ارزیابی نظریهی چرخش انقلابها و تطبیق آن بر انقلاب اسلامی ایران
Article data in English (انگلیسی)
مقدمه
طرح مباحث مرتبط با تحولات، و به طور خاص آسيبشناسي هر انقلاب و نظام سياسي، مبتني بر يک مجموعه پيشفرضها است که تا پيش از روشن نشدن آنها، بحث سرانجام مناسبي نمييابد. متفكران اجتماعي تلاش کردهاند در آثار و نوشتههاي خود بخشي از اين پيشفرضها را مورد توجه قرار دهند. چرخش انقلابها به سمت و سوي معين و فراز و نشيبهاي مشخص نظامهاي سياسي، يکي از اين پيشفرضها است که کرين برينتون(Crane Brinton)، تأکيد فراواني بر آن نموده است. در اين نوشتار، تلاش شده است با محوريت کتاب مهم وي در اين زمينه، تبيين صحيحي از نظرية چرخش انقلابها براساس ديدگاه وي صورت پذيرد و پس از بررسي و ارزيابي، اين نظريه با انقلاب اسلامي ايران تطبيق داده شود و نقاط ضعف و قوت آن از اين طريق، بيش از پيش، مشخص گردد.
در خلال کتابها و مقالات، هرچند به مباحث مرتبط با اين نظريه پرداخته شده است، اما به شکلي که در اين نوشتار مورد توجه قرار گرفته، نوشتهاي يافت نشد. پرداختن به مباحث اين انديشمند و بررسي و ارزيابي ديدگاه وي و نيز تطبيق آن بر نظام جمهوري اسلامي، امري است که در اين نوشتار مورد توجه قرار گرفته است.
اين نوشتار به دنبال پاسخ به اين سؤال اساسي است که تا چه حدّ نظرية چرخشي انقلاب و يا ترميدور برينتون ميتواند بهعنوان پيشفرض در بررسي تحولات انقلابها و فراز و نشيبهاي آن مورد توجه قرار گيرد؟ به منظور پاسخگويي به اين سؤال، لازم است ابتدا روشن شود که اين انديشمند در اين نظريه به دنبال طرح چه ايدهاي است. سپس مشخص گردد که اين نظريه داراي چه نقاط قوت و ضعفي ميباشد. آيا ميتوان آن را به ساير انقلابها تعميم داد؟ در نهايت، پاسخ اين سؤال را خواهيم داد که آيا ميتوان اين نظريه را بر انقلاب اسلامي و تحولات تاريخي آن تطبيق داد.
لازم به يادآوري است، مراد ما از «نظرية چرخشي انقلابها»، نظريهاي است که مسير هر انقلابي را محتوم و جبري ميداند و معتقد است در هر انقلاب، مراحلي طي ميشود و پس از فراز و نشيبهايي، در نهايت اصول حاکم بر آن انقلاب به اصول حاکم بر پيش از انقلاب تغيير جهت ميدهد. ازاينرو، ارزشهاي انقلاب هم دچار تغيير شده، و به ارزشهاي پيش از انقلاب، باز ميگردد. پس قائلان به اين نظريه، يک حالت چرخشي براي انقلاب قائل هستند و معتقدند هر حکومتي در نهايت، بازگشت به همان حکومت سابق خواهد کرد و ارزشهاي سابق در جامعه، و بهويژه در ميان زمامداران، حکمفرما خواهد گرديد.
1. فراز و نشيب انقلابها در نظرية برينتون
انديشمندان اجتماعي بسياري همچون ابنخلدون در مورد ظهور و سقوط تمدنها بحث نمودهاند (ابنخلدون، 1369، ص 334). پليبيوس، سنت آگوستين، ويکو، تورگو، مارکس اشپينگلر، سوروکين و توين بي از جمله کساني هستند که ميتوان نظرياتي از آنان در ظهور و سقوط دولتها يا تمدنها يافت که داراي اشتراکات و نقاط افتراق اساسي با يکديگر هستند (بعلي، 1382، ص 90-98). اما نظرية ترميدور برينتون در مباحث مربوط به تحولات پس از پيروزي انقلابها، از اهميت خاصي برخوردار است. براي درک نظرية کرين برينتون بايسته است ابتدا در مورد واژة «ترميدور» توضيح اجمالي داده شود، آنگاه نظرية وي در اين زمينه بيان شود.
«ترميدور» (Thermidor) اصطلاحي است که «در تقويم انقلابي فرانسه اصطلاحاً به يازدهمين ماه سال اطلاق ميشد که براساس تقويم گريگوري برابر بود با نوزدهم ژوئيه تا هفدهم ماه اوت. اين اصطلاح در تاريخ انقلاب کبير فرانسه به کودتاي نهم ترميدور (27 ژوئيه 1794) گفته ميشود که به دورة وحشت ژاکوبنها خاتمه داد و در پي آن، دورة ارتجاع علني بورژوايي در برابر مفاهيم انقلابي روبسپير و طبقة کارگر پاريس آغاز شد. تروتسکي انقلابي معروف روسيه اين اصطلاح را نخستين بار در سال 1903 به کار برد. وي معتقد است که تحميل کنترل مرکزي شديد بر حزب دموکرات روسيه از سوي لنين، راه را براي ترميدورهاي فرصتطلبانة سوسياليستي هموار ميکند. يکي از موضوعهاي اصلي مبارزه براي تصرف قدرت در دستگاه رهبري روسيه، خطري بود که تروتسکي و متحدان وي آن را خطر يک «ترميدور» جديد ميناميدند؛ يعني خيانت دولت جديد و ديوانسالاري حزبي به انقلاب روسيه و طبقة کارگر روسيه» (علي بابايي، 1382، ص 185). به تعبير کتاب فرهنگ علوم سياسي، ترميدور:
يازدهمين ماه تقويم انقلاب کبير فرانسه (1789)، اشاره است به مرحلة ارتجاعي و ضد انقلابي و استقرار ديکتاتوري پس از انقلاب. پيروان ترميدور کساني بودند که از کودتاي 27 ژوئيه (9 ترميدور) 1794 پشتيباني کردند و به حاکميت ژاکوبنها پايان دادند. روبسپير و يارانش را کشتند و با دستاوردهاي انقلاب کبير فرانسه دشمني ورزيدند (آقابخشي و افشاريراد، 1383، ص 680).
از نقل عبارات فوق، بهدست ميآيد که «ترميدور» در واقع بازگشت به همان دوران پيش از انقلاب در برخي از جهات اساسي است که مبارزه با آن براي انقلابيون حايز اهميت بوده است. انقلابهايي که نتوانند با آسيبها و چالشهاي فراروي خود مقابله نمايند، در نهايت به همان وضعيتي گرفتار خواهند آمد که در درون رژيمهاي پيشين حاکم بود، همچون استبداد که برخي از انقلابها براي مقابله با آن شکل گرفت، اما وضعيت آن انقلابها پس از پيروزي بهگونهاي رقم خورد که در نهايت همان استبداد بر مردم حاکم گرديد.
