبار بر منطقة غرب آسیا و تقابل در عرصه‌های گوناگون، نشانگر ظرفیت عظیم انقلاب اسلامی در به‌چالش کشیدن مبانی هستی‌شناختی تمدن مادی است. بااین‌حال عبور از این پیچ تاریخی و به‌حاشیه راندن تمدن رقیب، مستلزم درک عمیق الزامات تمدن‌سازی است. 
    باید توجه داشت که تمدن‌سازی فرایندی تاریخی و تدریجی است؛ یک اندیشة متعالی تنها زمانی به تراز تمدنی می‌رسد که بتواند در بستر تاریخ، «علوم، ساختارها و محصولات» متناسب با مبانی خود را تولید کند. تغییر نظام سیاسی در سال 13۵۷ گام نخست در این مسیر بود که نظام تمایلات و حساسیت‌های اجتماعی را همسو با ارزش‌های اسلامی بازتعریف کرد؛ اما گام دوم و حیاتی‌تر، وقوع «انقلاب علمی» و تولید نرم‌افزارهای ادارة جامعه است. بدون تولید علوم انسانیِ بومی و بازسازی پایه‌های فرهنگی، تحقق تمدن اسلامی در مقیاس جهانی آرمانی دست‌نیافتنی خواهد بود. 
    ضرورت «انقلاب علمی» و عبور از مرزهای دانش همواره به‌عنوان یک راهبرد کلان از سوی امام راحل‌؟رح؟و امام شهید‌؟رح؟ مورد تأکید بوده است. مطالباتی نظیر اسلامی‌سازی دانشگاه‌ها، جنبش نرم‌افزاری و تأکیدات اخیر در «بیانیة گام دوم»، همگی بر محوریت علم در هندسة پیشرفت نظام دلالت دارند. در این میان، «علوم انسانی» به‌مثابة مغز‌افزار مدیریت جامعه، جایگاهی راهبردی دارد؛ چنان‌که می‌توان آن را «تنگة احد» انقلاب اسلامی نامید (خندان، 1388، ص45). تجربة چهار دهة گذشته نشان می‌دهد که با وجود تلاش‌های ارزشمند مراکز حوزوی و دانشگاهی، مسئلة تحول در علوم انسانی همچنان با چالش‌هایی روبه‌روست و فقدان محصولات کارآمد در ادارة جامعه و بروز برخی نابسامانی‌ها، گواهی بر عدم تحقق کامل این مهم است. 
    پژوهش حاضر استدلال می‌کند که حلقة مفقوده در زنجیرة تحول علمی، غفلت از «الگوی حکمرانی صحیح» است. دستیابی به قله‌های تمدنی نیازمند بسیج تمامی ظرفیت‌های فکری جهان اسلام و نخبگان کشور در قالب یک «نهاد علم تمدن‌ساز» است؛ نهادی که بتواند فعالیت‌های پراکندة مراکز آموزشی، پژوهشی و اجرایی را بدون تداخل مأموریت‌ها راهبری کند. بر این اساس، مقالة پیش رو با هدف ارائة الگویی جامع برای مشارکت حداکثری ذی‌نفعان، «مدیریت شبکه‌ای» را به‌عنوان تنها راهکار کارآمد برای سازمان‌دهی ظرفیت‌ها و تحقق انقلاب علمی معرفی و تبیین می‌کند. 
    1. تبیین مسئله و ضرورت
    تبارشناسی مواجهة جامعة ایران با علوم انسانی مدرن به عصر ورود دستاوردهای تمدن جدید بازمی‌گردد. این فرایند تاریخی که از تأسیس دارالفنون (۱۲۶۸ق) آغاز و با شکل‌گیری دانشگاه تهران (۱۳۱۳ش) تثبیت شد، عمدتاً مسیری یک‌سویه و مبتنی بر «مصرف‌گرایی علمی» بود. در این دوران طولانی، نهادهای آموزشی کشور بیشتر نقش واردکننده و ترویج‌کنندة یافته‌های علوم غربی را ایفا می‌کردند و رویکرد انتقادی به مبانی این علوم، غایب بود. نخستین بارقه‌های نقد، پس از پیامدهای ویرانگر جنگ جهانی دوم و آشکار شدن سویه‌های تاریک تمدن تکنولوژیک پدیدار شد (کچوئیان، ۱۳۸۹، ص۳۵). این انتقادات که یا از خاستگاه سنت دینی (نظیر کشف‌الاسرار امام خمینی‌؟رح؟) یا متأثر از نقدهای درون‌تمدنی غرب (پست‌مدرنیسم و...) بود (زائری و همکاران، ۱۳۹۵، ص۱۵)، با تجربة تلخ دخالت‌های استعماری در نهضت ملی شدن نفت، ابعاد اجتماعی گسترده‌تری یافت. 
    با وقوع انقلاب اسلامی، نقد علوم انسانی وارد مرحله‌ای بنیادین شد و از یک واکنش صرف، به‌سمت تأسیس و تحول تغییر جهت داد. اکنون با گذشت چهار دهه از این رخداد عظیم، پرسش کلیدی و دغدغة اصلی متفکران نظام این است که چرا به‌رغم عبور موفق از بحران‌های سخت امنیتی و سیاسی، توفیق مورد انتظار در فرایند «دولت‌سازی اسلامی» حاصل نشده است؟ چرا جامعه به‌جای هم‌افزایی و انسجام حول آرمان‌های مشترک، دچار فرسایش ناشی از شکاف‌های سیاسی و مدیریتی است؟ تقلیل این ناکامی به عواملی نظیر ضعف کارگزاران، فشارهای خارجی یا کم‌کاری‌های فردی، اگرچه بهره‌ای از حقیقت دارد، تبیینی جامع نیست. به‌نظر می‌رسد که در لایه‌ای عمیق‌تر، باید از یک «شکاف معرفتی و روش‌شناختی» سخن گفت که به‌عنوان عاملی زیربنایی، مانع هم‌گرایی در حکمرانی شده است. 
    واکاوی فضای سیاسی ـ اجتماعی پس از انقلاب نشان می‌دهد که دو رویکرد کلان (که در قالب جریان‌های چپ و راست یا اصلاح‌طلب و اصول‌گرا صورت‌بندی شده‌اند)، در واقع نمایندگان دو «دستگاه محاسباتی» متفاوت بوده‌اند: یکی با دغدغة «اسلامیت و آرمان‌گرایی» و دیگری با تأکید بر «کارآمدی و انطباق با دانش روز». ریشة این دوگانگی را باید در گسست روش‌شناختی میان دو نهاد اصلی تولید علم در کشور جست‌وجو کرد: نهاد «حوزه» که مبتنی بر روش‌شناسی وحیانی و متنی است و نهاد «دانشگاه» که بر روش‌شناسی تجربی و پوزیتویستی تکیه دارد. فقدان یک منطق مشترک و زبان مفاهمه میان این دو، به تولید خروجی‌های متناقض در تحلیل مسائل و ارائة راهکارها منجر شده است. این در حالی است که در نگاه حکمای اسلامی، علم تجربی اگر مبتنی بر مبانی صحیح باشد، گوشه‌ای از علم حقیقی و زیرمجموعة وحی است و تضادی میان آنها وجود ندارد (جوادی آملی، ۱۳۹۲، ج1، ص۶۶). این تعارض معرفتی، در سطح حکمرانی به‌صورت شکاف‌های مدیریتی و ناکارآمدی در جامعه‌پردازی بروز می‌یابد. 
    تجربة نهادهایی نظیر دانشگاه امام صادق‌‌؟ع؟، مؤسسة آموزشی و پژوهشی امام خمینی‌؟رح؟ و سازمان سمت، هرچند در تربیت نیروی انسانی متعهد و تولید متون ارزشمند بوده، اما عمدتاً با رویکرد آموزشی بوده است تا پژوهشی و جریان‌ساز. رهبر شهید انقلاب اسلامی‌‌؟رح؟ در آسیب‌شناسی این روند می‌فرمایند: «من با ورود علوم انسانی به حوزة علمیه اصلاً مخالفتی ندارم... . حوزة علمیه باید پایه‌های علوم انسانی مبتنی بر تفکر اسلامی و جهان‌بینی اسلام را مستحکم بریزد... و این ممکن نخواهد شد، مگر اینکه با علوم انسانی آشنا باشیم» (حسینی خامنه‌ای، 02/08/۱۳۸9). 
    بنابراین مسئلة اصلی محدود به تولید محتوا نیست؛ بلکه فقدان «الگوی حکمرانی صحیح» در مدیریت تحول علوم انسانی است. پژوهش‌های جزیره‌ای و غیرهدفمند، هرگز به هم‌افزایی منجر نخواهند شد. راهکار برون‌رفت از این وضعیت، گذار از مدیریت‌های متمرکز یا رهاشده به‌سمت «مدیریت شبکه‌ای» است. تنها در سایة چنین الگویی است که می‌توان سه عرصة کلیدی «فرهنگ‌سازی، ظرفیت‌سازی و مفهوم‌سازی» را به‌صورت یکپارچه سامان‌دهی کرد و با ایجاد پیوند ارگانیک میان «مردم»، «حلقه‌های میانی (نخبگان)» و «حاکمیت»، زمینة تحقق دولت اسلامی و تمدن‌سازی را فراهم آورد. 
