معرفت سیاسی، سال پنجم، شماره اول، پیاپی 9، بهار و تابستان 1392، صفحات 107-130

    بررسی نقش منابع محیط منطقه ای و بین‌‌المللی در همگرایی جنبش امل و حزب‌الله

    نوع مقاله: 
    پژوهشی
    نویسندگان:
    هادی معصومی زارع / دانش پژوه دکترای علوم سیاسی، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره) / meshkat67@gmail.com
    چکیده: 
    جنبش امل و حزب الله لبنان از میانه های دهه1980م تاکنون دو تجربه متفاوت از حیات مشترک را تجربه کرده اند: نخست، در دهه1980م خشونت بارترین شکل مناسبات را تجربه کردند. اما از اوایل دهه1990م به این سو، طرفین به سوی همگرایی گام برداشته اند. در این میان، عوامل مختلفی همچون عوامل شناختی و محیطی در همگرایی دو طرف نقش داشته است. عوامل برآمده از محیط منطقه ای و بین المللی، از جمله مهم ترین دلایل همگرایی ایشان به حساب می آید. مواردی چون تلاش های مشترک ایران و سوریه، حملات مکرر اسرائیل به لبنان، حوادث یازدهم سپتامبر و لشکرکشی امریکا به منطقه و در نهایت، توطئه های پی در پی از سال 2004م تاکنون، علیه حکومت سوریه به عنوان متحد راهبردی طرفین، از این دسته اند.
    Article data in English (انگلیسی)
    Title: 
    An Inquiry into the Role of the Resources of Regional and International Climate in the Convergence between Amal Movement and Hezbollah
    Abstract: 
    Amal Movement and Hezbollah of Lebanon had two different kinds of experience in their common life since mid-1980. The first was in 1980s, a period in which both sides were involved in the most violent clashed. However, both of them have come closer and closer towards convergence since the beginning of 1990. In the meantime, different factors like cognitive and environmental factors were behind the convergence between them. The factors which have to do with the regional and international climate are considered among the most important factors of their proximity. The joint efforts of Iran and Syria, Israel's repeated attacks against Lebanon, event of 2001, September 11 and the war which United States waged against Middle East, together with the continuous plots against the Syrian government as the strategic ally of these two movements are among the factors that contributed to the unity between Amal and Hezbollah
    References: 
    متن کامل مقاله: 

     
    مقدمه
    مناسبات جنبش امل و حزب‌الله، به‌عنوان دو جريان اصلي در طايفه شيعه لبنان، از ميانه‌هاي دهه 1980م تاكنون، از فراز و نشيب‌هاي فراواني برخوردار بوده است. فرايند واگرايي روابط ايشان، كه از سال 1985م و با برخوردهاي نظامي پراكنده ميان طرفين همراه بود، در سال‌هاي پاياني اين دهه، به خشونت‌بارترين و خونين‌ترين شكل خود درآمده و افق تيره‌اي را فراروي شيعيان لبناني قرار داد. در نهايت، با ميانجي‌گري ايران و سوريه و با عقد توافق‌نامه‌هاي دمشق1 و2 در سال‌هاي 1989 و 1990م، طرفين در مناسبات فيمابين، به سمت همگرايي و سازگاري سوق يافتند.
    از آن زمان تاكنون، امل و حزب‌الله در حوزه‌هاي مختلف سياسي و امنيتي، همواره كوشيده‌اند تا با گفت‌وگو و مشورت دوسويه و با پرهيز از رويكردهاي خشونت‌آميز، به حل و فصل مشكلات و چالش‌هاي فيمابين پرداخته و در خط مشي گذاري‌هاي كلان مرتبط با جامعه شيعه و مقاومت، به صورت يكدلانه‌اي عمل نمايند.
    در اين ميان، طيفي از عوامل گوناگون در شكل‌دهي به اين رويكرد همگرايانه نقش داشته و تأثير ‌گذارده‌اند: در حوزه بينشي و شناختي، بازدرك طرفين از يكديگر و محيط كنشگري خود، از جمله مهم‌ترين دلايل همگرايي ايشان در سال‌هاي پس از دهه 1980م محسوب مي‌شود.
    از ديگر عوامل پراهميت همگرايي ميان اين دو حزب، بايد به عوامل محيطي، اعم از عوامل محيط داخلي و منطقه‌اي و يا بين‌المللي اشاره نمود. در‌واقع، اين عوامل در كنار عامل شناختي، فرايندي دودهه‌اي را پديد آورده‌اند كه سطح روابط اين دو را از شرايط نبرد خشونت‌بار نظامي، به اتحاد استراتژيك سياسي و امنيتي ارتقا بخشيده است.
    مهم‌ترين اين عوامل در حوزه داخلي لبنان را مي‌توان موفقيت مقاومت در آزادسازي جنوب لبنان از اشغال اسرائيل، ترور رفيق حريري و تلاش‌هاي جريان‌هاي داخلي با همكاري قدرت‌هاي خارجي براي خلع سلاح مقاومت عنوان نمود. در حوزه منطقه‌اي و بين‌المللي نيز طيفي از عوامل تهديدزا و سازنده منجر به پديد آمدن فرايند همگرايي طرفين گرديده است. اين نوشتار، عهده‌دار بحث و بررسي مهم‌ترين عوامل تأثيرگذار محيط منطقه‌اي و بين‌المللي در شكل‌دهي به فرايند همگرايي جنبش امل و حزب‌الله از دهه1990م تاكنون (2014م) مي‌باشد.
    تعريف واژگان
    براي تبيين بهتر و فهم شفاف‌تر از بحث همگرايي سياسي و اجتماعي، مي‌بايد مراد از واژه اصلي، يعني «همگرايي»، را كه به مقطع تاريخي عمده‌اي در روابط امل و حزب‌الله اشاره دارد، تبيين نمود. واقعيت اين است كه اين واژه، همانند ديگر قرين خود، يعني «واگرايي» در حوزه‌هاي مختلفي همچون فيزيك، رياضيات، پزشكي، روابط بين‌الملل و حتي هنر عكاسي كاربرد دارد. در نتيجه، براي پيشگيري از اشتراك لفظي و خلط معنايي به صورت پيشيني، اقدام به تبيين مراد از اين واژه در اين تحقيق مي‌شود.
    «همگرايي» نيز همانند اصطلاح «واگرايي»، از واژه‌هاي پربسامد روابط بين‌الملل است كه از سنت فكري ليبرال‌ها منتزع شده است. البته اين مفهوم در حقيقت به‌عنوان يك رويكرد و نيز يك دستورالعمل سياسي براي ايجاد اقتراب و همبستگي ميان واحدهاي مختلف سياسي در عرصه بين‌الملل، و به‌ويژه دولت‌ها، با كاستن از اقتدار شخصي خود و تفويض آن به نوعي از اقتدار جمعي و مركزي، و به‌منظور ايجاد نوعي از ثبات، آرامش و صلح در عرصه بين‌المللي و حل اختلافات و منازعات منطقه‌اي و بين‌المللي مورد استفاده قرار گرفته است (قوام، 1384، ص 42-49؛ مشيرزاده، 1388، ص 96). مسئله‌اي كه نمونه آشكار آن در همگرايي كشورهاي اروپايي، در قالب اتحاديه‌اي سياسي، اقتصادي و نظامي بروز و ظهور كرده است.
    كتاب آكسفورد دو تعريفِ «اقدام يا فرايندِ يكپارچگي» و نيز «ادغام افرادي كه سابقاً از يكديگر جدا بودند» را براي اين واژه پيشنهاد كرده است (Oxford Dictionary/ Integration).
    به هر حال، مراد از همگرايي در اين پژوهش، عبارت از: فرايندي است كه بازتاب‌دهنده گونه‌اي از رفتار ميان دو بازيگر سياسي است كه بيانگر وجود تفاهم و همبستگي، در طيفي از مسائل مهم، اعم از عادي سياسي تا راهبردها و خط مشي‌هاي كلان است. اين فرايند، مي‌تواند از صرفِ همسازي و همراهي زباني در موضوعات مشترك آغاز شده و به راهبردي‌ترين سطح مناسبات سياسي، اقتصادي و نظامي منتهي شود.