کرين برينتون، مورخ آمريکاييتبار، عمدة مباحث در تبيين نظرية خود را در کتاب
The Anatomy of Revolution، که آن را در سال 1938 انتشار داد، انعکاس داده است. اين کتاب، که با نام کالبدشکافي چهار انقلاب توسط محسن ثلاثي و با نام از انقلاب مذهبي تا انقلاب سرخ لنين توسط محمود عنايت، به فارسي برگردان شده است، پژوهشي تطبيقي از تاريخ انقلابهاي انگلستان، امريکا، فرانسه و روسيه ميباشد. برينتون «در اين پژوهش مقايسهاي بين چهار دوره را مورد تحقيق قرار داده و قوياً معتقد بود که انقلاب روسيه داراي وجوه مشترک زيادي با انقلابات ماقبل خود بوده است. اينکه احتمالاً به موقع وارد مرحلة ترميدوري شود، دور از انتظار نخواهد بود؛ مرحلهاي که در آن شور و شوق انقلابي فروکش کند و رو به خاموشي نهد و پس از آن، نظام دولتي نوين کارآمدتري بهوجود آيد که دوران آزمايشگري تباهکنندهاش را پشت سر گذارده و به مرحله تثبيت نظام برسد» (کارلوت، 1383، ص 99).
برينتون با محور قرار دادن چهار انقلاب مذکور، مدعي است كه هر انقلابي در طي عمر خود دوره¬هايي را طي ميكند. از نظر او، پس از پيروزي انقلابيون و آغاز دورهاي متمايز از دوران پيشين، شادي و اميد را در دلها ميتوان ديد. اين دوران را ميتوان دوران «ماه عسل» دانست. در اين دوران بحراني، پشت سر گذاشتن نظام پيشين و جايگزيني تشكيلات و نظامي جديد به جاي آن، جبهة پيروز، بايد از خود حكومت تشكيل دهد و با يك رشته مسائل تازه روبهرو شود. زماني كه عملاً به كار بر روي اين مسائل ميپردازد، ماه عسل خيلي زود پايان ميپذيرد (برينتون، 1366، ص 106-108). پس از پايان اين دوران مراحل ذيل شکل ميگيرد:
الف. دوران حكومت ميانهروها
از نظر برينتون، در دوران حاکميت ميانهروها، که در واقع اولين گروه حاکم پس از هر انقلابي هستند، چندين تحول رخ ميدهد. به اعتقاد او، در هر چهار انقلاب بررسي شده، در مراحل نخستين آن يک حکومت قانوني از ميانهروها شکل ميگيرد. اما يک حکومت رقيب و غيررسمي نيز وجود دارد که آن حکومت رسمي را به چالش ميکشاند. به تعبير برينتون، «حكومت قانوني، خود را نهتنها در برابر احزاب و افراد دشمنخوي يافته بود، بلكه خود را با يك حكومت رقيب، كه بهتر سازمان يافته بود و كادر بهتري داشت و بهتر از آن فرمانبري ميشد، روبهرو ميديد. اين حادثهاي است كه شايد بر سر هر حكومتي بيايد. اين حكومت رقيب البته غيرقانوني بود، اما همة رهبران و پيروانش از همان آغاز، هدف جانشيني حكومت قانوني را در سر داشتند. آنها غالباً خود را صرفاً مكمل حكومت قانوني ميپنداشتند و يا شايد ميخواستند آن را در يك مسير انقلابي نگهدارند. با اين همه، اين مخالفان حكومت قانوني، صرفاً منتقد يا مخالف نبودند، بلكه به هر روي يك حكومت رقيب بهشمار ميآمدند. در يك بحران انقلابي معين، اينان به گونهاي طبيعي و آسان جاي حكومت شكست خورده را ميگيرند. اين جريان در واقع در درون رژيمهاي پيشين و پيش از برداشته شدن نخستين گامهاي انقلاب آغاز ميكند» (برينتون، 1366، ص 159).
در مرحلة حکومت ميانهروها، پس از سپري شدن تحولات فوق،
ستيز ميانهروها و تندروها، به گونة نبرد ميان دو ماشين حكومتي رقيب در ميآيد. حكومت قانوني ميانهروها، بخشي از اعتباري كه هنوز از رژيم پيشين بهجاي مانده است، بخشي از منابع مالي - بالفعل يا بالقوة - حكومت پيشين، و بيشتر استعدادها و نهادهاي آن را به ارث برده است. اين حكومت، همين كه درصدد برميآيد، اين ميراث را تا آنجا كه ميتواند دگرگون سازد، درمييابد كه اين ميراث به گونة آزار دهندهاي پابرجاي است و از ميان برداشتن آن بسيار دشوار است. حكومت قانوني در چشم بسياري، به اين دليل كه يك حكومت آشكار و مسئول است و ازاينرو بايد برخي از عدم محبوبيتهاي رژيم پيشين را به دوش كشد، نامحبوب است. به هر حال، حكومت غير قانوني تندروها با چنين دشواريهايي روبهرو نيست و از حيثيتي كه رويدادهاي اخير به حمله كنندگان بخشيده، برخوردار است؛ يعني كساني كه ميتوانند مدعي باشند كه در پيشاپيش انقلاب بودهاند؛ اين حكومت غير قانوني مسئوليتهاي نسبتاً كمي در حكومت قانوني دارد و ناچار نيست حتي بهصورت موقت، از ماشين كهنه و نهادهاي رژيم پيشين استفاده كند (همان).
پس از طي اين مرحلة حكومت دوگانه،
ميانهروهايي كه بر ماشين رسمي حكومت نظارت دارند، با تندروها، و يا ترجيحاً با مخالفاني سنتي و مصمم روبهرو هستند كه ماشين طراحي شده براي تبليغ و فعاليتهاي گروههاي فشار و حتي شورش را در اختيار دارند؛ ماشيني كه اكنون ديگر بيش از پيش به عنوان ماشين حكومت به كار برده ميشود. اين مرحله، با پيروزي تندروها و تبديل حاكميت دوگانه به حاكميت يگانه پايان ميگيرد (برينتون، 1366، ص 162).
ب. دوران حكومت تندروها
در بررسيهاي برينتون، پس از افول قدرت ميانهروها، نوبت به زمامداري و حکومت تندروها ميرسد؛ چراکه تندروها هرچند تاکنون حکومت رسمي و قانوني را پس از پيروزي انقلاب، در دست نداشتهاند، اما «از آن روي كه نظارت بر حكومت غيرقانوني را بهدست ميآورند و آن را براي يك كودتاي تعيينكننده عليه حكومت قانوني به كار مياندازند، برنده ميشوند» (برينتون، 1366، ص 175).
از نظر برينتون، تندروها پس از بهدست گرفتن رسمي قدرت و حکومت، تلاش ميکنند انحصار خويش را بر سازمانهاي حکومتي با بيرون راندن هر مخالف فعال و مؤثري از اين سازمانها، كه معمولاً از طريق يك رشته درگيري انجام ميگيرد، بهدست آورند.