    2. مدیریت شبکه‌ای تحول علم، الگوی حکمرانی مشارکتی در تحول علوم انسانی
    پس از تبیین ضرورت گذار به الگویی که توانایی بسیج تمامی ظرفیت‌های اجتماعی را در جهت تولید علوم انسانی اسلامی و تحقق «تمدن نوین اسلامی» داشته باشد، در این بخش به طراحی اجمالی الگوی حکمرانی علم پرداخته می‌شود. در این الگو هدف غایی، بهره‌گیری بهینه از تعامل سه رکن «مردم»، «نخبگان» و «حاکمیت» در سه ساحت «فرهنگ‌سازی»، «ظرفیت‌سازی» و «مفهوم‌سازی» است. 
    «مدیریت شبکه‌ای تحول علم» تنها الگوی کارآمدی است که می‌تواند با هم‌افزایی ظرفیت‌های ملی، در برابر هجمة سنگین استعمار علمی جهان مدرن ایستادگی کند و معادلة «جادة یک‌طرفة علم» را به تعاملی دوسویه تغییر دهد. این الگو در نهایت، افق تبدیل ایران به قطب علمی جهان و بستر انتقال معارف ناب اسلام انقلابی را محقق می‌سازد. در ادامه، ابتدا ارکان و مؤلفه‌های این الگو تبیین می‌شود و سپس مبتنی بر آن، اقدامات کلان مدیریتی ترسیم می‌گردد (شایان ذکر است که تفصیل جزئیات این الگو نیازمند مجالی مستقل است). 
    1ـ2. مؤلفه‌های الگوی مشارکتی
    1ـ1ـ2. چیستی مدیریت شبکه‌ای
    «مدیریت شبکه‌ای» اسلوبی از حکمرانی است که فرایند آن بر سه پایه استوار است: 
    نخست، شناسایی تمامی مسائل و افعال مرتبط با موضوع؛ 
     دوم، ترسیم دقیق مناسبات و ارتباطات میان این افعال؛ 
    سوم، ایجاد بستر هماهنگی و تکامل از طریق مدیریت غیرمتمرکز. 
    در زیست‌بوم تحول علوم انسانی، مدیریت شبکه‌ای نگاهی جامع به افعال سه حوزة «فرهنگ‌سازی»، «ظرفیت‌سازی» و «مفهوم‌سازی» دارد و ارتباطی روشمند را چه در درون این حوزه‌ها و چه در نسبت آنها با یکدیگر و محیط بیرونی برقرار می‌سازد. برای نمونه، در حوزة «ظرفیت‌سازی» (آموزش)، این الگو تمامی سطوح آموزشی کشور را به‌صورت یکپارچه رصد کرده، نسبت میان آموزش عمومی (آموزش و پرورش) و آموزش تخصصی (حوزه و دانشگاه) را با روند تکامل علوم انسانی تنظیم می‌کند. همچنین در حوزة «مفهوم‌سازی» (پژوهش)، مدیریت شبکه‌ای به‌دنبال سامان‌دهی «کلِ تحقیقات جامعه» ـ و نه بخشی از آن ـ است. در این شبکه (در مقیاس ملی یا جهانی)، برای پوشش و چینش منطقی پژوهش‌ها، چهار اقدام حیاتی صورت می‌گیرد: جلوگیری از تحقیقات غیرضروری؛ پرهیز از موازی‌کاری؛ اولویت‌بندی مسائل؛ و در نهایت، دیدنِ تمامی پژوهش‌ها در یک «نظام جامع تحقیقات». بدیهی است که این انتظام‌بخشی بدون اعمال مدیریت بر پژوهش امکان‌پذیر نیست. 
    نکتة حائز اهمیت آن است که در مدیریت شبکه‌ای، از تمرکزگرایی در «تصمیم‌سازی، تصمیم‌گیری و اجرا» پرهیز می‌شود (حسینی الهاشمی، 1376). هدایت جامعه به‌سمت اهداف سه‌گانه (فرهنگ، ظرفیت و مفهوم)، نه از طریق سازوکارهای اداریِ عزل و نصب، بلکه به‌صورت نرم‌افزاری و از طریق «تنظیم قواعد و پروتکل‌ها» صورت می‌پذیرد. بنابراین در این شبکه، نه با جبر مطلق روبه‌رو هستیم که کنشگران فاقد اختیار باشند و نه با اختیار مطلق، که هیچ قاعده‌ای بر طرح‌های پژوهشی حاکم نباشد؛ بلکه هر طرحی متناسب با جایگاه خود در «طرح جامع تحقیقات» پذیرفته و اولویت‌بندی می‌شود. این سازوکار به تمامی افراد، گروه‌ها و سازمان‌ها اجازه می‌دهد که با حفظ اختیار و بر اساس اقبال و انگیزة خود ـ و نه الزام بیرونی ـ در شبکة تولید علم مشارکت کنند. 
    2ـ1ـ2. فرهنگ‌سازی
    نخستین و بنیادین‌ترین مؤلفه در الگوی حکمرانی مشارکتی، «فرهنگ‌سازی» است؛ چراکه هویت اصلی نظام اسلامی هویت فرهنگی است و ازاین‌رو مسئولیت دین‌شناسان و کارشناسان دینی در تغذیة فرهنگی جامعه و ادارة آن بسیار خطیر است. هدف اصلی در این ساحت، ارتقای فرهنگ عمومی برای مشارکت همگانی در زیرساخت‌های تمدن اسلامی است که در سه لایه قابل بررسی است: 
    ۱. فرهنگ عمومی: این لایه شامل مجموعة نیازها، باورها و رفتارهایی است که عموم مردم جامعه در زندگی روزمره و ارتباطات اجتماعی با آن مواجه‌اند. مسائلی نظیر نظم، وجدان کاری، انضباط اجتماعی و رعایت حقوق دیگران در این دایره می‌گنجند. در جامعة اسلامی، تکامل علوم انسانی بدون ارتقای فرهنگ عمومی ناممکن است. کانون اصلی شکل‌گیری فرهنگ عمومی، «خانواده» است. اگرچه با رشد فناوری نقش رسانه‌ها پررنگ شده است، اما در جوامع اسلامی، خانواده همچنان بستر اصلی پایه‌گذاری شخصیت و آموزش‌های عمومی در سنین اثرپذیری کودک محسوب می‌شود. 
    ۲. فرهنگ تخصصی (نخبگانی): سطح دوم فرهنگ، فرهنگ تخصصی است که شامل ارتکازات و پذیرش‌های اجتماعیِ برخاسته از دانش‌های تخصصی می‌باشد. اهمیت این لایه در آن است که «علم، فرهنگ‌ساز است»؛ زیرا علم معیار ارزش‌گذاری و تعیین هنجار و ناهنجار در جامعه می‌شود. برای مثال، یک توصیة پزشکی دربارة تغذیه، پس از پذیرش علمی، تبدیل به فرهنگ رفتاری مردم می‌شود. بنابراین، تخصص‌های موجود در دانشگاه‌ها (اعم از علوم انسانی، مهندسی و پایه) سازندة بخش مهمی از فرهنگ جامعه‌اند. در راستای تمدن‌سازی اسلامی، باید ارتباط عمیقی میان «دین و علم» در این لایه برقرار شود؛ به‌گونه‌ای‌که دین در متن تخصص دانشگاه حضور یابد و تنها به تدریس دروس معارف در کنار سایر علوم اکتفا نشود. 
    ۳. فرهنگ حاکمیتی (اداره): سومین لایه، فرهنگ حاکم بر نظام ادارة کشور است. این لایه تضمین می‌کند که تصمیم‌سازی‌ها در سطوح کلان، علمی و همسو با حرکت تمدنی باشد. نحوة تعامل حاکمیت با توسعة علمی و چگونگی پیوند میان سه دستگاه علمی کشور (حوزه، دانشگاه و مراکز پژوهشی حاکمیتی نظیر مرکز پژوهش‌های مجلس) برای گذار به «نهاد علم تمدن‌ساز»، در گرو اصلاح فرهنگ حاکمیتی است. 
    3ـ1ـ2. ظرفیت‌سازی
    دومین مؤلفه، ظرفیت‌سازی اجتماعی یا همان «پرورش نیروی انسانی» است. در یک جامعة مطلوب، توسعه تنها به ابعاد فیزیکی محدود نمی‌شود؛ بلکه باید افرادی با هویت خاص و همسو با تکامل جامعه تربیت شوند. این تربیت، نه با روش‌های دستوری، بلکه با زمینه‌سازی غیرمستقیم برای جهت‌دهی به «تمایلات، افکار و رفتار» صورت می‌گیرد. در دنیای مدرن، محور توسعه، «توسعة انسانی» است (روكس برویان، 1370، ص23)؛ اما نظام سرمایه‌داری با هدف به‌گردش درآوردن چرخ‌های اقتصادی، انسان‌هایی را پرورش می‌دهد که تعلقات دنیوی و میل به تنوع و لذت در آنها اصالت دارد. در مقابل، تمدن اسلامی زمانی محقق می‌شود که تکامل انسانی بر محور «توسعة ایمان» شکل گیرد؛ همان‌گونه‌که نقطة عزیمت حرکت انبیا‌؟عهم؟ نیز تحول در انسان بوده است. در الگوی تحول علوم انسانی، توجه به فرایند آموزش و پرورشِ نیروی انسانی از سطوح ابتدایی تا عالی (در حوزه، دانشگاه و حاکمیت) جایگاهی محوری دارد. 