    تلاش‌هاي مشترك ايران و سوريه براي عادي‌سازي روابط ميان دو طرف
    شايد به جرأت بتوان ادعا كرد كه مهم‌ترين دليل و ابتدايي‌ترين عامل همگرايي جنبش امل و حزب‌الله در اوايل دهه ۱۹۹۰م تلاش‌هاي مشترك و رايزني‌هاي دوجانبه ايران و سوريه بود. اين دو كشور، كه هر يك متحد يكي از بازيگران شيعي لبناني بودند، نقش ويژه‌اي در هدايت‌گري مسائل كلان مرتبط با دو گروه داشته و از‌اين‌رو، نفوذ بالايي در نظام تصميم‌گيري‌هاي آن دو داشتند. پس از بروز درگيري‌هاي شديد ميان دو جريان در سال‌هاي ۱۹۸۸ تا ۱۹۸۹م، سوريه و ايران كوشيدند تا ميان دو جريان وفاق و همبستگي پديد آورده، منازعات ايشان را مديريت نمايند. مسئله‌اي كه به عقد «توافق‌نامه دمشق1» در فوريه ۱۹۸۹م ميان طرفين انجاميد؛ توافق‌نامه‌اي كه در‌واقع دو طرف را به رويارويي با اسرائيل و عطف توجه ايشان به سوي دشمن مشترك دعوت مي‌كرد (Stephen & Atkins, 2004, p. 15).
    با از سرگيري درگيري‌ها در نيمه ماه ژوئيه ۱۹۹۰م در منطقه اقليم التفاح، مجدداً با پيگيري دستگاه‌هاي سياست خارجي ايران و سوريه، كميته چهارجانبه‌اي با حضور دكتر علي‌اكبر ولايتي و فاروق الشرع، وزيران خارجه دو كشور و نبيه بري رئيس امل و شيخ صبحي طفيلي، دبيركل وقت حزب‌الله در دمشق تشكيل شده و قرارداد ۱۹ نوامبر ۱۹۹۰م موسوم به «توافق‌نامه دمشق۲» به امضاي طرفين رسيد؛ قراردادي كه ضمن دعوت دو گروه به كنارگذاشتن اختلافات، راه را براي مبارزه حزب‌‌الله عليه ارتش اشغالگر اسرائيل هموار مي‌ساخت (حق‌‌شناس كمياب، 1388، ص 207).
    از زمان عقد توافق‌نامه اخير تاكنون، تنش گسترده‌اي ميان طرفين مشاهده نشده است. برخي مشكلات جزيي و برخوردهاي احتمالي، به‌ويژه هواداران دو طرف در روستاهاي جنوب نيز از طريق مكانيسم طراحي شده توسط بري و نصرالله، توسط مسئولان محلي پايان يافته و برخي موارد مهم نيز در بيروت توسط رهبران عالي دوطرف مورد مناقشه قرار گرفته و حل شده‌اند (گفت‌وگو با ابوحمزه (شيخ وحيد)، 20 مرداد 1391).
    اما درك چرايي توافق ميان سوريه و ايران براي پايان دادن به منازعات مسلحانه ميان طرفين، در‌واقع در چند نكته نهفته است كه در اينجا مورد بررسي تفصيلي قرار مي‌گيرند.
    نخستين عامل همگرايي ايران و سوريه در اين خصوص، مخاطراتي است كه از جانب گروه‌هاي نزديك به عراق و فرانسه در لبنان، متوجه موجوديت مقاومت و حضور سوريه در لبنان مي‌شد. به‌گونه‌اي كه سوريه نگران آن بود كه در شرايطي كه هيچ‌كدام از طرفين قادر به شكست كامل طرف ديگر نيست، ادامه نزاع‌ها و درگيري‌ها تنها به سود جريان‌هاي مخالف حضور سوريه و مقاومت در لبنان تمام مي‌شود. از‌اين‌رو، اين كشور كوشيد تا با همراهي ايران براي هميشه به منازعات دو جريان پايان دهد.
    رويكرد حافظ اسد در برقراري پيوند ميان طرفين تا آخرين روزهاي عمرش برقرار بود. براي نمونه، در سال ۱۹۹۶م، زماني كه حزب‌الله ارائه يك فهرست انتخاباتي پارلماني مستقل از امل را دنبال مي‌كرد و در نتيجه، وضعيت به درگيري‌هاي كلامي شديد ميان طرفين انجاميده بود (جمع من الباحثين، 1998م، ص 371-373)، حافظ اسد به شدت در برابر آن واكنش نشان داده و آن را موجب ضربه زدن به منافع سوريه و مقاومت ارزيابي نمود. در نتيجه، حزب‌الله را ميان ائتلاف با امل، يا دست كشيدن از مقاومت مخير گذاشت. همين مسئله منجر به ائتلاف دوباره امل و حزب‌الله شده و پيروزي دو طرف را در برابر جريان غرب‌گراي رفيق حريري به دنبال داشت؛ ائتلافي كه منجر به غضب شديد سفير امريكا در لبنان و جريان‌هاي همسو با غرب گرديد (ذبيان، 1996، ص 8).
    دومين عامل در خوانش نظري جديد سوريه از حزب‌الله نهفته بود. واقعيت اين است كه علي‌رغم آنكه سوريه در دهه1980م، خود اجازه ورود بيش از هزار پاسدار ايراني به دره بقاع براي آموزش حزب‌الله را صادر نمود، اما در‌واقع، در آن زمان هدف واقعي سوريه، ايجاد نوعي توازن از دست رفته ميان اسرائيل و سوريه بوده است. در اين ميان، در دستگاه سياست خارجي سوريه، بينش انقلابي ضد‌اسرائيلي ايران بهترين پشتيبان سوريه در برابر رژيم اسرائيل تلقي مي‌شد (رانستروب، 1998م، ص 117).
    ايجاد مشكلات براي پاسداران ايراني در سال ۱۹۸۳م، يعني يك سال پس از ورود ايشان به لبنان و در نهايت، تعطيلي پادگان اصلي سپاه در بقاع و تلاش براي مهار قدرت حزب‌الله در شرايط جديدي كه با عقب‌نشيني اسرائيل از بخش‌هاي مهمي از خاك لبنان و نيز سقوط توافق‌نامه ۱۷ مي ۱۹۸۳م ميان دولت ماروني بشير جميل و اسرائيل شكل گرفته بود، همگي بيانگر نگاه پراگماتيستي سوريه به مسئله مقاومت بود.
    تصور سوريه در آن دوره نسبت به حزب‌الله اين بود كه حزب، ابزاري براي سياست خارجي ايران، به‌منظور نفوذ گسترده اين كشور در لبنان و با هدف تحديد نقش و نفوذ سوريه در لبنان است. از‌‌اين‌رو، سوريه در دوره‌هاي مختلف، متحد سنتي خود يعني امل را روياروي حزب‌الله قرار داده و خود نيز در چند مرحله به صورت خشونت‌باري با اين حزب، برخورد نظامي كرد. ماجراي حمله به پادگان «فتح‌الله» در سال ۱۹۸۷م كه به شهادت بيش از بيست و هفت عضو حزب‌الله انجاميد و نيز ورود ارتش اين كشور به ضاحيه بيروت، براي پيشگيري از قدرت‌گيري روزافزون حزب‌الله در ژوئن ۱۹۸۸م، در راستاي سياست سوريه مبني بر تضعيف مقاومت و كنترل آن ارزيابي مي‌شود (اسپوزيتو، 1382، ص 148).
    با پايبندي مخلصانه حزب‌الله نسبت به اصول بيان شده در پيام سرگشاده خود، كه مبتني بر اولويت مقاومت در برابر اسرائيل بود، كه حتي در تقاضاي حزب در توافق‌نامه دمشق ۱ و ۲ تجلي يافته و حزب خود را بي‌نياز از مناصب حكومتي عنوان كرده و قدرت سياسي را به رقيب خود امل واگذار نمود. سوريه اندك‌اندك به صداقت حزب‌الله و حامي ايراني آن و نيز كارآمدي مقاومت در مبارزه مبتني بر شهادت‌طلبي ايمان آورده و نگراني‌هاي خود در خصوص ماهيت و اهداف حزب را بي‌‌مبنا يافت. همين مسئله در تغيير رويكرد سوريه نسبت به حزب‌الله و در نتيجه، زمينه‌سازي براي بهبود روابط امل با حزب‌الله بسيار مؤثر افتاد.
    از سوي ديگر، تغيير رويه يك‌جانبه‌گرايانه برخي سياستمداران ايراني، كه در طي دهه هشتاد ميلادي، تنها به حزب‌الله توجه داشته و نسبت به امل بي‌تفاوتي زيادي از خود نشان مي‌دادند، نقش بسيار مهمي در تغيير ديدگاه امل نسبت به ايران و حزب‌الله ايفا نموده، موجبات همسويي و نزديكي ميان طرفين را فراهم آورد. در اين ميان، به باور جنبش امل برخوردهاي آمرانه، تحقيرآميز و يك‌جانبه‌گرايانه حاكي از بي‌توجهي مسئولان وقت وزارت امور خارجه و نيز سفارت ايران در لبنان و سوريه، جنبش امل را بسيار دلسرد نمود و در نتيجه، حزب‌اللهِ مورد حمايت ايران را در اين فرايند مقصر مي‌ديد. از‌اين‌رو، از ديد ايشان كليد رفع منازعات با حزب‌الله در دستان ايران بود و با تغيير رويه سياست خارجي ايران، از سال ۱۹۹۰م نسبت به امل، دوره طلايي روابط ميان امل و حزب‌الله آغاز گرديد (گفت‌وگو با ابوجعفر محمد نصرالله، 13 مرداد 1391؛ گفت‌وگو با طارق ابراهيم، 14 مرداد 1391).