انضباط، يگانهانديشي و تمركز اقتدار كه نشانة فرمانروايي تندروهاي پيروز است، نخست در گروههاي انقلابي حكومت غيرقانوني پرورده و كامل ميشوند. ويژگيهايي كه در جريان رشد حكومت غيرقانوني شكل گرفتهاند، حتي پس از آنكه حكومت غيرقانوني «قانوني» ميگردد، همچنان در ميان ريشهگرايان حاكم ماندگار ميشوند. بهراستي كه بسياري از اين ويژگيهاي مفيد، نخست در روزهاي رژيم پيشين قالب گرفته بودند؛ يعني در زماني كه تندروها گروههاي فشردة بسيار كوچكي را تشكيل ميدادند كه تحت «استبداد» تمامعيار حكومت بودند (همان).
براساس ديدگاه برينتون،
در اين مرحله از انقلاب، هيچيك از ريشهگرايان پيروز جرأت توسل به آراي عمومي را به خود نميدهند. آنها نميتوانند به مخاطرة يك نوع انتخابات آزاد تن دهند. تنها بعدها، زماني كه بحران انقلابي فروكش كرد و جامعه وضع عادي خويش را پيدا كرد، مرحلة آراي عمومي پيش ميآيد. البته اگر چنين انتخاباتي در كار باشد (برينتون، 1366، ص 181).
از نظر وي، تندروها پس از کسب قدرت قانوني، نهتنها ميدان را بر مردم نميگشايند، بلکه تمام گروههاي متنازع مهم را از صحنه خارج ساخته، با برقراري يك نظام متمركز حكومتي پايگاه خود را استوار ميسازند.
چند ماه بعد يا سالي پس از اين، تندروها ميتوانند تا دلشان ميخواهد تندروي كنند. هيچ كس جرأت مبارزه با آنها را ندارد. ما به آن بحراني در تب انقلاب رسيدهايم كه عموماً «عصر وحشت» خوانده ميشود (برينتون، 1366، ص 205). برينتون، عصر وحشت را عصري ميداند که فشار فوقالعادهاي بر مردم تحميل ميشود و حتي افتادهترين فرد، يعني شخصي كه نسبت به سياست از همه بيتفاوتتر است نيز نميتواند بگويد كه نوبت او و خانوادهاش كي فرا خواهد رسيد و چه زماني او را به عنوان يك دشمن طبقاتي و يك ضدانقلابي به دادگاه فراخواهند خواند (برينتون، 1366، ص 211).
ج. دوران ترميدور
کرين برينتون بر اين اعتقاد است که بايد در بررسيهاي خود پس از عصر وحشت، دوران ترميدور را مورد توجه قرار داد؛ دوراني که ميتوان آن را دوران «نقاهت پس از فرو نشستن تب انقلاب» دانست. البته برينتون تصريح ميکند که با اين تعبير، قصد «نوعي تمجيد از واكنش ترميدوري» را ندارد و نبايد از اين تعبير او، برداشت ستايشآميزي داشت (برينتون، 1366، ص 241). براساس مطالعات و بررسيهاي برينتون، در هر چهار انقلابي که او مورد مطالعه قرار داده است، چنين دوراني تحقق يافته است و همة اين انقلابها دچار چرخش و دور گرديدهاند. وي تصريح ميکند:
ترميدور به هيچ روي چيز يگانهاي نيست كه به انقلاب فرانسه، كه اين نام از آن برگرفته شده است، محدود باشد. ما در هر سه انقلابي كه دور كامل خود را پشت سر گذاشتهاند، يك آسانگيري اخلاقيِ همانند، يك جريان تمركز قدرت مشابه در دست يك «خودكامه» يا «ديكتاتور»، يك بازگشت مشابه تبعيديان، يك طرد مشابه مرداني كه «عصر وحشت» را به وجود آورده بودند و يك بازگشت همانند عادات كهن در زندگي روزانه را يافتهايم (برينتون، 1366، ص 275).
البته از نگاه برينتون، اين مرحلة بازگشت به رژيمهاي پيشين، منحصر به اين چهار انقلاب نيست. ميتوان ادعا کرد که «پديدة واكنش و بازگشت به رژيم پيشين، جزء تقريباً گريزناپذير جريان انقلاب به نظر ميرسد. به هر روي، حتي براي بيشتر عاشقان خوشبين به انقلاب، انكار اين واقعيت دشوار به نظر ميرسد كه ما يك چنين پديدهاي را در هر چهار انقلاب مورد بررسي خويش يافته باشيم» (همان).
2. قابليت يا عدم قابليت تعميم نظرية برينتون به ساير انقلابها
چنانکه از اين تعبير و برخي از تعابير مشابه برميآيد، برينتون با لحن بسيار محتاطآميزي درصدد تعميم برخي از يافتههاي خويش به ساير انقلابها است. به ادعاي يکي از انديشمندان اين عرصه برينتون، «بهعنوان يک مورخ در تعميمهاي خود جانب احتياط را فرو نگذاشت و بر تفاوتهاي بسياري که در ميان موردنگاريهايش وجود داشتهاند، بسيار تأکيد کرد. در واقع، او به ديگر پژوهندگان اخطار ميکند الگوي او را امري مسلم نشمارند؛ اخطاري که چندان گوش شنوايي پيدا نکرد» (کارلوت، 1383، ص 100). رجوع به تعابير خود برينتون اين ادعا را ثابت ميكند كه وي درصدد نبوده تا اين موارد را به همة انقلابها سرايت دهد (برينتون، 1366، ص 31). او «تاريخدان و دانشمند اجتماعي بسيار محتاطي بود و عقيده داشت كه «همشكليها»يي كه وي در چهار انقلاب بزرگِ مورد مطالعهاش يافته است، براي ايجاد «قضايا»ي مختلفي كه مورد خواست يا نياز دانشمندان اجتماعي است، كافي نيستند» (كوهن، 1369، ص 220).
برخي با ناديده گرفتن مطلب فوق، در صدد برآمدهاند تا نظر برينتون را به انقلابهاي ديگر سرايت داده، از برخي جنبههاي آن بهره برند. نويسندة کتاب انقلاب و بسيج سياسي، معتقد است:
اگرچه مدل «حرکت دوري» يا «تاريخ طبيعي انقلاب» پرتو روشنگري بر سير تاريخي بسياري از انقلابها ميافکند، اما کشمکش سياسي در طي انقلاب به منازعه ميان ميانهروها و تندروها محدود نميگردد، بلکه با توجه به ماهيت اجتماعي هر انقلابي، ممکن است ميان چندين نيروي سياسي عمده درگير شود. اين نيروها عبارتند از: نيروهاي راستگرا، نيروهاي ميانهرو، نيروهاي چپگرا، نيروهاي چپ افراطي و نيروهاي ضدانقلاب. در درون هر يک از اين نيروها نيز ممکن است جناحهاي گوناگوني وجود داشته باشد. ميان اين نيروها ائتلافات و صفبنديهاي موقتي گوناگوني پديد ميآيد. در واقع، فرآيند سياسي هر انقلابي، بستگي به تغيير در مواضع و تواناييهاي اين نيروها دارد. اما صفبنديها و اختلافات اين نيروها تصادفي نيست، بلکه وابسته به جو سياسي جامعه، شور و نشاط انقلابي، مشارکت سياسي عامه و اوضاع اقتصادي است (بشيريه، 1374، ص139).