    4ـ1ـ2. مفهوم‌سازی
    سومین مؤلفه، «مفهوم‌سازی» است که محصول نهاییِ فرایند فرهنگ‌سازی و ظرفیت‌سازی محسوب می‌شود. این مؤلفه یکی از حیاتی‌ترین الزامات مهندسی تمدن اسلامی است. رسالت نخبگان و مراکز پژوهشی آن است که مبتنی بر مبانی توحیدی انقلاب اسلامی، چهارچوب‌ها و الگوهای نظریِ ناظر به تمدن را تبیین کنند تا جریان دین در تمامی سطوح حیات اجتماعی ساری و جاری شود. قید «اسلامیت» در «تمدن اسلامی» دقیقاً به‌معنای شکل‌گیری تمامی ابعاد تمدن بر پایة این آموزه‌هاست. 
    5ـ1ـ2. کنشگران شبکه (مردم، نخبگان، حاکمیت)
    مردم: مردم مهم‌ترین رکن تأثیرگذار در تحولات اجتماعی و منبع مشروعیت‌بخش نظام‌اند. متأسفانه نقش مردم در تحول علوم انسانی، به‌دلیل ماهیت تخصصی علم مورد غفلت واقع شده است؛ حال آنکه توده‌های مردم بالاترین سهم را در لایه‌های فرهنگ‌سازی و حتی جهت‌دهی به ظرفیت‌ها دارا هستند. 
    نخبگان: مباشران اصلی تولید علم و تحول، متفکران حوزوی و دانشگاهی‌اند. مسئولیت تولید علوم انسانی اسلامی مستقیماً متوجه این قشر است؛ اما تحقق آن بدون پیوند با مردم و حاکمیت ممکن نیست. نخبگان باید علاوه بر مفهوم‌سازی، در عرصه‌های فرهنگ‌سازی و ظرفیت‌سازی نیز حضوری فعال داشته باشند. 
    حاکمیت: نقش حاکمیت عبارت است از سیاست‌گذاری، قانون‌گذاری و مدیریت صحیح منابع. حاکمیت باید با استفاده از نخبگان جوان و خلاق، پیوندی عمیق میان «نهاد علم» و «نظام اداره» برقرار کند و بستر تحول را فراهم آورد. 
    2ـ2. مدیریت شبکه‌ای، الگوی حکمرانی مشارکتی در تحول علوم انسانی
    پس از تبیین مؤلفه‌ها، الگوی جامع حکمرانی در حوزة تحول علوم انسانی با برقراری تقاطع میان «افعال» (ساحت‌ها) و «اقشار» (کنشگران) به‌صورت ماتریس زیر قابل ترسیم است:
    افعال
    اقشار    فرهنگ‌سازی    ظرفیت‌سازی    مفهوم‌سازی
    مردم    نقش مردم در فرهنگ‌سازی    نقش مردم در ظرفیت‌سازی    نقش مردم در مفهوم‌سازی
    نخبگان    نقش نخبگان در فرهنگ‌سازی    نقش نخبگان در ظرفیت‌سازی    نقش نخبگان در مفهوم‌سازی
    حاکمیت    نقش حاکمیت در فرهنگ‌سازی    نقش حاکمیت در ظرفیت‌سازی    نقش حاکمیت در مفهوم‌سازی

    آنچه در باب این الگو باید بدان توجه کرد، بدین قرار است: 
    1. تحقق انقلاب علمی و تحول در علوم انسانی فرایندی تک‌بعدی نیست و جز با مشارکت تمامی اقشار جامعه (مردم، نخبگان و حاکمیت) امکان‌پذیر نخواهد بود. 
    2. بسیج تمامی ظرفیت‌های جامعه، با مدل‌های مدیریت متمرکز و سلسله‌مراتبیِ کلاسیک ناممکن است. راهکار جایگزین، «مدیریت شبکه‌ای» است که با ایجاد پیوند میان تمامی سطوح، بستر مشارکت حداکثری را فراهم می‌آورد. 
    3. تحول علمی نباید صرفاً به «تولید مفهوم» (پژوهش) تقلیل یابد؛ بلکه توجه متوازن به «ظرفیت‌سازی» (تربیت نیرو) و «فرهنگ‌سازی» (بسترسازی اجتماعی) شرط لازم برای استمرار و کارآمدی این تحول است. 
    در ادامة این پژوهش، مبتنی بر الگوی یادشده، به تشریح فعالیت‌های کلیدی در هر خانه از جدول پرداخته می‌شود تا نقشة راهی عملیاتی برای حکمرانی علم ترسیم شود. 
    3. الگوی حکمرانی مشارکتی در حوزة فرهنگ‌سازی
    محوری‌ترین ساحت در الگوی حکمرانی مشارکتی برای تحول علوم انسانی، مقولة «فرهنگ‌سازی» است. این امر خطیر نیازمند هم‌افزایی ارگانیک میان سه ضلع «مردم»، «نخبگان» و «حاکمیت» است. در این میان، عاملی که می‌تواند به‌مثابة «نخ تسبیح»، تمامی افعال و کنشگران را در یک منظومة واحد سامان‌دهی کند، عنصر «بصیرت همگانی» دربارة نقشة راه امت در سه مقیاس «تاریخی»، «تمدنی» و «اجتماعی» است. 
    1ـ3. فرهنگ سازی عام
    محور اول حکمرانی مشارکتی، «فرهنگ‌سازی» است. در این حوزه باید توجه داشت که ابتدا به سه محور کلان و اساسی در فرهنگ‌سازی اشاره می‌شود؛ سپس در سه لایة «مردمی»، «نخبگانی» و «حاکمیتی» موارد مهمی در امر فرهنگ‌سازی مورد بررسی قرار می‌گیرد.  
    1ـ1ـ3. بصیرت به نقشة تاریخی نبی اکرم‌؟ص؟ در تحقق دولت کریمه
    پیشران اصلی در تکامل و پیشرفت یک امت، شکل‌گیری یک باور عمومی و فرهنگ مشترک دربارة «جامعة آرمانی» و نقشة راه دستیابی به آن است. به بیان دیگر، تصویر روشنی که یک امت از آیندة مطلوب (رؤیا) در ذهن می‌پروراند و بصیرتی که دربارة مسیر دارد، ضامن وحدت کلمه و بسیج حداکثری ظرفیت‌هاست. 
    بر اساس مبانی معرفتی اسلام، حرکت جامعة مؤمنین در بستر تاریخ، حرکتی تصادفی نیست؛ بلکه مبتنی بر هدایت و ولایت تاریخی نبی مکرم اسلام‌؟ص؟ و انوار مطهر اهل‌بیت‌؟عهم؟ سامان می‌یابد. تمامی انبیای الهی در پی تأسیس امتی تاریخی بر اساس این نقشة الهی بوده‌اند که غایت آن، تحقق «دولت کریمه» در عصر ظهور است. البته باید توجه داشت که این صیرورت تاریخی در بستر درگیری مستمر میان دو جبهة «حق و باطل» رخ می‌دهد و تابع سنن الهی حاکم بر تاریخ است (میرباقری، ۱۴۰۱، ص۲۴۵). 
    بر این اساس، شناخت مختصات این نبرد تاریخی و به‌ویژه پیچیدگی‌های تقابل جبهة حق با جریان باطل در «عصر تجدد»، امری حیاتی است. در حوزة تحول علمی، درک این درگیری در لایة «سرپرستی عقلانیت بشری» بسیار کلیدی است؛ چراکه در این مقطع از تاریخ، جریان باطل با هیمنه‌ای به‌ظاهر علمی، اما در باطن شبه‌علمی (جهل مدرن)، درصدد تسخیر تمامی شئون حیات انسانی و انحراف آن از مدار ولایت الهی است. 
    2ـ1ـ3. بصیرت به نقشة تمدن نوین اسلامی 
    دومین مؤلفة فرهنگی در تحول علمی، نهادینه شدن باور به «نقشة تمدن نوین اسلامی» است. مهم‌ترین الزام مهندسی تمدن در لایة بینش‌ها، تبدیل شدن این آرمان به یک «گفتمان غالب» در میان نخبگان و سپس آحاد جامعه است. گفتمان‌سازی به‌معنای جریان یافتن این آرمان در تمامی مویرگ‌های حیات اجتماعی و تبلور آن در سبک زندگی و زیرساخت‌های جامعه است. 
    همان‌گونه‌که هوا برای حیات بیولوژیک ضروری است، فضای گفتمانی نیز برای تداوم حیات انقلابی جامعه حیاتی است. رهبر شهید انقلاب‌‌؟رح؟ در تبیین کارکرد گفتمان‌سازی می‌فرمایند: 
    این گفتمان‌سازی برای چیست؟ برای این است که اندیشة دینی، معرفت دینی در مخاطبان، در مردم، رشد پیدا کند. اندیشة دینی که رشد پیدا کرد، وقتی همراه با احساس مسئولیت باشد و تعهد باشد، عمل به‌وجود می‌آورد و همان چیزی می‌شود که پیغمبران دنبال آن بودند (حسینی خامنه‌ای، 22/09/۱۳۸۸). 