    در اين ميان، به تأييد بسياري از تحليل‌گران سياسي مرتبط با مسائل جنبش امل و حزب‌الله، نقش امام خامنه‌اي و سياست‌هاي راهگشاي ايشان در برقراري پيوند ميان امل و حزب‌الله، نقشي بسيار اساسي و كارآمد بوده و مي‌توان آن را تغييردهنده سياست دستگاه خارجي ايران در خصوص جنبش امل و ساير قدرت‌هاي لبناني برشمرد.
    براي نمونه، نبيه بري پس از ارتحال بنيان‌گذار جمهوري اسلامي، به همراه هيأتي از رهبران امل وارد تهران شده و در تاريخ ۱۵ ژوئيه ۱۹۸۹م، ضمن اعلان بيعت خود با رهبري جديد ايران، از ايشان شنيدند كه «ما شما را جزئي از خودمان مي‌دانيم و مانعي ميان خود و شما نمي‌شناسيم... شما در اينجا ميان برادران خود هستيد... گوشت شما گوشت ما و خون شما خون ماست... بر اين دو نكته محافظت نماييد: نخست وحدت ميان شيعيان و دوم رويارويي با صهيونيست‌ها...» (أسبوعية أمل، عدد601، جمعة 28 تموز 1989م. ص 11).
    به اعتقاد اعضاي هيأت اعزامي جنبش امل، اين بيانات بسيار مهم، نقشي اساسي در تغيير رويكرد مسئولان وزارت خارجه ايران در نحوة تعامل با اين جنبش و پايان‌بخشي به تلاش‌هايي براي انزواي امل و دورساختن آن از آغوش انقلاب اسلامي ايفا نمود (همان).
    در همين سفر، به توصيه آيت‌الله خامنه‌اي، ديدارهاي متعددي ميان هيأت اعزامي امل و هيأت اعزامي حزب‌الله با يكديگر و نيز ديدارهاي طرفين با مسئولان وزارت امور خارجه صورت پذيرفت كه نقش بسزايي در تكميل فرايند همگرايي ميان ايشان ايفا نمود؛ به‌گونه‌اي كه ايشان شخصاً با دكتر ولايتي به‌طور مستمر در تماس تلفني بوده‌اند تا از نتايج مذاكرات و ديدارهاي طرفين كسب اطلاع كنند (همان، ص 16).
    اين موارد، عموماً مربوط به ارتباط ايران و سوريه با تحولات داخلي لبنان و شيعيان مرتبط بود. اما در اين بين، برخي از عوامل ويژه منطقه‌اي نيز توجيه كننده و هدايت‌گر تلاش‌هاي شتابنده ايران و سوريه براي رفع اختلافات ميان جنبش امل و حزب‌الله بود.
    واقعيت اين است كه با آغاز دهه ۱۹۹۰ م، برخي اتفاقات مهم در سطح منطقه‌اي و بين‌المللي به وقوع پيوست كه نشان از ورود جهان به مرحله‌اي جديد از تحولات است. مهم‌ترين اين رويدادها را مي‌توان به صورت ذيل فهرست نمود:
    ـ برگزاري اجلاس طائف با حمايت عربستان، امريكا و عربستان سعودي، به‌منظور پايان دادن به جنگ‌هاي داخلي لبنان در ۲۲ اكتبر ۱۹۸۹م.
    ـ تلاش‌هاي عراق براي ضربه زدن به جريان مقاومت مورد حمايت ايران و سوريه، با پشتيباني از ماروني‌ها و جريان‌هاي فلسطيني و چپ‌گرا (حق‌شناس كمياب، 1388، ص 219ـ220).
    ـ تجاوز نظامي عراق به كويت و اشغال اين كشور در اوت ۱۹۹۰م.
    ـ حمله نظامي امريكا به عراق و حضور ده‌ها هزار نظامي ارتش امريكا در منطقه، ژانويه ۱۹۹۱م.
    ـ احياي مذاكرات اعراب و اسرائيل در كنفرانس مادريد در اكتبر ۱۹۹۱م، به‌منظور مذاكرات در خصوص روند سازش ميان اعراب و اسرائيل.
    ـ فروپاشي شوروي به‌عنوان متحد سنتي سوريه، در دسامبر ۱۹۹۱م (اسداللهي، 2004م، ص 179).
    مجموع اين تحولات، به‌طور مستقيم به خاورميانه مرتبط بوده و به‌گونه‌اي ويژه به امنيت كشورهاي سوريه و ايران و نيز موجوديت جريان مقاومت در منطقه بازمي‌گشت. در‌واقع، با رقم خوردن اين تحولات، كه از يك‌ سو، به تشكيل نظام تك‌قطبي در سطح جهان و هژموني ايالات متحده امريكا بازمي‌گشت و از سوي ديگر، به روند سازش اعراب با اسرائيل مرتبط بود، به‌طور ويژه‌اي كفه موازنه قوا را به زيان جريان مقاومت سنگين مي‌نمود.
    ازاين‌رو، حافظ اسد در بازگشت از سفر خود به شوروي در آخرين ماه‌هاي منتهي به فروپاشي، وقتي كه از پشتيباني و حمايت لجستيكي و نظامي اين كشور نااميد شد، در مصاحبه‌اي به صراحت استراتژي جديد خود را در خصوص رويارويي با اسرائيل، تكيه بر مقاومت اسلامي عنوان نموده و مي‌گويد: «مي‌بايست موازنه ميان خود و دشمن صهيونيستي را از طريق مقاومت و روحيه شهادت‌طلبي و عمليات شهادت‌طلبانه برقرار سازيم». همچنين وي در همين خصوص در اجتماع حزب بعث در سال ۱۹۹۰م، مي‌گويد: «هيچ راهي در برابر ما براي مواجهه با اسرائيل و اقدامات توسعه‌طلبانه آن، به جز تكيه بر نيروهاي اسلام‌گرا در لبنان نيست» (الأخضر، 2008م، ص 94).
    در نتيجه تغيير شرايط منطقه‌اي و بين‌المللي، سوريه و ايران به‌طور جدي و قاطعانه‌اي كوشيدند تا ديدگاه‌هاي خود را در خصوص مقاومت به يكديگر نزديك‌تر ساخته و از خلال آن، تلاش‌هاي‌ خود را براي بهبود روابط و مناسبات ميان جنبش امل و حزب‌الله سرعت بخشند. در نتيجة اين رويكرد جديد، كه از اقتضائات و شرايط محيط داخلي لبنان و محيط منطقه‌اي و بين‌المللي سربرآورده بود، روابط دو گروه برجسته شيعي لبنان نيز به سمت سازندگي و همراهي در موضوعات مختلف پيش رفت؛ مسئله‌اي كه از سال ۱۹۹۰م تا حال حاضر (۲۰۱4م) استمرار يافته و روز به روز بر استحكام آن افزوده مي‌شود. به‌ويژه، با به قدرت رسيدن بشار اسد در سال ۲۰۰۰م در سوريه، كه شخصيتي جوان و باورمند به مقاومت بوده است، سطح مناسبات حزب‌الله، جنبش امل، ايران و سوريه به شكل بي‌سابقه‌اي تا همكاري‌هاي راهبردي دفاعي ارتقا يافته است. اسد جوان، همواره كوشيده است تا راه‌ها را براي سنگ‌اندازي برخي چهره‌هاي سازشكار سوري در مناسبات ايران و سوريه و مقاومت مسدود كرده، بر استحكام روابط خود با محور مقاومت بيفزايد. همان‌گونه كه وي در ديدار با سيدحسن نصرالله، دبير كل حزب‌الله لبنان، در فرداي ارتحال حافظ اسد، با بيان جملاتي محكم در خصوص حمايت از مقاومت، برخي ترديدها در خصوص سياست خود در خصوص مقاومت اسلامي لبنان را برطرف نمود. «روابط تاريخي و مستحكم ميان حزب‌الله و سوريه با ارتحال حافظ اسد هرگز قطع نخواهد گرديد، بلكه منطبق با مشرب آن مرحوم، شديدتر و فعال‌تر از قبل خواهد شد» (المركز العربي للمعلومات، 2006م، ج 8، ص 106).