چنانچه ملاحظه ميگردد، نويسندة فوق، وضعيت پيچيدهاي را از تحولات و صفبنديهاي پس از انقلاب ترسيم ميکند که تابع شرايط متنوع و مختلفي است. اما همين نويسنده در فرازهاي بعدي عباراتي را بيان ميكند که حاکي از امکان پيشبيني دقيق انقلابهاست. از نظر وي،
از يک ديدگاه انقلابات عبارتاند از کوشش براي دگرگون ساختن واقعيت بر حسب اصول يک ايدئولوژي. ازاينرو، سير تحول هر انقلابي پس از پيروزي بستگي به ديالکتيک ايدئولوژي و واقعيت به اين معنا دارد. از چنين ديدگاهي، انقلاب متشکل از دو مرحلة اساسي است: يکي سير صعودي ايدئولوژي انقلاب، که در طي آن ايجاد جهاني نو، ممکن تلقي ميگردد و دوم سير نزولي ايدئولوژي که در طي آن واقعيتهاي موجود به درجات مختلف قدرت ايدئولوژي را محدود ميکنند. اوج سير صعودي انقلاب، همان هراس و فضيلت در دوران اقتدار تندروهاي انقلابي است. اما سير نزولي با کاهش هراس آغاز ميگردد و در حضيض آن به ترميدور ميانجامد. ديالکتيک واقعيت و ايدئولوژي و ميزان غلبة يکي بر ديگري، خود ملاک ميزان و شدت انقلاب است (بشيريه، 1374، ص 139).
نويسندة مطالب فوق، از بيان اين مطالب، درصدد اثبات ادعايي فراتر از ادعاي برينتون است و آن اينکه، هر انقلاب نتيجة محتوم و تاريخي طبيعي دارد که غيرقابل تغيير است:
واقعيت تاريخي انقلابات نشان داده است که انقلاب از حيث نتيجه هم حداقل در کوتاهمدت موجد ديکتاتوري است. پيدايش تمايل به خودکامگي به درجات مختلف از حکومت فردي گرفته تا حکومت توتاليتر تمامعيار پس از پيروزي انقلابيون، در واقع، جزيي از تاريخ طبيعي انقلاب است (بشيريه، 1374، ص 149).
اين تفسير از تحولات پس از انقلاب، بيشتر به ديدگاه مارکسيستي از انقلاب شباهت دارد، زيرا تفسير مارکسيستي از تداوم انقلاب نيز مبتلا به جبر و نفي اختيار آدميان است؛ چراکه از اين منظر، همانگونه که پيدايش هر انقلاب امري محتوم و جبري است، فنا و زوال هر انقلاب نيز به حکم جبر تاريخ، قطعي است و عمر هر انقلاب، دير يا زود به پايان ميرسد و آن انقلاب جاي خود را به انقلابي ديگر ميدهد. مارکسيستها نيز از چهار مرحله انقلاب بدين ترتيب نام ميبرند: انقلاب بردهداري، انقلاب فئودالي، انقلاب سرمايهداري، و انقلاب سوسياليستي.
3. بررسي و ارزيابي نظرية چرخشي انقلاب با رويکرد ديني
نظرية ترميدور و ساير نظريات همچون نظريات مارکسيستي، که از آنها نوعي جبر و حتميت در روند انقلاب استفاده ميشود، به هيچ روي قابل پذيرش نيست؛ چراکه اينگونه نظريات، عمدتاً با رويکردي جامعهشناسانه تدوين گرديدهاند و نقش ارادة افراد را در تحولات اجتماعي ناديده انگاشتهاند. در واقع، هيچ چرخش و ترميدوري در انقلابها رخ نخواهد داد، مگر آنکه در افراد جامعه شاهد نوعي چرخش و ترميدور باشيم. انسانها با ارادة خود ميتوانند با در نظر گرفتن آسيبها و آفتهاي متوجه يک انقلاب، راهکارهاي مناسبي براي مقابله با آن آسيبها و آفتها بيابند و ارزشهاي انقلاب را همچنان حفظ نمايند و نيز ميتوانند با ناديده انگاشتن آسيبها و آفتها، زمينة چرخش انقلاب را فراهم نمايند. بنابراين، هر تغيير و تحولي در انقلابها به ارادة افراد بستگي دارد. اينگونه نيست که جبر تاريخي، هر انقلابي را به سمت چرخش و ترميدور سوق دهد.
بنابراين، ارادة افراد در تحولات اجتماعي دخيل است. تا زماني که آنان پايبند به آرمانهاي انقلاب و از آسيبها و آفتهاي انقلاب آگاه باشند، راهکارهاي مناسبي در پيش گيرند، انقلاب در مسير خود حرکت خواهد کرد. در غير اين صورت انقلاب دچار انحراف و ترميدور خواهد گرديد. آية شريفة «إِنَّ اللّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ؛ همانا خداوند سرنوشت هيچ قومي را تغيير نميدهد مگر آنکه آنان آنچه را در خودشان است، تغيير دهند» (رعد: 11)، شاهدي است بر اين مدعا. بر اين اساس، تعميم مراحل انقلاب به کلية انقلابها صحيح نيست؛ چراکه در انقلاب، جبر حاکم نيست و اراده و اختيار افراد نقش اساسي در تحولات پس از انقلاب دارد. حتي در کتاب کرين برينتون نيز اين مطلب پوشيده نمانده است. او در موارد متعددي که ويژگيهاي چهار انقلاب را برميشمارد، به نقاط اساسي افتراق آنها نيز اشاره ميکند و تحولات پس از انقلاب در انقلابهاي مذکور را کاملاً يکسان نميپندارد.
علاوه بر اين، هرچند که حرکت دوري انقلابها، مدت زماني است که در عرصة تحولات انقلاب مطرح گرديده است، اما حقيقت اين است که اين واژه، هنوز داراي ابهامات فراواني است که تشخيص مصاديق آن را با مشکل مواجه ميسازد. براي نمونه، اين چرخش در چه لايههايي از نظام بايد تحقق يابد تا ادعاي چرخش انقلاب پذيرفته شود؟ آيا ملاک تحول در بالاترين لاية سياسي کشور است، يا اينکه هرگونه تغيير اساسي در لايههاي زيرين را نيز شامل ميشود؟ ابهام ديگر اين است که چگونه ميتوان تشخيص داد که در کدام نقطه و در چه زمان مشخصي ترميدور واقع ميشود؟ آيا در اين زمينه، شاخصههاي مشخصي وجود دارد؟ در صورت فقدان شاخصههاي مشخص، نميتوان به اين نظريه اعتماد نمود؛ چراکه هرچند که اين گونه مسايل در جامعهشناسي سياسي مورد بررسي قرار ميگيرد، اما در همان علم، شاخصههاي مختلفي در حوزهها و مسايل مختلف آن ارئه گرديده است، اما در اين مسئلة خاص چنين شاخصهاي وجود ندارد. حداقل انتظاري که وجود دارد اين است که اين شاخصهها به طور شفاف تبيين گردد و مشخص گردد که به عنوان مثال، در يک دولت چه شاخصههايي بايد وجود داشته باشد تا پي برد که در آن نظام ترميدور رخ داده است؟ همچنين در ميان مردم، چه شاخصههايي حاکي از وقوع ترميدور در جامعه است؟
لازم به يادآوري است بسياري از انديشمندان اسلامي، هر چند سخني از واژة «ترميدور» به ميان نياوردهاند، اما در عرصة تحولات اجتماعي، نظرياتي ارائه دادهاند که دقيقاً نافي نظرياتي همچون نظريات چرخشي انقلاب و ترميدور است. از جملة اين انديشمندان، سيدمحمدباقر صدر است که تصريح ميکند:
محتواي دروني انسان، سازندة حرکت تاريخ است. با آميزش فکر و اراده ميتوان هدفهاي انسان را تحقق بخشيد. با اين توضيح، ميتوان گفت: سازندة حرکت تاريخ، محتواي باطني انسان يعني فکر و ارادة اوست و ساختمان جامعه در سطح روبنا با همة پيوندها، سازمانها، انديشهها و خصوصياتش روي زيربناي محتواي باطني انسان قرار دارد و هرگونه تغيير و تکاملي نسبت به روبناي آن، تابع تغيير و تکامل اين زيربناست و با تغيير آن، روبناي جامعه تغيير ميکند. بديهي است که هرگاه اين بنياد استوار باشد، روبناي جامعه استوار ميماند (صدر، بيتا، ص96).