    بنابراین گذار از پژوهش‌های صرفاً علمی دانشگاهی به‌سمت رویکرد تمدنی در تمامی فعالیت‌های آموزشی و پژوهشی حوزه و دانشگاه، تنها مسیر تحقق انقلاب فرهنگی و علمی است. 
    3ـ1ـ3. شناخت نقشة پیشرفت ایران اسلامی 
    علاوه بر بصیرت تاریخی و تمدنی، لازم است شناختی نافذ از جایگاه اختصاصی «ایران اسلامی» در هندسة قدرت جهانی و مختصات پیشرفت آن در عصر حاضر، در میان آحاد جامعه شکل گیرد. این خودآگاهی ملی، ازیک‌سو مانع خروج قطار انقلاب از مسیر اصلی می‌شود و ازسوی‌دیگر با تبیین عظمت دستاوردها، بذر «امید و صبر انقلابی» را در دل‌ها بارور می‌سازد. در ساحت علم، ضروری است که تمایز جوهری میان «الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت» که مبانی معرفتی آن برآمده از خاستگاه دینی است (الویری، ۱۳۹۱، ص۱۴۴)، با الگوهای رایج «توسعه» (در مکاتب سرمایه‌داری و سوسیالیستی)، از یک فهم نخبگانی به یک باور عمومی تبدیل شود؛ زیرا انقلاب علمی تنها در بستر چنین استقلالی معنا می‌یابد. 
    2ـ3. فرهنگ‌سازی مردمی
    پس از تبیین محورهای کلان بصیرت، اکنون به نقش ویژة «مردم» در فرهنگ‌سازی پرداخته می‌شود. در این مجال به دو محور راهبردی اشاره می‌گردد: 
    1ـ2ـ3. توجه به نقش انقلاب علمی و نقش علوم انسانی در تحقق انقلاب
    یکی از چالش‌های فرهنگی در مسیر تحول علمی، سطح تحلیل عمومی از مشکلات کشور است. در فرهنگ عمومی، غالباً ریشة آسیب‌های اجتماعی و ناکارآمدی‌ها به «ضعف مدیریتی اشخاص» یا «فساد فردی» تقلیل داده می‌شود و همسو با تبلیغات رسانه‌ای دشمن، سیاه‌نمایی شدت می‌گیرد. این در حالی است که ریشة اصلی بسیاری از این معضلات، نه در افراد، بلکه در «حاکمیت علوم انسانی سکولار» و ساختارهای اجتماعی برآمده از آن است. بی‌توجهی به تبعیض‌های ساختاری و فساد نهادینه‌شده در الگوهای وارداتی، نشان از عدم بلوغ فرهنگی در تحلیل پدیده‌ها دارد. لذا ضروری است که از طریق فرهنگ‌سازی، نقش علوم انسانی در ادارة جامعه برای عموم تبیین شود تا مطالبات مردمی از سطح تغییر مدیران، به سطح «تغییر ریل‌گذاری علمی» و مطالبه‌گری برای انقلاب علمی ارتقا یابد. 
    2ـ2ـ3. مبارزه با روحیة غرب‌گرایی 
    مانع تاریخی دیگر در مسیر پیشرفت و استقلال علمی، بیماری مزمن «غرب‌گرایی» است. تجربة تاریخی ایران نشان می‌دهد که جریان روشنفکری غرب‌گرا همواره سدی در برابر جنبش‌های اصلاحی اصیل بوده است؛ چنان‌که در نهضت مشروطه، انحراف نخبگان و تبعیت کورکورانة بخشی از مردم، به اعدام مرجع بصیر (شیخ‌فضل‌الله نوری) و انحراف نهضت انجامید. در دوران انقلاب اسلامی نیز این جریان همواره چالشی جدی محسوب شده است. امام خمینی‌‌؟رح؟ با درایتی عمیق، از این پدیده به‌عنوان «بت‌پرستی مدرن» یاد می‌کنند و هشدار می‌دهند: 
    راستی کدام انسان عاقلی است که بت‌پرستی جدید و مدرن را در شکل‌ها و افسون‌ها و ترفندهای ویژة خود نشناخته باشد و از سلطه‌ای که بت‌خانه‌هایی چون کاخ سیاه بر ممالک اسلامی و خون و ناموس مسلمین و جهان سوم پیدا کرده‌اند، خبر نداشته باشد (موسوی خمینی، 1370، ج۲۰، ص۳۱۱). 
    بنابراین زدودن زنگار غرب‌باوری از اذهان عمومی پیش‌شرط ضروری برای باور به توانمندی داخلی و تحقق مرجعیت علمی است. 
    3ـ3. فرهنگ‌سازی نخبگانی
    سطح دوم فرهنگ‌سازی، لایة «نخبگانی» است. ازآنجاکه بار اصلی تحول علمی و تولید مفاهیم بر دوش این قشر سنگینی می‌کند، اصلاح بینش‌ها و فرهنگ حاکم بر جامعة علمی ضرورتی اجتناب‌ناپذیر دارد. در این مجال به سه رکن اساسی در فرهنگ‌سازی نخبگانی پرداخته می‌شود: 
    1ـ3ـ3. باور به «جهت‌داری علم» و گذار از علم توصیفی به علم تغییر
    نخستین و بنیادی‌ترین چالش در حرکت علمی کشور، ایجاد باور عمیق به این حقیقت است که علوم بشری خنثی و مطلق نیستند؛ بلکه اموری تحول‌پذیر و متأثر از مبانی ارزشی و فرهنگی‌اند. این واقعیت در عصر مدرن پیچیده‌تر شده است؛ چراکه تولید علم کاملاً مدیریت‌شده و معطوف به اهداف خاص صورت می‌گیرد. نخبگان عرصة علوم انسانی اسلامی باید به تفاوت جوهری «جامعه‌پردازی» در دنیای امروز با گذشته پی ببرند. خاستگاه این تفاوت بنیادین، دورة رنسانس و تحولات پس از آن در مغرب‌زمین بود که در طی آن تمامی مناسبات انسانی (رابطة انسان با خدا، با خود، با دیگران و با طبیعت) دچار دگرگونی شد و عملاً «عالمی دیگر» شکل گرفت. در این پارادایم جدید، هدف علم از «توصیف جهان» (کشف حقیقت) به «تصرف در جهان» و ارائة «معادلة تغییر» برای دستیابی به رفاه و لذت حداکثری تغییر یافت. 
    به بیان دیگر، عالًم مدرن عالمی است که دغدغة اصلی آن چگونگی اعمال تغییرات برای کنترل موجودات است. راسل با اذعان به اینکه یکی از شاخصه‌های اصلی عصر جدید حاکمیت علم است، می‌نویسد: 
    تا اینجا[ی کتاب] من از علم نظری سخن گفتم که کوششی است برای فهمیدن جهان؛ اما علم عملی که کوششی است برای دگرگون ساختن جهان، از همان ابتدا[ی عصر جدید] حائز اهمیت بوده است و همواره بر اهمیت آن افزوده شده است؛ چنان‌که تقریباً علم نظری را از اذهان بیرون رانده است (راسل، ۱۳۷۳، ج۲، ص۶۸۲). 
    او در ادامه می‌افزاید: 
    در همین احوال، علم به‌عنوان فن در میدان عمل نوعی جهان‌بینی پدید می‌آورد که با جهان‌بینی فلاسفة نظری تفاوت کامل داشت. فن نوعی احساس قدرت پدید می‌آورد؛ بدین معنا که انسان دیگر بسیار کمتر از دوره‌های گذشته اسیر محیط است (راسل، ۱۳۷۳، ج۲، ص۶۸۳). 
    گزارة مشهور فرانسیس بیکن (دانایی توانایی است)، شاید دقیق‌ترین تعبیر از ماهیت علم مدرن باشد. راسل معتقد است که بیکن به‌عنوان بنیان‌گذار روش استقرایی جدید، پیشاهنگ تنظیم منطقی روش علمی است؛ روشی که در آن، بشر موجودی است که به‌دنبال چگونگی «تصرف در عالم» است. به‌تعبیر راسل: «اساس فلسفة بیکن تماماً عملی بود؛ یعنی کوشش در اینکه بشر به‌وسیلة اکتشافات و اختراعات علمی بر نیروهای طبیعت غالب شود (راسل، ۱۳۷۳، ج۲، ص۷۴۹). این رویکرد تنها در بیکن خلاصه نشد؛ بلکه جهت‌گیری کلان تمدن جدید را ترسیم کرد. کاپلستون دراین‌باره می‌نویسد: 
    در انگلستان، بیکن بر مطالعة تجربی و استقرایی طبیعت، که به‌منظور افزودن قدرت انسان و سیطرة او بر پیرامون جهان مادی او دنبال می‌شد، تأکید می‌کرد... درست است که نظریه‌های دکارت و لایب‌نیتس در مورد روش صحیحی که می‌باید در این جریان مورد استفاده قرار گیرد، عیناً همان نظریة فرانسیس بیکن نبود، اما این معنی این واقعیت را تغییر نمی‌دهد که هم دکارت و هم لایب‌نیتس عمیقاً تحت تأثیر گسترش موفقیت‌آمیز علوم جدید بوده‌اند (کاپلستون، 1403، ج۴، ص۲۱). 