    حملات مكرر رژيم صهيونيستي به لبنان و درك ضرورت اهميت دادن به مقاومت، از سوي طرفين
    رژيم صهيونيستي از بدو اشغال فلسطين و اعلان رسمي تشكيل دولت خود، همواره چشم طمع به خاك لبنان دوخته و تلاش مي‌نمود تا به بهانه‌هاي مختلف، اين كشور را تحت سلطه خود درآورد. در اين ميان، از ميانه سال‌هاي ۱۹۴۸م تا سال ۲۰۰۶م به‌طور پيوسته لبنان شاهد حملات مكرر ارتش اسرائيل به قلمرو سرزميني خود بوده است. براي نمونه، جداي از بمباران‌هاي مكرر جنوب لبنان توسط ارتش اسرائيل طي سال‌هاي ۱۹۴۸ تا ۱۹۷۸ م، در همين سال اخير، ارتش اسرائيل به‌طور رسمي وارد جنوب لبنان شده و تا نزديك شهر صور پيشروي نمود. چهار سال بعد نيز ارتش اين كشور در ژوئن ۱۹۸۲م عملياتي گسترده، مرزهاي لبنان را درنورديده و به فاصله كمتر از چند روز، خود را به بيروت رسانيده تا اين شهر نخستين پايتخت عربي باشد كه توسط اين رژيم سقوط مي‌كند.
    فرايند اشغال شهرهاي صيدا و صور تا سال ۱۹۸۵م، به طول انجاميده و پس از آن، با عقب‌نشيني اسرائيل از اين شهرها، بخش جنوبي لبنان شامل مرجعيون، جزين، بنت جبيل، نبطيه و... همچنان در اشغال اسرائيل باقي ماند. در اين ميان، مقاومت اسلامي كوشيد تا با مبارزات چريكي و نامتقارن، ارتش به ظاهر شكست‌ناپذير اسرائيل را از جنوب لبنان بيرون راند. در اين بين، خطري كه هميشه در كمين مقاومت اسلامي و جريان مقاومت بود، حملات گسترده اسرائيل به لبنان بود كه با هدف واداشتن ساير گروه‌ها و طوائف لبناني و نيز توده مردم شيعه، به دست كشيدن از مقاومت و فشار بر حزب‌الله، به‌منظور پايان بخشيدن به مبارزات سرسختانه آن صورت مي‌گرفت.
    براي نمونه، ميان سال‌هاي ۱۹۹۰ تا ۲۰۰۰م، كه اسرائيل به‌طور يك‌جانبه و بي‌قيد و شرط از جنوب لبنان خارج شد، دو حمله گسترده و سراسري از سوي اين رژيم عليه لبنان صورت گرفت: اولين آن، تحت عنوان عمليات «تسويه حساب»، در ۲۵ ژوئيه ۱۹۹۳م و دومين آن، با نام عمليات «خوشه‌هاي خشم» در سال ۱۹۹۶م، صورت پذيرفت.
    در جنگ اول، هدف اسرائيل بمباران مناطق مسكوني و روستاها و خانه‌هاي شيعيان متمركز بود تا حزب‌الله را مورد تنفر شيعيان جنوب و بقاع قرار دهد. هرچند در محاسبات خود نتوانست اين هدف را محقق سازد. جنگ دوم نيز در سال ۱۹۹۶م، با تمركز بر تلاش براي بمباران تمامي زيرساخت‌هاي لبنان در مدت بيش از دو هفته، با هدف تضعيف مناسبات ميان حزب‌الله و ساير طوائف و مذاهب لبناني آغاز شد.
    جنگ اخير، اين مسئله را براي جنبش امل روشن ساخت كه هدف اسرائيل، تنها حزب‌الله نبوده و كل شيعيان مورد هجمه قرار گرفته و در نتيجه، برنده و بازنده اين نبرد، در‌واقع موجوديت جريان مقاومت، و نه صرفاً حزب‌الله است. ازاين‌رو، در جبهه سياسي جنبش امل به‌طور گسترده وارد مذاكرات با جريان‌هاي مختلف شد و تلاش نمود تا از دستاوردها و موفقيت‌هاي نظامي حزب‌الله در عرصه نظامي بهرة لازم را ببرد. ازاين‌رو، كوشيد تا تلاش‌هاي اسرائيل براي ايجاد تفرقه ميان طوائف مختلف و واردسازي فشار از سوي ارتش و دولت لبنان عليه مقاومت را خنثي نمايد (گفت‌وگو با استاد يونس عوده،11 مرداد 1391).
    در اين ميان، پس از آزادسازي جنوب در سال ۲۰۰۰ م، همچنان مخاطرات نظامي و امنيتي اسرائيل، طرفين را به سوي همكاري‌هاي بيشتر و دوسويه، با هدف مقابله با حملات احتمالي اسرائيل وادار مي‌كرد. اوج همكاري‌هاي دو گروه را مي‌توان در قالب جنگ سي و سه روزه سال ۲۰۰۶م موسوم به «جنگ تموز» مشاهده نمود. اين جنگ همه‌جانبه، زماني روي داد كه دولت لبنان در اختيار جريان غرب‌گراي ۱۴ مارس، به نخست‌وزيري فؤاد سينيوره بود و بلافاصله پس از درگيري ۱۲ ژوئيه در رويكردي غيرحرفه‌اي، ضمن اعلان عدم اطلاع قبلي دولت لبنان از اقدام حزب‌الله، مسئوليت عمليات و تبعات آن را بر عهده مقاومت،‌ و نه دولت لبنان گذاشت (حسين، 2006، ص 175).
    اين مسئله موجب شد تا وزيران منسوب به جنبش امل و حزب‌الله، در اقدامي هماهنگ به اين سخنان، به‌ويژه آن بخش از بيانات سينيوره كه «حكومت از اين اقدام مطلع نبوده و در نتيجه، در اين خصوص مسئول نبوده و مسئوليتي را نيز نمي‌پذيرد»، به شدت واكنش نشان داده و اعتراض نمايند (مجلة صدي البلد، عدد894، 13/7/2006. ص 6).
    در اين ميان، حمله‌هاي لفظي و كلامي جريان‌هاي غرب‌گراي لبناني و برخي سران عربي و اطلاق اوصافي چون ماجراجويي حساب نشده، خودسري، اقدامات غيرمسئولانه، غيرمتناسب و غيرقابل پيش‌بيني، رويارويي‌هاي حساب نشده و... جنگ تبليغاتي گسترده‌اي را عليه مقاومتي كه هنوز از جنگ نظامي فارغ نشده بود، شكل داده بود (موقع بي‌بي‌سي العربية، 15 يوليو 2006).
    دبير كل حزب‌الله، با توجه به اشتغال همه‌جانبه مقاومت به حوزه ميداني و نيز روابط بسيار راهبردي و نزديكي ميان وي و رئيس جنبش امل، كه از سال ۲۰۰۵م پديد آمده بود، تمامي عرصه سياسي مرتبط با نبرد را به نبيه بري واگذار نموده و وي را نماينده تام‌الاختيار شيعيان و مقاومت در خصوص مذاكرات آتش‌بس معرفي نمود و حرف او را حرف مقاومت ناميد (گفت‌وگو با دكتر علي فياض، 18 مرداد 1391). به بيان ديگر، طرفين با تقسيم نقش در اين جنگ تلاش كردند تا حتي‌الامكان از مخاطرات شديد پيش روي تاحد ممكن بكاهند. در نتيجه، حزب‌الله اداره نظامي جنگ را بر عهده گرفته و جنبش امل، اداره سياسي جنگ را متحمل گرديد (گفت‌وگو با حاج محمود قماطي، 15 مرداد 1391). از سوي ديگر، نبيه بري با اتخاذ رويكردي مشورت‌محورانه، تمامي دستاوردهاي عرصه ديپلماتيك و جزئيات گفت‌وگوها با مقامات لبناني و خارجي را به‌طور روزانه در اختيار نصرالله قرار مي‌داد. در كشاكش درگيري‌ها، نبيه بري با توجه به مهارت خاصش در چانه‌زني‌هاي سياسي، از هر پيروزي ميداني مقاومت، در چانه‌زني‌هاي ديپلماتيك بهره‌برداري مي‌كرد (گفت‌وگو با دكتر محمد خواجه، 14 مرداد 1391).