شهيد صدر با اشاره به آية شريفة «إِنَّ اللّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ»، آن را روشنگر همين رابطة علّي ميان روبنا و زيربنا دانسته، معتقد است تغيير ظواهر و شئون و احوال يک قوم، روبناي آن قوم است و تغيير بنيادي تغييري است که در خود قوم پديد آمده باشد و هر تغيير ديگر، از اين تغيير بنيادي سرچشمه گرفته است (همان). براساس ديدگاه شهيد صدر، سنن الهي، ثابت و تغييرناپذير، استثناناپذير، و فراگيرند و اراده و آزادي انسانها در سنن و قوانين اجتماعي تأثيرگذار است (صدر، 1421ق، ص 69).
از ديدگاه شهيد مطهري نيز تاريخ همواره شاهد بوده است که:
نبردهاي انسان تدريجاً بيشتر جنبة ايدئولوژيک پيدا کرده و ميکند و انسان تدريجاً از لحاظ ارزشهاي انساني به مراحل کمال خود يعني به مرحلة انسان ايدهآل و جامعة ايدهآل نزديکتر ميشود تا آنجا که در نهايت امر، حکومت و عدالت، يعني حکومت کامل ارزشهاي انساني که در تعبيرات اسلامي از آن به حکومت مهدي تعبير شده است، مستقر خواهد شد و از حکومت نيروهاي باطل و حيوانمآبانه و خودخواهانه و خودگرايانه اثري نخواهد بود (مطهري، 1398ق، ص 44).
مطابق ديدگاه آيتالله مصباح نيز تغييرات اجتماعي، گاهي ناشي از تغييرات جبري و طبيعي است، گاهي ريشه در تحولات صنعتي و تكنولوژيكي دارد و گاهي نيز ناشي از تغيير فرهنگ مردم يك كشور است. هرگاه تغيير نوع اخير، كه با كمال اختيار، انتخاب و آگاهي انجام ميشود، در يك جامعه به وجود آيد، عموم مردم، براي تحقق آرمانهاي خود راهي را برخواهند گزيد كه به ضرر رژيم حاكم است. اين نوع تحول را كه ميتوان نام انقلاب را بر آن نهاد، ارتباط مستقيمي با فرهنگ دارد. اگر تأثير فرهنگ همچنان ادامه داشته باشد، انقلاب پابرجا خواهد بود؛ چون آنچه موجب پيدايش انقلاب است فرهنگ خاصي است كه در جامعه رواج پيدا كرده است و اكثريت افراد جامعه نيز آن را پذيرفته، جهت تحقق آن تلاش كردهاند (مصباح يزدي، 1376، ص 109-111). ازاينرو، نهاد تعليم و تربيت، مهمترين نهاد اجتماعي است و ميتواند تأثير فراواني در ايجاد دگرگونيهاي اجتماعي داشته باشد (مصباح يزدي، 1368، ص 315).
حاصل آنکه، وجود اراده و اختيار در آدميان، نافي کليت نظريات جبري انقلاب، بهويژه نظرية چرخشي انقلاب و ترميدور است (شباننيا، 1390، ص 21).
ارادة آزاد افراد به آنها اين امکان را ميدهد که در تحولات پس از انقلاب نقش عظيمي ايفا نمايند و با اختيار خود، يا انقلاب و دستاوردهاي آن را حفظ نمايند و آن را از گزند آسيبها و آفتها برهانند و يا انقلاب و ارزشهاي آن را به گوشهاي نهند و در هنگام بروز آسيبها و آفتها خود را کنار کشيده، شاهد انقلابي ديگر در درون انقلاب باشند تا بار ديگر ارزشهاي پيش از انقلاب احيا گردد و ارزشهاي انقلابي به حيطة فراموشي سپرده شود. علاوه بر اينکه در دين مبين اسلام، مؤمن بايد در هر روز خود از روز پيشين جلو افتد و توقف در يکجا موجب خسران است، اين امر نه فقط در حوزة فردي، بلکه در حوزة اجتماعي نيز مطرح است و هرگاه وضعيت جامعة مؤمنان نسبت به روز پيشين آن پيشرفتي نداشته باشد، از نظر دين مقدس اسلام، آن جامعه در خسران به سر ميبرد. اين ايده ميتواند به انقلابيون حرکتي مستمر در جهت تکامل عنايت نمايد. با توجه به اين ايده است که وضعيت انقلاب در هر روز بايد از روزهاي پيشين آن بهبود يابد. اين پويايي، که در ايدة اسلاميِ تحولات اجتماعي نهفته است، همواره انقلاب را از گزند آسيبها و آفتها حفظ خواهد نمود. چنين انقلابي که اين ايده را دارد، هرگز با چرخش و ترميدور مواجه نخواهد گرديد. پس انقلاب آرماني اسلام، هيچگاه با ترميدور و دور مواجه نخواهد شد و تحليل چرخشي برينتون و ديگران از انقلاب، مخصوص جوامعي است که به اين ايدة پوياي انقلابي اسلام توجه ندارند.
4. تطبيق نظرية چرخشي انقلاب بر انقلاب اسلامي ايران
مقايسة روند انقلاب در فرايند پيشين و پسين آن، نشان ميدهد که هر انقلابي داراي ويژگيهاي خاص خود است. هيچگاه نميتوان ادعا كرد که مسير يک انقلاب، همواره مسيري مشخص است که تخلف از آن امکانپذير نيست. ازاينرو، در همان چهار انقلابي که برينتون از آنها نام ميبرد، شاهد شرايط متنوع و گوناگوني هستيم که آن انقلابها را از يکديگر متمايز ميسازد. اين مطلب با اندک تأملي در تحولات اينگونه انقلابها به دست ميآيد. اين در شرايطي است که در اين انقلابها، عنصر اصلي تحرکبخش، تنها وضعيت نابسامان مادي جوامع بوده است. در اين انقلابها، عنصر معنويت نقش چنداني نداشته است. بديهي است اين تنوع و اختلاف در مورد انقلابي، همچون انقلاب اسلامي ايران به اوج خود ميرسد؛ چراکه در اين انقلاب، مقابله با نابسامانيهاي مادي در رژيم سابق، چندان جايگاهي در ميان انقلابيون و رهبران نهضت ندارد. آنچه آنان را به ميدان مبارزه کشانده است، مقابله با نابسامانيهاي فرهنگي و معنوي در جامعة آن زمان بوده است. ازاينرو، تفاوتهاي آشکاري بين اين انقلاب و ساير انقلابهاي بزرگ دنيا در پيش و پس از انقلاب وجود دارد.