    بنابراین در عصر تجدد، جهان‌بینی خاصی شکل گرفت که غایت آن تسلط بر طبیعت از طریق «علم مولد قدرت» بود. دکتر داوری اردکانی در تحلیل این وضعیت می‌نویسد: 
    از بیکن تا پایان قرن بیستم، کشورهای اروپایی راه پرفراز و نشیبی را طی کردند؛ ولی گویی همواره سخن بیکن بیان جهت‌گیری اندیشه و کوشش آنها بوده است. آنچه مسلم است، از آغاز دورة جدید، غرب همواره علمی را جست‌وجو کرده که قدرت‌زا باشد... در وضع کنونی عالم نیز آنچه سرنوشت ملت‌ها را تعیین می‌کند، میزان برخورداری از علم مولد قدرت است (داوری، ۱۳۸۰، ص۱۶۷). 
    با گذشت زمان، مسئله از تصرفات جزئی فراتر رفت و «اندیشة تصرفات هماهنگ» و ارائة «معادلات تغییر هماهنگ» به مسئلة اصلی تبدیل شد؛ زیرا در عالم ارتباطات، تغییر هر پدیده با تغییرات کل سیستم گره خورده است. ظهور نظریة نسبیت، نگاه سیستمی و الگوهای جامع توسعه، همگی نشان‌دهندة تغییر نگرش به عالم و نحوة مدیریت تصرفات در آن است. 
    نتیجة راهبردی برای تمدن‌سازی اسلامی: در مهندسی تمدن اسلامی، این باور باید در میان نخبگان نهادینه شود که راهی جز دستیابی به «الگوی پیشرفت اسلامی» نیست؛ الگویی که بتواند تمامی عرصه‌های حیات اجتماعی را پوشش دهد و نسبت متغیرهای تأثیرگذار را با یکدیگر و با برآیند کل سیستم مشخص کند. برای دستیابی به این الگوی جامع، نیازمند «شبکه‌ای از علوم هماهنگ» هستیم که خروجی آنها دستیابی به «معادلات تغییر هماهنگ» در مدیریت اجتماعی باشد. در این هندسه، سلسله‌مراتب تولید علم بدین‌گونه خواهد بود: 
    ۱. فقه تمدنی: استنباط «نظامات تمدنی» از منابع دینی (همان‌گونه‌که شهید صدر فرمودند)؛ 
    ۲. معادلة عام تغییر: استخراج معادلة تغییر جامعة اسلامی مبتنی بر نظامات تمدنی؛ 
    ۳. علوم انسانی اسلامی: تولید معادلات تغییر خاص در هر رشته (اقتصاد، سیاست، فرهنگ و...) مبتنی بر آن معادلة عام؛ 
    ۴. الگوی جامع توسعه: طراحی الگوی پیشرفت و برنامة عملیاتی برای مدیران، مبتنی بر شبکة علوم اسلامی. 
    2ـ3ـ3. باور به جامعیت دین اسلام 
    دومین رکن فرهنگی در لایة نخبگان، باور عمیق به «جامعیت دین اسلام» است. برخلاف ادیان تحریف‌شده، اسلام دارای اصول و معارفی جهان‌شمول است که ظرفیت سرپرستی تمامی جوامع را در طول تاریخ داراست. پژوهش‌های انجام‌شده در اولویت‌بندی الزامات تحول نیز مؤید همین معناست؛ چنان‌که «التزام به توحید و معاد» و «اتکا به آموزه‌های قرآن و اهل‌بیت؟عم؟» به‌عنوان حیاتی‌ترین الزامات در مدیریت تحول علوم انسانی شناسایی شده‌اند (گودرزی، ۱۳۹۴، ص۱۱۲). اسلام دینی حداقلی نیست که تنها به توصیه‌های اخلاقی بسنده کند و در عرصة عمل ماشین امضای محصولات تمدن مادی شود؛ بلکه دینی حداکثری است که از درونی‌ترین لایه‌های ذهنی و تمایلات نفسانی تا عینی‌ترین سطوح حیات اجتماعی را سرپرستی می‌کند. امام خمینی‌‌؟رح؟ در تبیین این جایگاه می‌فرماید: 
    حکومت در نظر مجتهد واقعی، فلسفة عملی تمامی فقه در تمام زوایای زندگی بشریت است. حکومت نشان‌دهندة جنبة عملی فقه در برخورد با تمام معضلات اجتماعی و سیاسی و نظامی و فرهنگی است. فقه، تئوری واقعی و کامل ادارة انسان و اجتماع از گهواره تا گور است (موسوی خمینی، 1370، ج۲۱، ص۹۸). 
    تفکیک میان شئون زندگی و واگذاری بخشی از آن به عقل سکولار، ناشی از عدم شناخت صحیح دین و مقتضیات دنیای پیچیدة امروز است؛ دنیایی که مدیریت آن نیازمند الگویی یکپارچه است. البته باید توجه داشت که برای تحقق عینی احکام، تنها استنباط نظام معارف کافی نیست. در «فقه اجتماعی و حکومتی» باید به‌دنبال استنباط «معادلات تغییر جامعه» بود. چرا؟ چون دین متکفل رشد و تکامل است و تکامل اجتماعی امری تدریجی است که نیازمند فرمول و معادلة حرکت است. از این منظر، فقه را می‌توان «فقه سرپرستی» یا «فقه ولایت» نامید. چگونگی تسری این معادلات به دانش‌های کاربردی، مأموریت اصلی نخبگان است. کلام امام راحل‌‌؟رح؟ فصل‌الخطاب این رویکرد است: «الإسلام هو الحکومة بشئونها، والأحکام قوانین الإسلام، وهی شأن من شئونها، بل الأحکام مطلوبات بالعرض، وأُمور آلیّة لإجرائها وبسط العدالة» (موسوی خمینی، ۱۳85، ج۲، ص۶۳۳). 
    3ـ3ـ3. فرهنگ کار جمعی و شبکه‌ای 
    سومین مؤلفة ضروری در فرهنگ نخبگانی، عبور از تحقیقات فردی و استقرار «فرهنگ کار شبکه‌ای» است. در عصر پیچیدگی اطلاعات، تحقق انقلاب علمی و تولید منظومة معرفتی، با تک‌روی‌های پژوهشی ناممکن است. برای ایجاد یکپارچگی در تولید علم، قالب پژوهش نیز باید نظام‌مند باشد. بهترین روش برای هماهنگی تحقیقات، «مدیریت شبکه‌ای» است. هدف این مدیریت، ایجاد تعامل بالنده میان تمامی حوزه‌های معرفتی حول محور مبانی و اهداف تمدن اسلامی است. مدیریت شبکه‌ای این قابلیت را دارد که از تشتت آرا و تحقیقات جزیره‌ای جلوگیری کند و تمامی اندیشمندان را به‌سوی «نظام فکری جامع» رهنمون سازد. در تمدن مادی غرب، اگرچه دانشمندان در ظاهر آزادانه و جداگانه پژوهش می‌کنند، اما واقعیت این است که یک «مدیریت پنهان و شبکه‌ای»، ضرب‌آهنگ تمام تحقیقات (حتی پایان‌نامه‌های دانشجویی) را هماهنگ می‌کند؛ به‌گونه‌ای‌که از ظرفیت علمی سراسر جهان برای تکمیل پازل تمدنی خود بهره می‌برند. الگوی مطلوب مدیریت تحقیقات در انقلاب اسلامی، اعمال مدیریت از طریق هماهنگی در سه لایه است: ۱. مدیریت انگیزه‌ها (جهت‌دهی به ارادة پژوهشگر)؛ ۲. مدیریت اندیشه‌ها (ارائة مدل و روش تحقیق هماهنگ)؛ ۳. مدیریت رفتارها (سامان‌دهی کارآمدی و خروجی تحقیقات). تنها در این صورت است که تحقیقات در سطوح «بنیادی»، «تخصصی» و «عمومی» هم‌افزا می‌شوند و به تولید قدرت علمی منجر خواهند شد. 
    4ـ3. فرهنگ‌سازی حاکمیتی
    محور سوم در عرصة فرهنگ‌سازی، فرهنگ حاکم بر نحوة حکمرانی است که خود عاملی تعیین‌کننده در تحول علمی کشور به‌شمار می‌آید. در ادامه به دو مؤلفة اساسی در این محور اشاره می‌شود.