    براي نمونه، وي در تاريخ ۱۶ ژوئيه و در اوج حمله‌هاي تبليغاتي و كلامي عليه حزب‌الله در خصوص چرايي اقدام مقاومت به عمليات عليه اسرائيل، در يك نشست مطبوعاتي حاضر شده و به‌طور جانانه‌اي از مقاومت اسلامي و عمليات آن، كه با هدف آزادسازي اسراي لبناني از زندان‌هاي اسرائيل صورت پذيرفته بود، دفاع و جهاد حزب‌الله را براي دفاع از كل لبنان و نه صرفاً شيعيان عنوان نمود (حسين خليل، 2006م، ص 189-192).
    نبيه بري در تاريخ ۲۸ ژوئيه نيز در مصاحبه با شبكه الجزيره بار ديگر به حكام عرب پرخاش نموده و موضع آنها در محكوميت اقدام حزب‌الله را به چالش كشيده و آنها را به بي‌توجهي و بي‌تفاوتي نسبت به تحولات جاري لبنان متهم نمود. وي همچنين در اين مصاحبه، با ابراز انتقاد از عملكرد يك‌جانبه‌گرايانه نخست‌وزير فؤاد سينيوره در خصوص مسائل مرتبط با جنگ جاري، خواستار مشورت وي با ساير جريان‌هاي داخلي لبنان در خصوص تصميم‌گيري‌هاي كلان درباره جنگ شد (همان، ص 258-259).
    وي همچنين در روز ۳۱ اوت ۲۰۰۶م، يعني دو هفته پس از پايان جنگ، در سخنراني خود در مراسم سالگرد ربايش امام موسي صدر، ضمن دفاع مجدد از عمليات مقاومت و حق وي در اين خصوص، مقاومت را نيرويي عنوان كرد كه توانسته است به خوبي ارتش قدرتمند اسرائيل را درهم كوبيده، در برابر اراده خود آنرا ناتوان سازد. وي در همين مراسم، با ادبياتي بي‌سابقه از سيدحسن نصرالله به‌عنوان «برادر مجاهد» خود ياد كرد. مسئله‌اي كه به‌طور طبيعي سطح بالاي روابط نزديك ميان طرفين را به نمايش مي‌گذارد. همچنين هيئت رئيسه جنبش امل يك روز پس از آغاز درگيري‌ها، در بيانيه‌اي خود را همراه حزب‌الله در نبرد با اسرائيل دانسته و مي‌گويند:
    جنبش در خط مقدم مقابله با تجاوز اسرائيلي در كنار برادرانمان در مقاومت اسلامي خواهد بود. به باور ما، اسرائيل نمي‌تواند [تجاوز خود را] به بهانه عمليات مقاومت موجه سازد؛ چرا‌كه از اساس اين اسرائيل بود كه آزادسازي اسراي دربند را رد نموده و بخش‌هايي از اراضي لبنان را در اشغال خود نگاه داشته است (جريدة السفير، عدد10442، 13/7/2006. ص 3).
    به هر حال، همكاري امل و حزب‌الله موجب شد تا ضمن پيشگيري از عواقب خطرناك درگيري‌ها، زمينه‌هاي لازم براي پيروزي مقاومت در عرصه‌هاي سياسي و تبليغاتي فراهم گردد. از مهم‌ترين اقدامات نبيه بري، مي‌توان به‌عنوان رئيس امل و رئيس پارلمان لبنان در اين جنگ و رايزني‌هاي گسترده وي با مسئولان داخلي و خارجي همچون ميشل سليمان، رئيس ارتش لبنان، فؤاد سينيوره، نخست‌وزير وقت لبنان، اميرقطر، سعدالدين حريري، كاندوليزا رايس، وزير امور خارجه وقت امريكا، كوفي عنان، دبيركل سازمان ملل، و بسياري از ديگر شخصيت‌هاي برجسته لبناني و خارجي اشاره كرد.
    تلاش‌هايي كه البته پس از جنگ، بارها و بارها مورد تقدير سيدحسن نصرالله قرار گرفت. براي نمونه، دبيركل حزب‌الله در سخناني در سال ۲۰۱۱م، از روابط تنگاتنگ طرفين در جنگ سي و سه روز و تقسيم مسئوليت‌ها در اين جنگ سخن به ميان آورده و مي‌گويد:
    ... برادران ما در جنبش امل، در دوره جنگ ۳۳ روزه همكاري و انسجام خوب و سازنده‌اي داشتند و توانستيم رنج‌ها را تحمل كنيم و بعد از جنگ نيز بازسازي لبنان آغاز شد... ما با جنبش امل، از روز نخست به اين نتيجه رسيديم كه بايد مسئوليت‌هاي خود را بين حزب‌الله و جنبش امل تقسيم كنيم و تقسيم‌بندي مسئوليت‌ها به‌طور شفاف و ميداني صورت گيرد كه اين تقسيم‌بندي مسئوليت‌ها هم در ميدان جنگ و هم در بعد برنامه‌ريزي و لجستيك جنگ بود. بنابراين، روابط حزب‌الله و جنبش امل از ابتدا خوب بوده و در جريان جنگ ۳۳ روزه روابط تنگاتنگي داشتيم... (موقع القناة المنار، 9 مارس 2011).
    به هر حال، تجاوزات مكرر اسرائيل به لبنان و احتمال درگيري‌هاي جديدي ميان مقاومت و اسرائيل، از‌جمله عواملي است كه از نگاه جنبش امل و حزب‌الله، تهديدكننده موجوديت مقاومت و طايفه شيعه و كل لبنان به حساب مي‌آيد. ازاين‌رو، يكي از عوامل همگرايي و نزديكي طرفين، در‌واقع نگراني‌هاي مشترك در همين خصوص است. مشاركت دو طرف در تمامي طرح‌هاي مربوط به مخالفت با خلع سلاح حزب‌الله، همچون حوادث ۷ مي ۲۰۰۸، خروج از كابينه سينيوره، ساقط كردن دولت سعد حريري و...، همگي بيانگر اشتراك نظر دو طرف در خصوص لزوم حفظ سلاح مقاومت با هدف رويارويي با مخاطرات و تهديدهاي رژيم صهيونيستي است.
    حوادث يازدهم سپتامبر و پيامدهاي آن در خاورميانه
    يك سال و اندي پس از موفقيت مقاومت در اخراج اسرائيل از جنوب لبنان، حوادث يازدهم سپتامبر ۲۰۰۱م در امريكا پديد آمد. اين حادثه پس از فروپاشي نظام شوروي، نقطه عطف جديدي در روابط بين‌الملل، و به‌ويژه تحولات مرتبط با خاورميانه بود؛ تحولاتي كه با حمله امريكا و متحدانش به رژيم طالبان در اكتبر همان سال آغاز شد.
    سه ماه بعد، در ۲۹ ژانويه ۲۰۰۲م جورج بوش پسر، رئيس جمهور وقت امريكا، در نطق ساليانه خود در كنگره، سه كشور ايران، عراق و كره شمالي را به‌عنوان «محور شرارت» معرفي نموده كه به دنبال حمايت از تروريسم و ساخت سلاح‌هاي كشتار جمعي هستند. در نتيجه، مي‌بايست منتظر برخورد قاطع اين كشور باشند. در اين سخنراني، همچنين كشورهاي كوبا، ليبي و سوريه به‌عنوان كشورهاي «آن‌سوي محور شرارات» معرفي شدند كه از جهت شرارت در رتبه پس از كشورهاي محور شرارت، درجه‌بندي مي‌شدند (Safire, 2008, p. 31).
    يك سال و اندي پس از اين نامگذاري و در تاريخ ۲۰ مارس ۲۰۰۳م، امريكا حمله خود به عراق را با هدف سرنگون‌سازي دولت صدام حسين آغاز نمود. اين كشور موفق شد اولين ضلع به اصطلاح مثلث «محور شرارت» را سرنگون سازد. با حمله سراسري به عراق و استمرار تهديدات نومحافظه كاران امريكايي عليه ايران و سوريه، محافل شيعي لبنان از احتمال حمله ايالات متحده به ايران و سوريه، به اتهام حمايت ايشان از تروريسم، دچار واهمه و نگراني شدند. در آن زمان ايران از سويي درگير پرونده هسته‌اي خود بوده و تهديدات كلامي مكرري از سوي امريكا و اسرائيل، مبني بر حمله نظامي به اين كشور صورت مي‌پذيرفت. از سوي ديگر، امريكا همواره سوريه را به تجهيز و ارسال تروريسم به عراق متهم ساخته، خواستار قطع حمايت اين كشور از همه گروه‌هايي شد كه از نگاه امريكا، تروريست محسوب مي‌شد. در اين ميان، با تهديد مستقيم امريكا خطاب به جريان مقاومت، كه محور آن را ايران و سوريه شكل مي‌دادند، جنبش امل و حزب‌الله به تحولات منطقه‌اي به صورتي بسيار ريشه‌اي و بلندمدت نگريسته و هدف واقعي تمام تحولات جاري را تحقق طرح امريكايي «خاورميانه بزرگ» و ايجاد سازش ميان اسرائيل و ساير كشورهاي منطقه قلمداد كردند؛ طرحي كه لازمة آن، از ميان برداشتن محور مقاومت ضداسرائيلي به‌شمار مي‌آمد. همين درك مشترك ميان طرفين، موجب شد كه حتي پيش از ترور رفيق حريري در سال ۲۰۰۵م، اين دو جريان مهم شيعي، هدف واقعي امريكا را جريان مقاومت و در رأس آنها مقاومت شيعي لبنان بپندارند.