برخي نويسندگان تلاش نمودهاند تا برخي از اين تفاوتهاي اساسي ميان انقلابهاي بزرگ دنيا و انقلاب اسلامي ايران نشان دهند. نويسندة کتاب انقلاب اسلامي، زمينهها و پيامدها، در هنگام مقايسة ميان انقلابهاي فرانسه و روسيه با انقلاب ايران، به برخي از اين تفاوتها اشاره نموده است. بر اين اساس، در مرحلة پيش از انقلاب، از حيث موقعيت اقتصادي، اقتدار نظامي و پيچيدگي و استحکام رژيمهاي پيش از انقلاب اختلافات اساسياي در اين زمينه به چشم ميخورد (محمدي، 1380، ص 261-266). همچنين در مقايسة قدرت اجتماعي در آن دو انقلاب و انقلاب ايران، نقاط افتراق اساسياي وجود دارد؛ اين سه انقلاب از حيث مشارکت مردمي، رهبري و ايدئولوژي، به هيچ وجه يکسان نبودهاند (همان).
در مرحلة پس از انقلاب نيز تفاوتهاي اساسي در روند انقلاب ايران و ساير انقلابهاي جهان وجود دارد. براي نمونه، در فرانسه از لحاظ آرمانهاي انقلاب، هيچ يک از آن ايدههايي که در ذهن انقلابيون بود، تحقق نيافت و در طول دو دهه از انقلاب فرانسه، سه گروه روي کار آمدند که هر يک از آنها، گروه قبل از خود را قلع و قمع کردند و با تبعيد و اعدام انقلابيون سابق، زمينه را براي حکومت ناپلئون و بازگشت استبداد و پادشاهي فراهم ساختند. پس از انقلاب 1937 روسيه نيز، برخلاف اهداف و آرمانهاي اصيل انقلاب، فردي همچون استالين بر سر قدرت قرار ميگيرد که ديکتاتوري سياه خود را به اجرا ميگذارد و زمينه براي تبعيد و اعدام گستردة انقلابيون فراهم ميگردد. بنابراين، در روسيه نيز مباني انقلاب حفظ نگرديد.
به همين دليل، اين سخن مشهور در زبان برخي انديشمندان جاري گرديده است که انقلاب فرزندان انقلاب را ميبلعد. اما اين سخن به هيچ وجه در مورد انقلاب اسلامي ايران صادق نيست. عليرغم گذشت چندين دهه از انقلاب، فرزندان اين انقلاب و نسل دوم و سوم آن، همچنان پايبند به ارزشهاي انقلابياند و اصول مورد نظر انقلابيون را قدر ميدانند. علت اين امر هم جز اين نيست که اين انقلاب ماهيت ارزشي، فرهنگي و معنوي دارد و با حفظ ماهيت آن، انقلابيون همچنان در صحنه خواهند بود و نسلهاي بعدي نيز ادامهدهندة مسير آن انقلابيون هستند.
به عبارت ديگر، همانگونه که امام راحل نيز بارها و بارها تأکيد فرمودهاند: اين انقلاب در پرتو توجهات خاص الهي و به مدد امدادهاي غيبي خداوند متعال به پيروزي رسيده است؛ چراکه مردم مسلمان ايران به آن درجه از ايمان رسيدهاند که چنين توفيقي نصيبشان گردد. بر اين اساس، ميتوان ادعا کرد مردم ايران در پناه انقلاب اسلامي، به درجهاي از حيات طيبه دست يافتهاند و اين ويژگي، آنان را از تمام مردم دنيا متمايز ميسازد. ازاينرو، نميتوان چنين مردمي را با ساير مردمان مقايسه نمود و براساس وضعيت پيش آمده براي ديگران، وضعيت آيندة ايشان را پيشبيني نمود. امام خميني در اين زمينه تصريح فرمودند:
شك نبايد كرد كه انقلاب اسلامي ايران از همة انقلابها جدا است: هم در پيدايش و هم در كيفيت مبارزه و هم در انگيزة انقلاب و قيام. و ترديد نيست كه اين يك تحفة الهي و هدية غيبي بوده كه از جانب خداوند منان بر اين ملت مظلوم غارتزده عنايت شده است (موسوي خميني، بيتا، ص7).
عليرغم چنين اختلافات اساسي، که در اين انقلابها به چشم ميخورد و بهويژه در بُعد معنوي، تمايزات قابل توجهي ميان آنها وجود دارد، برخي تلاش نمودهاند با تأکيد بر برخي نقاط مشترک ميان انقلاب اسلامي و ساير انقلابها، وضعيت آن را مشابه وضعيت ديگر انقلابها قلمداد نمايند. در نتيجه، بحث از حرکت دوري انقلاب و ترميدور را در مورد آن مطرح ميسازند. ازاينرو، گاه و بيگاه در تاريخ انقلاب اسلامي بحث ترميدور مطرح گرديده است. براي نمونه، با ارتحال حضرت امام برخي نداي حرکت چرخشي انقلاب و ترميدور را مطرح ساختند و برخي نيز پس از آنکه اصلاحطلبان بخشي از ارکان تصميمگيري نظام جمهوري اسلامي را در دست گرفتند، سخن از ترميدور در انقلاب اسلامي به ميان آوردند. ولي غافل از اينکه، اساس نظام جمهوري اسلامي همواره از ابتداي انقلاب اسلامي ثابت مانده است و روح همان ارزشها و اصول انقلابي در کليت نظام جمهوري اسلامي دميده شده است و با تغييراتي در تصميمگيران نظام، خللي بر آن اصول و ارزشها وارد نشده است. بنابراين، در انقلاب اسلامي، آن ارزشهاي بنيادين نظام جمهوري اسلامي، که در راستاي تحقق حاکميت الهي شکل گرفته است، همچنان متبلور و جاري است و اين نظام به سمت تحقق حکومت مطلوب اسلام در حرکت است و تاکنون هيچ دور يا چرخشي به سمت رژيم پيشين نداشته است. ازاينرو، نميتوان با تغييراتي در مسئولان نهادها و ارگانهاي نظام، مدعي شد که انقلاب اسلامي با ترميدور مواجه شده است و به سمت گذشته بازگشت دارد.