    1ـ4ـ3. فرهنگ استفاده از ظرفیت مراکز علمی در تصمیم‌سازی و تصمیم‌گیری
    یکی از آسیب‌های جدی کنونی گسست میان سه کانون علمی «حوزه»، «دانشگاه» و «مراکز تصمیم‌ساز حاکمیتی» (مانند مرکز تحقیقات استراتژیک، مرکز پژوهش‌های مجلس و...) است که فاقد ترابط منطقی و روشمند با یکدیگرند. این در حالی است که در عصر حاضر با توجه به شتاب تولید علم، دستیابی به آرمان تمدنی تنها در سایة شکل‌گیری یکپارچة «نهاد علم» ممکن است. بر این اساس، در فرهنگ حکمرانی باید بهره‌گیری بهینه از تمامی ظرفیت‌های حوزوی، دانشگاهی و نخبگان کشور در فرایندهای «تصمیم‌سازی» و «تصمیم‌گیری» نهادینه شود. 
    2ـ4ـ3. استفاده از متخصصان مناسب با منصب حاکمیتی
    مؤلفة مهم دیگر در فرهنگ حاکمیتی، استفاده از متخصصان در مناصب مرتبط است. متأسفانه در دستگاه اجرایی کشور غالباً با این ناهنجاری مواجهیم که افرادی بر کرسی‌های حکمرانی تکیه می‌زنند که فاقد تخصص مرتبط، به‌ویژه در حوزة علوم انسانی و اجتماعی‌اند. استمرار این رویّه دارای آفات فراوانی است و اصلاح آن ضروری می‌نماید. 
    4. الگوی حکمرانی مشارکتی در حوزة ظرفیت‌سازی
    محور دوم حکمرانی مشارکتی، «ظرفیت‌سازی» است. در این محور باید با ایجاد هماهنگی شبکه‌ای میان تمامی سطوح (عمومی، نخبگانی و حاکمیتی)، به پرورش نیروی انسانی کارآمد در راستای انقلاب علمی و تمدن‌سازی همت گماشت. 
    1ـ4. ظرفیت‌سازی مردمی
    در سطح مردمی، توجه به دو چالش اساسی ضروری است: ۱. متأسفانه جامعة ما و بسیاری از کشورهای در معرض تهاجم فرهنگی، به نقش حیاتی علوم انسانی در پیشرفت کشور کم‌توجه‌اند. نشانة بارز این امر، اصرار والدین بر تحصیل فرزندان در رشته‌های تجربی و پزشکی (به‌دلیل فشارهای اقتصادی و اجتماعی) و غفلت از علوم انسانی است. نتیجة این روند، کمبود محسوس دانشجو و نیروی مستعد در دانشگاه‌های علوم انسانی با رویکرد دینی است. ۲. چالش دیگر، بی‌توجهی به جایگاه حوزه‌های علمیه در تولید علوم انسانی است. هنوز نگرش سنتی به دین در میان مردم غالب است؛ درحالی‌که در هندسة تحول علمی، حوزه‌ها می‌توانند نقشی بنیادین در لایه‌های عمیق معرفتی ایفا کنند و آگاهی‌بخشی به مردم در این زمینه ضروری است (جمالی، ۱۳۹۴، ص۲۰). 
    2ـ4. ظرفیت‌سازی نخبگانی
    در سطح دوم ظرفیت‌سازی، توجه به رفع آسیب‌های آموزش علوم انسانی در کشور و به‌ویژه در دانشگاه‌ها از اهمیت بسیاری برخوردار است. در این مسئله به دو مؤلفة مهم پرداخته می‌شود. 
    1ـ2ـ4. کاربردی بودن آموزش‌های علوم انسانی متناسب با مسائل انقلاب اسلامی
    یکی از آسیب‌های جدی در آموزش علوم انسانی (چه در مدارس و چه در دانشگاه‌ها)، عدم تبیین کاربرد این علوم در حل معضلات کنونی کشور است. این خلأ مانع شناخت نقاط کور علوم موجود و تفکر پیرامون تحول علمی می‌شود. به‌تعبیر امام راحل‌‌؟رح؟، «هجوم دانشجویان پس از طی کردن دوره‌های تحصیلی به آموزش‌های غربی و شرقی...، به‌سوی غرب و احیاناً شرق...، چنان فاجعه‌ای به‌بار آورد که همة ابعاد جامعة ما را بی‌قیدوشرط وابسته، بلکه تسلیم به ابرقدرت‌ها کرد» (موسوی خمینی، 1370، ج21، ص۵۲ـ۵۴). 
    2ـ2ـ4. تغییر شیوه‌های آموزشی و پژوهش‌محوری در امر آموزش 
    تغییر شیوه‌‏های آموزشی و تأکید بر پژوهش‌محوری، به‌ویژه در علوم انسانی و اجتماعی، ضرورتی اجتناب‌ناپذیر است. در این حوزه‌ها که ماهیت تحلیلی دارند، باید از «حافظه‌محوری» عبور کرد و آموزش را با تفکر انتقادی و تحلیل عمیق درآمیخت. این رویکرد می‌تواند به تربیت نیروهایی منعطف و کارآمد منجر شود. 
    3ـ4. ظرفیت‌سازی حاکمیتی
    دو آفت «ساختارگرایی» و «تجربه‌گرایی»، نظام آموزشی کشور را از مقاطع ابتدایی تا دانشگاهی دچار روزمرگی کرده و مانع نوآوری شده‌اند. اصلاح این وضعیت نیازمند ساختارشکنی و تحول جدی در متون و شیوه‌های پرورشی است. هدف غایی ساختارهای حاکمیتی باید تربیت نسلی از جوانان انقلابی و توانا در حل معضلات اجتماعی باشد که از نظام فکری منسجم برخوردارند. در این راستا، اقدامات کلیدی زیر ضروری است: 
    ۱. تغییر رویکرد از حافظه‌محوری به «هوش‌محوری» در تمامی مقاطع تحصیلی؛ 
    ۲. اهتمام ویژه به جذب و پرورش نخبگان در حوزه‌های علوم انسانی؛ 
    ۳. تحول جدی در محتوای آموزشی متناسب با حرکت تمدنی انقلاب اسلامی و ارائة نظام فکری کارآمد به دانش‌پژوهان. 
    5. الگوی حکمرانی مشارکتی در حوزة مفهوم‌سازی
    آخرین و شاید شناخته‌شده‌ترین محور در ترسیم الگوی حکمرانی، ساحت «مفهوم‌سازی» یا همان تولید علم است. متأسفانه در نگاه رایج به تحول علمی، اغلب تمرکز صرفاً بر همین محور معطوف می‌گردد و نقش فرهنگ‌سازی و ظرفیت‌سازی نادیده انگاشته می‌شود؛ حال آنکه ـ چنان‌که پیش‌تر تبیین شد ـ تحول در مفهوم‌سازی بدون پیوند ارگانیک با دو ساحت دیگر، عقیم خواهد ماند. علاوه‌براین، در همین ساحت مفهوم‌سازی نیز غالباً نقش‌ها به نخبگان و حاکمیت محدود می‌شود و جایگاه «مردم» مغفول می‌ماند. این بخش با هدف اصلاح این نگرش، به تبیین الگوی مشارکت سه‌جانبة «مردم»، «نخبگان» و «حاکمیت» در تولید علم و ضرورت مدیریت شبکه‌ای برای هم‌افزایی آنها می‌پردازد. 
    1ـ5. مفهوم‌سازی مردمی
    در بدو امر شاید تصور شود که تولید علم و مفهوم‌سازی، قلمرو انحصاری نخبگان و دانشمندان است و تودة مردم صرفاً مصرف‌کنندة دستاوردهای علمی‌اند؛ اما با نگاهی عمیق‌تر درمی‌یابیم که مردم از طریق «دانش‌های ضمنی» و «خلاقیت‌های میدانی»، نقشی بنیادین و زیرساختی در تولید دانش ایفا می‌کنند. 
    1ـ1ـ5. دانش ضمنی و پسینی بودن علم
    مطالعة دقیق تاریخ علم نشان می‌دهد که علوم انسانی و اجتماعی به‌شدت متأثر از زیست اجتماعی انسان‌ها و وقایع میدانی هستند؛ به‌تعبیری، علم ماهیتی «پسینی» دارد نه «پیشینی»؛ بدین معنا که ابتدا رخدادهای تجربی و تحولات اجتماعی در متن جامعه واقع می‌شوند؛ سپس اندیشمندان با واکاوی این تجربیات، به صورت‌بندی نظری و تولید گزاره‌های علمی می‌پردازند. این فرایند گذار از تجربة زیسته به دانش مدون، سنگ بنای شکل‌گیری علوم است. برای نمونه، وقوع انقلاب اسلامی در ایران پدیده‌ای اجتماعی بود که نظریه‌پردازان بزرگی همچون میشل فوکو را واداشت تا برخلاف دوقطبی رایجِ چپ و راست، نظریات جدیدی را توسعه دهند که در آن «معنویت» و «دین» به‌عنوان متغیرهای اصلیِ تغییر اجتماعی به‌رسمیت شناخته شوند؛ یا پدیدة عظیم «پیاده‌روی اربعین» ظرفیت آن را دارد که مبدأ شکل‌گیری نظامات اجتماعی جدید بر پایة روابط انسانی متعالی باشد. این مصادیق نشان می‌دهند که چگونه کنشگری مردم و حوادث اجتماعی سوخت اصلی موتور نظریه‌پردازی را تأمین می‌کنند. 