    ازاين‌رو، جنبش امل و حزب‌الله، ضمن احساس خطر از وضعيت تحولات جاري منطقه و توطئه‌هاي احتمالي آينده، محيط طائفه‌اي و فرقه‌اي لبنان را آينه تمام‌نماي منطقه خاورميانه مي‌ديدند كه به واسطه ساختار تكثرآميز قوميتي و سياسي‌اش، به سرعت آماده تأثيرپذيري از فتنه‌هاي قوميتي در كشورهاي همجوار است (گفتگو با ابوجعفر محمد نصرالله، 13 مرداد 1391).
    در نتيجه، هر دو جنبش ضمن محكوميت حمله امريكا به عراق، به شدت از ايران و سوريه، به‌عنوان اركان اصلي مقاومت ضداسرائيلي و ضدامريكايي حمايت نمودند.
    به هر حال، تحولات جديد منطقه‌اي و بين‌المللي، كه پس از يازدهم سپتامبر ۲۰۰۱م در سراسر جهان به وجود آمده و بر حول محور «مبارزه با تروريسم» مي‌چرخيد، موجب نگراني مشترك جنبش امل و حزب‌الله شده و موجبات همسويي ايشان را فراهم ساخت؛ زيرا حزب‌الله از سال ۱۹۹۷م در ليست سازمان‌هاي تروريستي ايالات متحده قرار داشته (official site of U.S. Department of State, 2012) و وعده مبارزه با تروريسم از سوي بوش، شامل مقاومت اسلامي لبنان و به بيان ديگر، شيعيان در اين كشور نيز مي‌شد.
    توطئه منطقه‌اي و جهاني عليه سوريه به‌عنوان متحد راهبردي دو طرف (۲۰۰۴-۲۰۱۳م)
    زنجيره اقدامات و تحولات منطقه‌اي مرتبط با سوريه، كه از سال ۲۰۰4م به اين سو، در خصوص سوريه از سوي كشورهاي غربي، برخي نهادهاي بين‌المللي و در نهايت، برخي كشورهاي عربي منطقه صورت پذيرفته است، از عوامل بسيار كليدي در همگرايي بسيار مستحكم و ناگسستني ميان جنبش امل و حزب‌الله در يك دهه اخير بوده است.
    فشار مضاعف عليه جريان مقاومت و سوريه از چندماه پيش از ترور حريري در فوريه ۲۰۰۵م و با صدور قطعنامه ۱۵۵۹ شوراي امنيت آغاز و تاكنون استمرار يافته است. مجموع اين حوادث، كه تاكنون قريب به ۸ سال به طول انجاميده است، موجب شده تا سوريه ضربه‌هاي سختي را متحمل شود. در اين ميان، مي‌توان مجموع توطئه‌هاي صورت گرفته عليه سوريه را به صورت ذيل فهرست نمود:
    ـ بروز تحركات تجزيه‌طلبانه و قوميتي در مناطق كردنشين سوريه (۱۲ مارس ۲۰۰۴م)؛
    ـ قطعنامه ۱۵۵۹ شوراي امنيت سازمان ملل، كه خواهان خروج نيروهاي ارتش اين كشور از لبنان بود (دوم سپتامبر ۲۰۰۴م)؛
    ـ متهم كردن سوريه به طراحي و اجراي ترور رفيق حريري از سوي جريان‌هاي غرب‌گراي داخل لبنان (فوريه ۲۰۰۵م)؛
    ـ صدور قطعنامه ۱۵۹۵ از سوي شوراي امنيت به‌منظور تشكيل كميته بين‌المللي ترور رفيق حريري (۷ آوريل ۲۰۰۵م)؛
    ـ متهم كردن سوريه به دست داشتن در اين ترور از سوي كميته بين‌المللي ترور رفيق حريري در اولين گزارش خود (۱۹ اكتبر ۲۰۰۵م) (Tofan, 2008, p. 171)؛
    ـ تلاش غرب براي جداسازي برخي رهبران سياسي سوريه از حكومت بشار اسد (مانند پناهندگي عبدالحليم خدام به غرب در ۳۰ دسامبر ۲۰۰۵م)؛
    ـ بمباران راكتور اتمي در دست ساخت سوريه توسط نيروي هوايي رژيم اسرائيل (ششم سپتامبر ۲۰۰۷م)؛
    ـ آغاز بحران بزرگ سوريه از سال ۲۰۱۱ تاكنون (۲۰۱۳م).
    به هر حال، مجموعه تحولات فوق، كه سوريه را با توطئه‌اي جهاني و مخاطره‌انگيز مواجه ساخته بود، جريان مقاومت در لبنان را هراسان ساخته و در نتيجه، به‌طور بي‌سابقه‌اي به يكديگر نزديك نموده است. مهم‌ترين دليل اين همگرايي را بايد در دو نكته اساسي جست‌وجو كرد: نخست، نقش سوريه در حمايت و پشتيباني نظامي و سياسي از مقاومت. دوم، در نقش جريان‌هاي سلفي ضد‌شيعي در تحولات سوريه از سال ۲۰۱۱م به بعد، كه موجب بروز شورش‌هاي مسلحانه گسترده در سوريه شده و نگراني عميق دو جريان شيعي و هراس ايشان از سرايت موج خشونت‌هاي فرقه‌اي به داخل لبنان و عليه سلاح مقاومت را در پي داشته است.
    نقش سوريه در پشتيباني نظامي و سياسي از مقاومت
    نخستين علت نگراني مشترك جنبش امل و حزب‌الله در اين خصوص، به نقش بي‌نظير سوريه در تجهيز و تسليح مقاومت اسلامي در لبنان بازمي‌گردد. واقعيت اين است كه از بدو برقراري رابطه ميان شيعيان با نظام حافظ اسد در سال ۱۹۷۳م، كه به همت شخص امام موسي صدر صورت پذيرفت (مرتضي، بي‌تا، ص 277)، اين رابطه علي‌رغم فراز و فرودهايي، همچنان مستحكم مانده است. در اين ميان، سوريه از همان سال‌هاي مياني دهه ۱۹۷۰م، آموزش نظامي چريك‌هاي شيعي ضداسرائيلي را آغاز نمود. در سال ۱۹۸۲م، يعني حتي سه سال پيش از اعلان رسمي تأسيس حزب‌الله نيز راه را پيش روي سپاه پاسداران ايران براي آموزش و تجهيز مقاومت هموار نمود (اسپوزيتو، 1382، ص 139).
    در اين ميان، علي‌رغم آنكه ايران اصلي‌ترين نقش در آموزش مقاومت اسلامي و حمايت از آن را ايفا مي‌نمود، اما اين مسئله بدون اجازه سوريه هيچ‌گاه ميسر نمي‌بود؛ زيرا از لحاظ جغرافيايي، ايران از مرز مشترك با لبنان برخوردار نبوده و به صورت هوايي نيز به هيچ عنوان نمي‌توانست براي ارسال نيرو و تجهيز جوانان مقاومت اقدام نمايد. در حقيقت، اين سوريه بود كه با داشتن بيش از ۳۷۰ كيلومتر مرز مشترك با لبنان (Cordesman, 2006, p. 331)، اجازه تردد نيروهاي سپاه به دره بقاع را صادر مي‌نمود. عمده تجهيزات مقاومت، همانند موشك‌هاي ميان‌برد و موشك اندازهاي كاتيوشا و... در طي سال‌هاي ۱۹۷۳م تاكنون، از طريق همين مرزهاي زميني مشترك با سوريه و از مسير كوهستان‌هاي بقاع به جنوب لبنان انتقال مي‌يافت.
    اهميت مرزهاي استراتژيك لبنان و سوريه براي حزب‌الله، به‌ويژه در جنگ سال ۲۰۰۶م
    ميان اسرائيل و حزب‌الله مشخص شد كه طي آن، اصلي‌ترين مسير استراتژيك پشتيباني
    تسليحاتي و حمايت لجستيكي از مقاومت، مسيرهاي منتهي به مرزهاي سوريه و دره بقاع
    بود. ازاين‌رو، جاده بيروت ـ دمشق و مرزهاي سوريه، بارها از سوي نيروهاي هوايي ارتش اسرائيل بمباران شد تا مانع از دستيابي حزب‌الله به تسليحات پيشرفته جديد و ساير تجهيزات لجستيكي گردد (Stockholm International Peace Research Institute, 2007, p.69).