حاصل اينکه، نظرية ترميدور کليت ندارد و در مورد نظامهاي الهي، بهويژه انقلاب اسلامي ايران، صادق نيست. هيچگاه فراز و فرودها در نظام جمهوري اسلامي در سطوح عالية نظام نبوده است، بلکه تغييرات عمدتاً در مراحل پاييني حکومت بوده است. ازاينرو، نتوانسته کليت نظام را با چالش مواجه سازد و در آن خللي ايجاد نمايد. در سطوح عالية نظام جمهوري اسلامي همواره بر ارزشهاي بنيادين انقلاب تأکيد ميشود و اگر گاهي اختلافاتي نيز در سطوح عالي نظام به چشم ميخورد، در نحوة تحقق آن آرمانها و ارزشهاست، نه در اصل تحقق آنها. بنابراين، ميتوان شواهد گوناگوني ارائه کرد که نشان ميدهد انقلاب اسلامي، انقلابي متفاوت با انقلابهايي است که مورد مطالعة برينتون بوده است. نظرية برينتون، در کليت آن، قابل تعميم به انقلاب اسلامي نيست، هرچند ممکن است تشابهاتي نيز ميان آنها باشد. هرچند پس از پيروزي انقلاب اسلامي، طيفي در نظام جمهوري اسلامي دولت موقت را در دست ميگيرند که رويکرد کاملاً محافظهکارانه نسبت به اصل ضرورت انقلاب و حتي اصول بنيادين نظام داشتهاند، اما بايد در نظر داشت که همان دولت موقت نيز در همان زمان، ناچار بود به دليل ويژگي خاص ساختار نظام جمهوري اسلامي، که ولي فقيه را در رأس حکومت نشانده است، برخلاف نظر خود، در قالب و چارچوب کلي نظام حرکت کند و آنگاه که از اين امر به طور جدي سر باز زد، از ناحية امام خميني و مردم مسلمان انقلابي، طرد شده، جاي خود را به تدريج به عناصر انقلابي و متعهد به چارچوب کلي نظام جمهوري اسلامي دادند. در دورههاي بعد نيز هرچند کمابيش دولتهايي با رويکردهايي کاملاً متفاوت بر سر کار آمدند، اما هم از جهت نيروهاي انساني و هم از جهت تصميمات و روند اجرا، ماهيت اصلي انقلاب اسلامي حفظ گرديد. اشراف ولي فقيه در برهههاي مختلف، اجازة چرخش انقلاب را نداد. نظام جمهوري اسلامي با دو ايدة اساسي، يعني رهايي از استبداد داخلي و استعمار خارجي در چارچوب احکام شرع اسلام تحقق يافت. اين دو ايده همچنان هم در متن قوانين نظام جمهوري اسلامي، بهويژه قانون اساسي، حضور دارد و هم در عرصة اجرا نيز نظام جمهوري اسلامي همان سمت و سو را برگزيده و به سمت آن در حرکت است. بنابراين، در عرصة داخلي، همچنان برگزاري انتخاباتها و رفراندومها و مشارکت دادن مردم به أشکال ديگر، نشاندهندة عزم جدي جمهوري اسلامي بر استبدادستيزي است. علاوه بر اينکه، اصل مترقي ولايت فقيه نيز در اين نظام کمک شاياني به اين ايده نموده، با ظرفيتهايي که در درون خود دارد، جلوي تحقق استبداد در ارکان مختلف نظام را گرفته است. در عرصة بينالملل نيز نظام جمهوري اسلامي همچنان به عنوان مظهر استکبارستيزي به شمار ميرود. علاوه بر اين، ارزشهاي الهي حاکم بر روح انقلاب اسلامي، همچنان در نظام جمهوري اسلامي در عرصة قانون و اجراي آن موج ميزند و عليرغم برخي کاستيها و آسيبها در اين زمينه، همچنان اين روح در بدنة نظام حاکم است، و هرگاه افرادي درصدد تغيير اين ماهيت برآمدند، خود، از صحنه حذف گرديدند و يا در آستانة حذف قرار گرفتند هرچند اين افراد قبلاً از نيروهاي به ظاهر وفادار انقلاب به شمار ميرفتند.
مقام معظم رهبري، که خود به تمايزات اساسي اين انقلاب و انقلابهاي ديگر دنيا کاملاً آگاه است، نظرية چرخشي انقلاب را در مورد اين انقلاب ناروا دانسته، اين ادعاي خود را قرين برخي شواهد نمودهاند. در فرازي از بيانات ايشان ابتدا تبييني از نظرية ترميدور ارائه گرديده است:
در قوانين علوم اجتماعي دربارة انقلابها، مىگويند انقلابها همچنانى كه يك فرازى دارند، اوجى دارند، يك فرودى هم دارند. مثل سنگى كه شما پرتاپ مىكنيد تا وقتى كه قدرت بازوى شما پشت سر اين سنگ است، برخلاف جهت جاذبة زمين حركت مىكند. اما وقتى اين قدرت از جاذبة زمين كمتر شد، اين سنگ به سمت جاذبة طبيعى زمين برمىگردد. آن قوانين مىگويند تا وقتى شور و انگيزة انقلابى در مردم هست، انقلابها به سمت جلو حركت مىكنند، اوج مىگيرند، بعد هم به تدريج اين شور و هيجان و اين عاملِ حركتِ به پيش، كم مىشود و در مواردى تبديل به ضد خود مىشود. انقلابها سقوط مىكنند و برمىگردند پايين (بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در مراسم هفدهمين سالگرد ارتحال حضرت امام خمينى، 14/03/1385).
ايشان سپس درصدد پاسخ به کساني برآمدهاند که انقلاب اسلامي ايران را نيز با همين طرز تفکر دنبال ميکنند و ترميدور را در مورد آن غير قابل اجتناب ميدانند و يا حتي ادعا ميکنند که در انقلاب ايران ترميدور واقع شده است:
انقلابهاى بزرگ دنيا كه در تاريخ دويست سال اخير ما اينها را مىشناسيم، بنا بر همين تحليل، همه با آن نظريه قابل انطباق هستند. اما انقلاب اسلامى از اين تحليل جامعهشناختى به كلى مستثنا است. در انقلاب اسلامى پادزهرِ فرود انقلاب در خود اين انقلاب گذاشته شده است. بارها عرض كردهايم كه تجسم انقلاب در «جمهورى اسلامى» و در «قانون اساسى جمهورى اسلامى» است. نويسندگان قانون اساسى، كه از نظر امام و مكتب امام درس گرفته بودند، در خود اين قانون عامل تداومبخشِ انقلاب را گذاشتهاند: پايبندى به مقررات اسلامى و مشروعيت بخشيدن به قانون، مشروط بر اينكه بر طبق اسلام باشد، و مسئلة رهبرى. من چند سال قبل در مقايسة بين نظام جمهورى اسلامى و نظام شوروى سابق، كه امريكايىها و غربىها توانستند نظام شوروى را مضمحل كنند و طمع بسته بودند كه همان جريان را نسبت به انقلاب اسلامى انجام بدهند، گفتم كه تفاوتهاى اين دو نظام، تفاوتهايى است كه نمىتواند محكومِ يك قانون باشند. در نظام جمهورى اسلامى، اساس حركت بر پايبندى به مبانى است. آن چيزى كه به عنوان مبدأ مشروعيت اين نظام محسوب مىشود، يعنى ولايت الهى كه منتقل مىشود به فقيه، مشروط است به پايبندى بر احكام الهى. آن كسى كه در رتبة رهبرى نشسته است، اگر نسبت به آرمانهاى اسلامى، نسبت به قوانين اسلامى از لحاظ نظرى يا عملى، بىقيد شود، از مشروعيت مىافتد و ديگر اطاعت او بر كسى واجب نيست، بلكه جايز نيست. اين، در خود قانون اساسى، يعنى در خود سند اصلى انقلاب، ثبت شده است. بنابراين، شما اگر امروز به امواج دشمنى و كينهورزىِ دشمنان انقلاب اسلامى نگاه كنيد، مىبينيد كه مهمترين آماج دشمنى آنها با همين دو سه اصلى است كه مربوط به اين عامل تضمينكننده و نگهدارندة انقلاب است. لذا اين انقلاب شكستخوردنى نيست. اين انقلاب فرود آمدنى نيست. اين انقلاب از سير و حركت خود باز نمىايستد؛ چون جامعة ما يك جامعة مؤمن و دينى است و دين و ايمان اسلامى در اعماق دل مردم، از همة قشرها، نفوذ دارد. مردم به معناى حقيقى كلمه به دين معتقدند (همان).