    2ـ1ـ5. توجه به خلاقیت در پیشرفت علمی
    بسیاری از دانش‌های تجربی و فناوری‌ها ریشه در خلاقیت‌های تودة مردم و حل مسائل روزمره توسط آنان دارد. نخبگان سپس این ایده‌های خام را بسط می‌دهند و قاعده‌مند می‌کنند. در جهانی که هر روز نو می‌شود و ابزارهای زیست تغییر می‌کند، اگر جامعه‌ای قدرت حل مسئله و کشف راه‌های جدید را نداشته باشد، محکوم به زوال است. ذهن هوشیار و خلاق آحاد مردم در مواجهه با چالش‌های عینی، منبعی پایان‌ناپذیر برای ایده‌پردازی است و همین ایده‌ها پیشرانِ پیشرفت علمی کشور محسوب می‌شوند. 
    2ـ5. مفهوم‌سازی نخبگانی
    بی‌شک رسالت تخصصی تولید علم و صورت‌بندی مفاهیم بر دوش نخبگان جامعه است. این ضرورت از همان ابتدای انقلاب در قالب «انقلاب فرهنگی» و اسلامی‌سازی دانشگاه‌ها درک شد. رهبر شهید انقلاب‌‌؟رح؟ نیز در پاسخ به مطالبة دانش‌آموختگان حوزه، بر لزوم تبدیل شدن «تولید نظریه و فکر» به یک ارزش عمومی تأکید ورزیدند و فرمودند: «باید تولید نظریه و فکر تبدیل به یک ارزش عمومی در حوزه و دانشگاه شود... باید ایده‌ها در چهارچوب منطق و اخلاق و در جهت رشد اسلامی با یکدیگر رقابت کنند و مصاف دهند تا جهان اسلام اعادة هویت و عزت کند» (حسینی خامنه‌ای، 16/11/1381). 
    در باب رسالت نخبگان، از باب اختصار به دو مؤلفة راهبردی اشاره می‌شود: 
    1ـ2ـ5. نظام مفاهیم هماهنگ
    حکومت‌ها و جوامع مدرن برای ادارة کارآمد خود، نیازمند منظومه‌ای هماهنگ از اطلاعات و علوم در تمامی شئون هستند. هر نظام اجتماعی پیش از تصمیم‌گیری و اجرا نیازمند یک «نظام نرم‌افزاری» و الگوی شناختی است که در عالی‌ترین سطح، تعریفی روشن از مثلث «انسان، جامعه و طبیعت» ارائه دهد. «نظام فکری شامل نظام ارزشی، بینشی و دانشی هر جامعه است که به‌منزلة ربط جامعی، روابط دیگر را دربرداشته و نتیجه‌ای که هدف اصلی را تأمین کرده است را دارا می‌باشد» (جمعی از نویسندگان، ۱۳۷۷، ص۳۲). 
    تمدن غرب در قرن بیستم توانست با ایجاد یکپارچگی در نظام فکری و عملی خود به موفقیت‌های مادی چشمگیری دست یابد و سودای جهانی‌سازی را در سر بپروراند (مرعشی، ۱۳۷۸، ص۴۶). انقلاب اسلامی نیز برای عبور از این هژمونی باید به «شبکه‌ای از علوم هماهنگ» دست یابد که هستة مرکزی آن را معارف اسلامی تشکیل می‌دهد (اسلامی بودن از درون) و لایه‌های بیرونی آن، دانش‌های کارآمد ادارة جامعه‌اند (اسلامی بودن از بیرون) (مطهری، ۱۳۷۰، ص۱۶)؛ چراکه در این هندسه، نسبت علم با دین، هم در محتوا و هم در غایت تعریف می‌شود. 
    2ـ2ـ5. اتخاذ نظریة پایه در ایجاد تحول هماهنگ در حوزة علوم انسانی
    یکی از الزامات حیاتی برای تولید شبکة علوم اسلامی، دستیابی به یک «نظریة پایه» است که توانایی تبیین تمامی نسبت‌ها و روابط پدیده‌ها را داشته باشد. بر اساس اندیشة توحیدی، عالم در حالِ شدن و تغییر است و انسان مختار می‌تواند این تغییرات را در مدار توحید (ولایت حق) یا در مدار باطل (ولایت طاغوت) راهبری کند. جریان باطل در عصر تجدد، با پیچیدگی حیرت‌انگیزی توانسته است تمامی عرصه‌های حیات (از اقتصاد تا فرهنگ) را بر مدار مبانی خود هماهنگ کند. در مقابل، جریان حق نیز برای کارآمدی و غلبه بر این کفر پیچیده، باید به‌دنبال «هماهنگی معادلات تغییر» در تمامی پدیده‌ها باشد. به بیان دیگر، ما نیازمند یک «مدل تصرف شامل» هستیم که بر تمامی مدل‌های جزئیِ تصرف در عرصه‌های مختلف حیات حاکم باشد. باید هوشیار بود که اگر نظریة ساخت تمدن اسلامی نتواند این هماهنگی را ایجاد کند، عملاً به‌عنوان یک «زیرسیستم» در دل سیستم کلان تمدن غرب هضم خواهد شد. بنابراین، شرط بقا و برتری تمدن اسلامی، توانایی آن در هماهنگ‌سازی تمامی شئون حیات بر محور دین است. 
    3ـ5. مفهوم‌سازی حاکمیتی
    ضلع سوم، دستگاه حاکمیت است که مصرف‌کنندة نهایی مفاهیم کاربردی در قالب «الگوها، ساختارها، سیاست‌گذاری‌ها و قوانین» است. برای تضمین اسلامیت و کارآمدی این مفاهیم، دستگاه حکمرانی باید با ظرافت عمل کند. 
    الف) شکل‌دهی به «نهاد علم» و مدیریت شبکه‌ای تحقیقات: مهم‌ترین رسالت حاکمیت (به‌ویژه نهادهایی مانند شورای عالی انقلاب فرهنگی)، تبدیل شدن به قرارگاه مرکزی برای ایجاد هماهنگی میان سه قطب علمی کشور (حوزه، دانشگاه و مراکز پژوهشی حاکمیتی) است. این امر تنها با «مدیریت شبکه‌ای تحقیقات» محقق می‌شود. کارکرد اصلی این مدیریت، جهت‌دهی به پژوهش‌ها به‌سمت «کارآمدی» و «حل مسائل واقعی» است. در دنیای امروز، علمِ بی‌هدف و خنثی وجود ندارد. تمامی تحقیقات بر اساس سفارش‌ها و غایات تمدنیِ خاص شکل می‌گیرند. تمدن غرب با ابزار «واژه‌سازی» و اشاعة مفاهیم نظام‌مندِ خود، بر اذهان نخبگان جهان حکومت می‌کند (مولانا، ۱۳۸۲، ص۱۲۴) و این مفاهیم را به‌مثابة امری مطلق و جهان‌شمول جا انداخته است (آشوری، ۱۳۷۶، ص۳). در مقابل، مدیریت شبکه‌ای در نظام اسلامی باید با سطح‌بندی تحقیقات و تعریف مأموریت‌های مشخص، پژوهشگران را از سرگشتگی در انبوه اطلاعات نجات دهد. این شیوة مدیریت، نه‌تنها مانع خلاقیت نیست، بلکه با جلوگیری از دوباره‌کاری‌های بیهوده و فراهم کردن بستر «مشارکت تحقیقاتی»، امکان تحقیقات تأسیسی و نوآورانه را فراهم می‌آورد. 
    ب) تجربه‌نگاریِ حکمرانی (تولید علم از میدان عمل): یکی دیگر از وظایف حاکمیت در حوزة مفهوم‌سازی، مستندسازی و «تجربه‌نگاری» از الگوهای موفق بومی است. تجربیاتی نظیر ادارة جنگ تحمیلی، الگوی جهاد سازندگی، و فعالیت‌های مردمی موفق، مخازن ارزشمندی از دانش بومی هستند. استخراج مدل‌ها و الگوهای نهفته در این تجربیات می‌تواند زیربنای تولید علوم انسانی جدید و ساختارهای نوین ادارة کشور قرار گیرد. 
    نتیجه‌گیری
    تحلیل و واکاوی مسیر طی‌شده در چهار دهة گذشته نشان می‌دهد که دستیابی به «تمدن نوین اسلامی» به‌عنوان افق نهایی انقلاب اسلامی، بدون عبور از گردنة «انقلاب علمی» و تحول بنیادین در علوم انسانی امکان‌پذیر نیست. بااین‌حال این تحول عظیم با رویکردهای جزیره‌ای، پروژه‌های مقطعی و ساختارهای گسستة فعلی محقق نخواهد شد. پژوهش حاضر با آسیب‌شناسی وضعیت موجود استدلال کرد که حلقة مفقوده در این مسیر، فقدان یک «الگوی حکمرانی صحیح» است. بر این اساس، گذار به «مدیریت شبکه‌ای» و بهره‌گیری از الگوی مشارکت حداکثری، تنها راهکار برون‌رفت از چالش‌های فعلی است. 