    همچنين گزارش‌هاي معتبر از اين امر حكايت دارد كه در حين جنگ سي و سه روزه و نيز پس از آن و علي‌رغم حضور نيروهاي يونيفيل در مرزهاي مشترك سوريه و لبنان، اصلي‌ترين معبر دستيابي حزب‌الله به موشك‌هاي پيشرفته‌تر از قبل و ساير تجهيزات نظامي، مرزهاي سوريه بوده است ((Cordesman, 2009, p. 86.
    در اين ميان، پس از آغاز بحران سوريه از سال ۲۰۱۱م، يكي از مهم‌ترين مأموريت‌هاي جريان‌هاي سلفي و تكفيري با كمك‌هاي دريافتي از كشورهاي غربي، عربي و اسرائيلي، قطع عقبه استراتژيك مقاومت، به‌ويژه اشغال نوار مرزي مشترك لبنان و سوريه بوده است تا از اين طريق، از روند انتقال تسليحات بيشتر به مقاومت اسلامي لبنان ممانعت به عمل آورند. ازاين‌رو، به‌ويژه در يك ساله گذشته، شورشيان مسلح كوشيدند تا با حمله به اين مناطق، كنترل آنها را بر عهده بگيرند.
    براي درك بهتر علت چنين تلاشي، بايد به اين نكته توجه كرد كه اساساً لبنان تنها با دو كشور بيشتر مرزهاي زميني ندارد. نخست، از سمت جنوب با فلسطين اشغالي، كه حدود ۷۹ كيلومتر مرز مشترك دارد. دوم، از سمت شمال و شرق، با سوريه كه شامل ۳۷۵ كيلومتر مرز با اين كشور است. در اين ميان، لبنان از سمت غرب به درياي مديترانه محدود شده و در نتيجه، ۲۲۵ كيلومتر مرز ساحلي دارد (Cordesman, 2006, P. 238).
    در اين ميان، به‌طور طبيعي مسير فلسطين اشغالي نمي‌تواند براي انتقال تسليحات به حزب‌الله مورد استفاده قرار گيرد. از سمت غرب لبنان نيز درياي مديترانه، به‌واسطه حضور گشت‌هاي دريايي اسرائيل و نيروهاي يونيفيل، نمي‌تواند مسيري امن براي دسترسي حزب‌الله به تسليحات پيشرفته تلقي شود. در نتيجه، تنها مسير ارسال سلاح و تجهيزات به مقاومت، مرزهاي سوريه است.
    در اين بين مرزهاي شمالي سوريه با لبنان نيز به دليل حضور اكثريت اهل تسنن، گذرگاه مطمئني نيست و نمي‌تواند مورد اعتماد ارسال كنندگان و دريافت كنندگان تسليحات باشد. درنهايت، تنها مسير امن و مطمئن، مرزهاي شرقي لبنان با سوريه است كه به كوهستان‌هاي شيعه‌نشين بقاع و بعلبك منتهي مي‌شود.
    اين مسير، از اواسط دهه ۱۹۷۰م راهبردي‌ترين مسير مقاومت و اصلي‌ترين مسير تأمين مايحتاج و نيازهاي لجستيكي و نظامي آن محسوب مي‌شود. ازاين‌رو، اشغال شهر استراتژيك «القصير» توسط گروه‌هاي مخالف حكومت سوريه، كه در مقابل شهرهاي هرمل، بعلبك و دره بقاع لبنان قرار گرفته است، دقيقاً به‌منظور قطع راه‌هاي ارتباطي و تداركاتي حزب‌الله به خارج از كشور به حساب مي‌آمد.
    نكته ديگر در خصوص اهميت مرزهاي سوريه براي مقاومت، مسئله پناه دادن به ده‌ها هزار آواره لبناني در جنگ‌هاي مختلف اين حزب با رژيم صهيونيستي، به‌ويژه در جنگ‌هاي ۱۹۹۶ و ۲۰۰۶م بود؛ زيرا هزاران پناهنده لبناني از روزهاي آغازين جنگ، از جنوب لبنان و بيروت به سوي دمشق و ساير شهرهاي مرزي سوريه با لبنان حركت نموده و تا پايان درگيري‌ها در آنجا باقي ماندند (Hourani, 2006, p. 54). ازاين‌رو، سقوط سوريه و مرزهاي مشترك آن با لبنان، به‌طور حتم در جنگ‌هاي احتمالي آينده ميان حزب‌الله و سوريه مي‌تواند مشكلات زيادي را براي دسترسي مقاومت به تجهيزات مورد نياز جنگي خود و نيز دسترسي پناهندگان شيعه جنوب لبنان به مكاني امن پديد آورد. به هر حال، سقوط مرزهاي شرقي لبنان با سوريه براي جنبش امل و حزب‌الله به منزله تهديد حياتي به حساب مي‌آيد. ازاين‌رو، واكنش مشترك ايشان در حمايت از دولت سوريه و مخالفت با نيروهاي مسلح سلفي در پي داشت.
    نگراني مقاومت از ارتقاي نقش منفي جريان‌هاي سلفي و تكفيري در سوريه و لبنان
    از ‌جمله نگراني‌هاي مشترك جنبش امل و حزب‌الله درخصوص بحران سوريه، سيطره گروه‌هاي تكفيري و وهابي بر سوريه، به‌ويژه مرزهاي مشترك اين كشور با لبنان است. در حقيقت، جريان‌هاي سلفي و تكفيري از بدو پيدايش خود، نه‌‌تنها هيچ‌گونه مبارزه‌اي با رژيم صهيونيستي نداشته‌اند كه بررسي تاريخ اين قبيل جنبش‌ها، بيانگر اين است كه اين نوع گروه‌ها در تمام طول تاريخ خود، تنها به مبارزه با گروه‌ها و كشورهاي مخالف و دشمن اسرائيل مشغول بوده‌اند. ازاين‌رو، همواره مورد استقبال رژيم اسرائيل قرار گرفته‌اند. بررسي چند نمونه تاريخي به خوبي مي‌تواند بيانگر ماهيت مزورانه اين قبيل جنبش‌ها باشد.
    بررسي‌ها بيانگر اين است كه جريان اخوان‌المسلمين مصر، كه به‌عنوان يك گروه سلفي
    مهم ظهور يافته است، در طول چهار جنگ ارتش مصر با رژيم صهيونيستي،‌ حتي بعد از
    آنكه ارتش اين رژيم در سال ۱۹۶۷م شبه‌جزيره سينا را به‌طور كامل اشغال كرد، به هيچ عنوان به حمايت از ارتش مصر برنخاسته، بلكه استراتژي خود را بر تقدم مبارزه با دولت مصر، به‌عنوان دولتي مرتد و غيراسلامي بنيان نهاده و مبارزه با عبدالناصر را بر خطر اسرائيل مقدم تلقي مي‌كردند (سعد غريب، 1385، ص 203).
    در فوريه سال ۱۹۸۲م نيز، كه حافظ اسد ارتش خود را براي مقابله با تهاجم قريب‌الوقوع ارتش اسرائيل به جنوب لبنان آماده مي‌كرد، به ناگاه جريان‌هاي سلفي سوريه شورش گسترده و مسلحانه‌اي را در شهر «حماة» ترتيب دادند كه قريب به يك ماه ارتش سوريه را به خود مشغول ساخت 49)..(Dean Commins, 1996, p تنها نمونه مبارزه جدي ميان جريان‌هاي سلفي با اسرائيل، در مبارزه بيش از دو دهه‌اي جنبش حماس كه از سوي ايران و سوريه مورد حمايت بوده است، تجلي يافته است. البته پايبندي اين جنبش به اصول سلفي‌گرايي و عدم توانايي آن براي تفكيك ميان حوزه گرايشات طائفه‌‌‌اي با حوزه منافع كلان جريان مقاومت، عملاً از سال ۲۰۱۲م به اين سو، آن را از دامن جريان مقاومت خارج كرده و در نتيجه، اختلافات جدي و تنش‌هاي دروني زيادي را در داخل خود جنبش نيز پديد آورده است؛ مسئله‌اي كه به باور بسياري از محققان در صورت عدم بازگشت حماس به آغوش جريان مقاومت، در آينده‌اي نزديك به انشعابات گسترده ميان اعضاي اين جنبش و جناح‌هاي مختلف آن خواهد انجاميد (گفت‌وگو با دكتر مسعود اسداللهي، 14 مرداد 1391).