نتيجهگيري
نظرية ترميدور يا چرخش انقلابها، كه حاكي از نوعي جبر و حتميت در تحولات اجتماعي است، توسط کرين برينتون مطرح گرديده است. وي در كتاب كالبدشكافي چهار انقلاب، ضمن مقايسة تحولات پس از انقلابها در هر چهار انقلاب مورد بررسي، به اين نتيجه ميرسد كه هر انقلابي در نهايت به ترميدور منجر خواهد گرديد و هر انقلابي به ارزشهاي گذشته بازگشت ميكند.
در بررسي و ارزيابي اين نظريه، چند نکته را بايد مدنظر داشت: اولاً، نظرية مذکور، در هر شكل آن، كه نافي اراده و اختيار افراد در تعيين سرنوشت اجتماعي خويش است، مورد نقد است؛ چراكه در آنها نوعي جبر و حتميت نهفته است و به افراد انساني، به عنوان شكلدهندة تحولات اجتماعي توجهي ندارد. هر تغيير و تحولي در انقلابها به ارادة افراد بستگي دارد. اينگونه نيست که جبر تاريخي، هر انقلابي را به سمت چرخش و ترميدور سوق دهد. ثانياً، هرچند که حرکت دوري انقلابها مدت زماني است که در عرصة تحولات انقلاب مطرح گرديده است، اما حقيقت اين است که اين واژه هنوز داراي ابهامات فراواني است که تشخيص مصاديق آن را با مشکل مواجه ميسازد.
علاوه بر اين، ضعف اين نظريه را با تطبيق آن بر جمهوري اسلامي نيز ميتوان دريافت: نظرية فوق با واقعيات انقلاب اسلامي ايران سازگار نيست و پس از چندين دهه از پيروزي انقلاب اسلامي، نظام جمهوري اسلامي همچنان بر ارزشهاي انقلابي خود تأكيد دارد. وقوع تحولاتي در لايههاي زيرين نظام، به هيچ وجه به معناي فراموشي اصول و ارزشهاي انقلابي نيست، بلكه سران نظام همواره درصدد تحقق آرمانهاي انقلاب بودهاند. هرچند ممكن است در تشخيص مسير نيل به اين آرمانها دچار اختلافاتي تاکتيکي شده باشند. بنابراين، در انقلاب اسلامي ايران، تاكنون هيچگونه ترميدوري رخ نداده است و نه مسئولان نظام و نه مردم ايران به سمت ارزشهاي گذشتة رژيم پهلوي بازگشت نداشتهاند.
- ابن خلدون، عبدالرحمن (1369)، مقدمة ابن خلدون، ترجمة محمد پروين گنابادي، بيجا، شرکت انتشارات علمي و فرهنگي.
- اسکاچ پل، تدا (1376)، دولتها و انقلابهاي اجتماعي، ترجمة سيدمجيد روئين تن، تهران، سروش.
- آقابخشي، علي و مينو افشاريراد (1383)، فرهنگ علوم سياسي، تهران، چاپار.
- برينتون، کرين (1362)، از انقلاب مذهبي کرمول تا انقلاب سرخ لنين، ترجمة محمود عنايت، بيجا، هفته.
- ـــــ، (1366)، كالبدشكافي چهار انقلاب، ترجمة محسن ثلاثي، چ چهارم، تهران، نو.
- بشيريه، حسين (1374)، انقلاب و بسيج سياسي، چ دوم، تهران، دانشگاه تهران.
- بعلي، فؤاد (1382)، جامعه، دولت و شهرنشيني؛ تفکر جامعهشناختي ابنخلدون، ترجمة غلامرضا جمشيديها، دانشگاه تهران.
- بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى، WWW.LEADER.IR
- جمعي از نويسندگان (1385)، انقلابي متمايز؛ جستارهايي در انقلاب اسلامي ايران، تهيه پگاه حوزه، قم، مؤسسة بوستان کتاب.
- روشه، گي (1368)، تغييرات اجتماعي، ترجمة منصور وثوقي، چ دوم، تهران، ني.
- شباننيا، قاسم (1390)، آسيبشناسي انقلاب اسلامي (براساس وصيت نامة سياسي ـ الهي امام خميني)، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني، و تهران، سمت.
- صدر، سيدمحمدباقر (بيتا)، سنتهاي تاريخ در قرآن، ترجمة سيدجمال موسوي، تهران، روزبه.
- ـــــ، (1421ق)، المدرسة القرآنية، إعداد و تحقيق لجنة التحقيق التابعة للمؤتمر العالمي للامام الشهيد الصدر، قم، مرکز الابحاث و الدراسات التخصصية للشهيد الصدر.
- عليبابايي، غلامرضا (1382)، فرهنگ سياسي، تهران، آشيان.
- کارلوت، پيتر (1383)، انقلاب و ضد انقلاب، ترجمة حميد قانعي، تهران، آشيان.
- كوهن، آلوين استانفورد (1369)، تئوريهاي انقلاب، ترجمة عليرضا طيب، تهران، قومس.
- محمدي، منوچهر (1380)، انقلاب اسلامي؛ زمينهها و پيامدها، تدوين: معاونت امور اساتيد و دروس معارف اسلامي نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاهها، قم، معارف.
- مصباح يزدي، محمدتقي (1376)، تهاجم فرهنگي، تحقيق و نگارش عبدالجواد ابراهيمي، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني.
- ـــــ، (1368)، جامعه و تاريخ از ديدگاه قرآن، تهران، سازمان تبليغات اسلامي.
- مطهري، مرتضي (1398ق)، قيام و انقلاب مهدي از ديدگاه فلسفة تاريخ، چ پنجم، قم، صدرا، .
- موسوي خميني، روحالله (بيتا)، صحيفة انقلاب، وصيتنامة سياسي ـ الهي رهبر کبير انقلاب اسلامي و بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران، بيجا، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي.
- نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري دانشگاه صنعتي شريف (1379)، همايش آسيبشناسي انقلاب اسلامي، آسيبشناسي انقلاب اسلامي (مجموعه مقالات اولين همايش آسيبشناسي انقلاب اسلامي)، تهران.
- Crane Brinton (1965), The Anatomy of Revolution, New York, VINTAGE BOOKS.