    در مقام جمع‌بندی، الزامات و راهبردهای کلان برای تحقق این الگوی حکمرانی به شرح زیر تبیین می‌شود: 
    اول، تأسیس قرارگاه راهبری علم و فرهنگ (مدیریت شبکه): گذار از وضعیت فعلی به وضعیت مطلوب نیازمند وجود یک مغز متفکر و مرکز فرماندهی هوشمند است. ما نیازمند یک «قرارگاه علمی ـ فرهنگی مقتدر» هستیم که مأموریت آن، نه تصدیگری و اجرا، بلکه «مدیریت شبکه‌ای» باشد. این قرارگاه باید توانایی آن را داشته باشد که تمامی مؤلفه‌های دخیل در زیست‌بوم علم را رصد کرده، نقاط کور و خلأها را شناسایی کند و با ایجاد اتصال میان اجزای پراکندة سیستم، هماهنگی و هم‌افزایی را در مقیاس ملی رقم بزند. 
    دوم، شکل‌گیری «نهاد علم تمدن‌ساز» (هم‌گرایی ساختاری): یکی از چالش‌های اصلی، گسست میان جزایر علمی کشور است. حکمرانی صحیح باید به‌سمت ادغام کارکردی (و نه لزوماً فیزیکی) مراکز تولید دانش حرکت کند تا «نهاد علم تمدن‌ساز» متولد شود. در این نهاد یکپارچه، باید میان حوزه‌های علمیه (به‌عنوان متولیان استنباط مبانی دینی و فقه سرپرستی) ازیک‌سو، دانشگاه‌ها (به‌عنوان متولیان بسط علمی و فنی دانش) ازسوی‌دیگر و مراکز پژوهشی حاکمیتی (به‌عنوان متولیان تدوین الگوهای اداره) از سوی سوم، یک تقسیم کار ملی و هماهنگی حداکثری ایجاد شود. تنها در سایة این هم‌گرایی است که چرخة «تولید نظریه تا الگوی اداره» تکمیل می‌شود. 
    سوم، نگاه منظومه‌ای به تحول (مثلث فرهنگ، ظرفیت و مفهوم): تقلیل دادن تحول علمی به صرفِ «تولید محتوا» (مفهوم‌سازی) خطایی راهبردی است. این پژوهش نشان داد که تحول علمی پدیده‌ای چندوجهی است و پیشرفت در ساحت «مفهوم‌سازی» (تولید علم)، بدون رشد متوازن و هماهنگ در دو ساحت «فرهنگ‌سازی» (ایجاد گفتمان و باور عمومی) و «ظرفیت‌سازی» (تربیت نیروی انسانی و ساختارها) ابتر خواهد ماند. حکمرانی هوشمند باید منابع و توجه خود را به‌صورت متوازن میان این سه ضلع توزیع کند؛ چراکه ضعف در هر یک از این اضلاع، کل فرایند تمدن‌سازی را متوقف خواهد کرد. 
    چهارم، مشارکت حداکثری و اجتماعی‌سازی علم: در نهایت باید بر این نکته تأکید ورزید که تحول علمی پروژه‌ای نیست که صرفاً در اتاق‌های دربسته و توسط قشر خاصی از نخبگان محقق شود. الگوی مدیریت شبکه‌ای بر لزوم بسیج تمامی ظرفیت‌های ملی تأکید دارد. در این هندسه: 
    - نخبگان وظیفة تولید نظریه و مفهوم‌سازی تخصصی را بر عهده دارند؛ 
    - حاکمیت وظیفة بسترسازی، ریل‌گذاری و حمایت قانونی را عهده‌دار است؛ 
    - و تودة مردم به‌عنوان بستر اصلی تحول، با دانش‌های ضمنی، خلاقیت‌ها و مطالبه‌گری فرهنگی، نقش پیشران را ایفا می‌کنند. بنابراین، اجتماعی‌سازی علم و دخیل کردن مردم در فرایند تحول، رکن رکین دستیابی به علوم انسانی اسلامی و کارآمد است. 

    References: 
    • آشوری، داریوش (۱۳۷۶). ما و مدرنیته. تهران: مؤسسة فرهنگی صراط. 
    • الویری، محسن (۱۳۹۱). چیستی الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت و نقش حوزه‌های علمیه در تدوین آن. مجموعه مقالات نخستین کنفرانس الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت. تهران: پیام عدالت. 
    • جمالی، مصطفی (۱۳۹۴). استمرار انقلاب با کدام گفتمان؟ قم: انتشارات تمدن نوین اسلامی. 
    • جمعی از نویسندگان (۱۳۷۷). نظام فکری؛ درآمدی بر مدیریت توسعة اجتماعی. تهران: سازمان مدیریت صنعتی. 
    • جوادی آملی، عبدالله (۱۳۹۲). سخنرانی منتشرشده. در: تحول در علوم انسانی. قم: منیر. 
    • حسینی الهاشمی، سیدمنیر‌الدین (۱۳۷۶). جزوات پژوهشی شبکة تحقیقات. قم: دفتر فرهنگستان علوم اسلامی. 
    • حسینی خامنه‌ای، سیدعلی (02/08/۱۳۸9). بیانات در دیدار جمعی از اساتید و فضلا و طلاب نخبة حوزة علمیه قم. قابل بازیابی از: https://khl.ink/f/26418.
    • حسینی خامنه‌ای، سیدعلی (22/09/۱۳۸۸). بیانات در جمع روحانیون و طلاب. قابل بازیابی از: https://khl.ink/f/8513.
    • حسینی خامنه‌ای، سیدعلی (16/11/1381). پاسخ به نامة جمعی از دانش‌آموختگان و پژوهشگران حوزة علمیه در مورد کرسی‌های نظریه‌پردازی. قابل بازیابی از: https://khl.ink/f/8290.
    • خندان، علی‌اصغر (۱۳۸۸). درآمدی بر علوم انسانی اسلامی. تهران: دانشگاه امام صادق‌‌(ع). 
    • داوری اردکانی، رضا (۱۳۸۰). دربارة علم. تهران: هرمس. 
    • راسل، برتراند (۱۳۷۳). تاریخ فلسفة غرب. ترجمة نجف دریابندی. تهران: کتاب پرواز. 
    • روکس برویان (1370). جامعه‌شناسی توسعه. ترجمة مصطفی ازکیا. تهران:  نشر توسعه.
    • زائری، قاسم؛ ذوالفقاری، ابوالفضل و محمدعلی‌زاده، حاجیه (۱۳۹۵). شناسایی صورت‌بندی گفتمانی واقعة انقلاب فرهنگی در دانشگاه. فصلنامة علمی پژوهشی روش‌شناسی علوم انسانی، 22(۸۶)، 7ـ37. 
    • کاپلستون، فردریک چارلز (1403). تاریخ فلسفه. ترجمة غلامرضا اعوانی. تهران: انتشارات علمی و فرهنگی. 
    • کچوئیان، حسین (۱۳۸۹). تجددشناسی و غرب‌شناسی: حقیقت‌های متضاد. تهران: امیرکبیر. 
    • گودرزی، غلامرضا (۱۳۹۴). اولویت‌بندی الزامات مدیریت تحول علوم انسانی مبتنی بر مدیریت راهبردی اسلامی و ایرانی. فصلنامة تحقیقات بنیادین علوم انسانی، ۱(۱)، ۸ـ۱۱۳. 
    • مرعشی، سیدجعفر (۱۳۷۸). چالش نو در مفاهیم اجتماعی. تهران: سازمان مدیریت صنعتی. 
    • مطهری، مرتضی (۱۳۷۰). آشنایی با علوم اسلامی: منطق و فلسفه. تهران: صدرا. 
    • موسوی خمینی، سیدروح‌الله (1385). کتاب البیع، تهران: مؤسسة نشر و حفظ آثار امام خمینی‌(ره).
    • موسوی خمینی، سیدروح‌الله (۱۳70). صحیفة امام. تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، سازمان چاپ و انتشارات، سازمان مدارک فرهنگی انقلاب اسلامی.
    • مولانا، حمید (۱۳۸۲). ظهور و سقوط مدرن. تهران: کتاب صبح. 
    • میرباقری، سیدمهدی (۱۴۰۱). حکمت تاریخ. قم: تمدن نوین اسلامی.
    شیوه ارجاع به این مقاله: RIS Mendeley BibTeX APA MLA HARVARD VANCOUVER

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    جمالی، مصطفی، جمالی، علیرضا. (1405) الگوی حکمرانی مشارکتی در تحول علوم انسانی «مدیریت شبکه ای تحول علم». دو فصلنامه معرفت سیاسی، 18(1)، 7-28 https://doi.org/10.22034/siyasi.2026.5003136.

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    مصطفی جمالی؛ علیرضا جمالی."الگوی حکمرانی مشارکتی در تحول علوم انسانی «مدیریت شبکه ای تحول علم»". دو فصلنامه معرفت سیاسی، 18، 1، 1405، 7-28

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    جمالی، مصطفی، جمالی، علیرضا.(1405) 'الگوی حکمرانی مشارکتی در تحول علوم انسانی «مدیریت شبکه ای تحول علم»'، دو فصلنامه معرفت سیاسی، 18(1), pp. 7-28

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    جمالی، مصطفی، جمالی، علیرضا. الگوی حکمرانی مشارکتی در تحول علوم انسانی «مدیریت شبکه ای تحول علم». معرفت سیاسی، 18, 1405؛ 18(1): 7-28