    به هر حال، تلاش گسترده جريان‌هاي تكفيري براي سيطره بر سوريه، كه از سال ۲۰۱۲م اين كشور را صحنه خشونت‌هاي گسترده و خونيني نموده است، از سوي حزب‌الله و جنبش امل به‌عنوان بزرگ‌ترين تهديد منطقه‌اي مقاومت اسلامي تلقي شده است. با سقوط شهر استراتژيك القصير، به دست جريان‌هاي تكفيري، مقاومت اسلامي لبنان، كه خود را در محاصره اسرائيل از سويي و جريان‌هاي تكفيري از سوي ديگر مي‌ديد، چاره‌اي جز اعلان جنگ عليه تكفيري‌هاي سوريه و حضور مستقيم نظامي در برابر ايشان در شهر القصير نمي‌ديد. ازاين‌رو، دبيركل حزب‌الله در بياناتي در سيزدهمين سالگرد آزادسازي جنوب لبنان در تاريخ ۲۵ مي ۲۰۱۳م، در خصوص تهديد جريان‌هاي تكفيري براي مقاومت و كل لبنان اعلان كرد:
    تسلط اين گروه‌ها [جريان‌هاي تكفيري] بر سوريه يا استان‌هاي مشخصي از سوريه، مخصوصاً اين استان‌هاي هم‌مرز با لبنان، براي لبنان و همه لبنانيان خطري بزرگ است. فقط براي حزب‌الله خطرناك نيست... فقط براي شيعيان لبنان خطرناك نيست. براي لبنان، لبنانيان، حكومت لبنان، مقاومت لبنان و همزيستي حاكم بر لبنان خطرناك است (پايگاه رسمي مقاومت اسلامي لبنان، بيانات سيدحسن نصرالله، در عيد مقاومت و آزادسازي، سيزدهمين سالگرد آزادسازي جنوب لبنان، 3/3/1392).
    از‌اين‌رو، دبيركل حزب‌الله به‌طور علني از مشاركت حزب‌الله در نبردهاي آزادسازي القصير خبر داده و صدها تن از نيروهاي زبده خود را براي همراهي ارتش سوريه در نبرد عليه تروريست‌هاي وهابي به اين شهر اعزام نمود (همان). در نتيجه، در فاصله بسيار كمي اين شهر توسط مقاومت و ارتش سوريه سقوط نمود. عمده‌ترين دليل حضور مقاومت در اين درگيري‌ها، شكست محاصره جغرافيايي و درهم شكستن مرزهاي تنگ ژئوپلتيك خود بود كه تهديد‌كننده موجوديت مقاومت به‌شمار مي‌آمد.
    همچنين نيروهايي از مقاومت اسلامي و جنبش امل براي دفاع از اماكن مقدسه شيعيان در سوريه (همچون حرم‌هاي حضرت زينب، حضرت سكينه و حضرت رقيه)، به اين كشور اعزام شده و از سال ۲۰۱۲م، براي پيشگيري از حمله تروريست‌هاي تكفيري به اين مقامات شريفه و انهدام آنها، در دمشق حضور نظامي دارند. مسئله‌اي كه سيدحسن نصرالله به صراحت آن را با هدف پيشگيري از بروز فتنه مذهبي ميان شيعيان و اهل سنت عنوان كرده است (موقع قناة المنار اللبناني، 30/4/2013). آن‌گونه كه فتنه بزرگي ميان اين دو فرقه بزرگ اسلامي در عراق و پس از انفجار حرم امامين عسكريين، در سال‌هاي ۲۰۰۶م و ۲۰۰۷م پديد آمده و براي مدت دو سال عراق را گرفتار موجي از خشونت‌هاي فرقه‌اي نمود.
    به هر حال، از مهم‌ترين عوامل همگرايي ميان جنبش امل و حزب‌الله در هشت ساله اخير، توطئه‌هاي پي در پي و خطرناكي عليه سوريه است كه يكي از مهم‌ترين حاميان مقاومت و نيز تنها مرز جغرافيايي شيعيان لبنان و مقاومت اسلامي به خارج از كشور براي دريافت تجهيزات و امكانات دفاعي براي مقابله با توسعه‌طلبي‌هاي اسرائيل به‌شمار مي‌آيد. سير تحولات يك ساله اخير، بيانگر اين است كه جنبش امل و حزب‌الله همه تلاش‌هاي خود را براي پيشگيري از سقوط بشار اسد به كار بسته‌اند؛ زيرا سقوط دولت بشار اسد به‌معناي قطع عقبه استراتژيك مقاومت و محاصره آن توسط جريان‌هاي تكفيري و اسرائيل خواهد بود.
    نتيجه‌‌گيري
    1. جنبش امل و حزب‌الله دو تجربه متفاوت از حيات مشترك را طي سه دهه اخير تجربه كرده‌اند. فرايند واگرايي خشونت‌بار ميان طرفين در دهه 19080م و فرايند همگرايي استراتژيك و راهبردي از دهه 1990م تاكنون.
    2. فرايند همگرايي ميان جنبش امل و حزب‌الله در دو دهه اخير، از طيفي از عوامل شناختي و محيطي، اعم از محيط داخلي لبنان و محيط منطقه‌اي و بين‌المللي، شكل يافته است.
    3. عوامل برآمده از محيط منطقه‌اي و بين‌المللي را مي‌توان از مهم‌ترين عوامل همگرايي ميان ايشان به‌حساب آورد.
    4. تلاش‌هاي مشترك ايران و سوريه در سال‌هاي پاياني دهه1980م و نخستين سال دهه 1990م، مهم‌ترين عامل منطقه‌اي همگرايي طرفين به‌حساب مي‌آيد.
    5. تهديدات و حملات مكرر رژيم اسرائيل به لبنان كه از سوي طرفين به‌عنوان خطري حياتي براي تهديد موجوديت لبنان، شيعيان و مقاومت تلقي مي‌شد، از ديگر عوامل مؤثر در همگرايي جنبش امل و حزب‌الله لبنان در دو دهه اخير تلقي مي‌شود.
    6. لشكركشي امريكا و متحدانش به خاورميانه در پي حوادث 11 سپتامبر2001م، كه عنصري تهديدبخش براي سوريه و ايران و به‌طور كلي، جريان مقاومت در منطقه به حساب مي‌آمد، عاملي ديگر در شكل‌دهي به فرايند همگرايي جنبش امل و حزب‌الله به‌حساب مي‌آيد.
    7. در نهايت توطئه منطقه‌اي و بين‌المللي عليه سوريه و دولت بشار اسد، كه از سال 2004م تاكنون به شكل‌هاي گوناگوني استمرار داشته است، از ديگر عوامل بسيار تأثيرگذار در همگرايي جنبش امل و حزب‌الله بوده است. اهميت مرزهاي ژئوپلتيك سوريه براي مقاومت اسلامي لبنان و نيز مخاطره جريان‌هاي سلفي و تكفيري در اين كشور و خطر سريان آنها به لبنان از مهم‌ترين عوامل همبستگي جنبش امل و حزب‌الله در اين حوزه به‌شمار مي‌آيد.
     
     

    References: 
    • الأخضر، مصطفي (2008م)، الإنقسام السياسي-الشيعي بين حركة أمل و حزب الله، بيروت، معهد علوم اجتماعي.
    • أسبوعية أمل، «في لقاء قائد الأمة الإسلامية مع قيادة أمل؛ آية الله السيدعلي خامنئي: أنتم متصلون معنا بالجلد و الدم و اللحم و العظم» (جمعة ۲۸ تموز ۱۹۸۹م)، جريدة رسمية لحركة أمل، السنة الرابعة عشرة، عدد ۶۰۱.
    • اسپوزيتو، جان. ال (1382)، انقلاب ايران و بازتاب جهاني آن، ترجمة محسن مدير شانه‌چي، تهران، مركز بازشناسي اسلام و ايران.
    • اسداللهي، مسعود (2004م)، الإسلاميون في مجتمع تعدّدي؛ حزب الله في لبنان نموذجا، ترجمة دلال عباس، بيروت، مركز الإستشارات و البحوث.
    • جمع من الباحثين، (1998م) الإنتخابات النيابية ۱۹۹۶ و أزمة الديمقراطية في لبنان، بيروت: المركز اللبناني للدراسات.
    • حسين، خليل (2006م)، الوعد الصادق؛ هزيمة إسرائيل في لبنان: وقائع و وثائق (۱۲ تموز- ۱۴ آب ۲۰۰۶)، بيروت، دارالمنهل اللبناني.
    • حق‌شناس كمياب، سيدعلي (1388)، ساختار سياسي اجتماعي لبنان و تأثير آن بر پيدايش جنبش امل، تهران، سنا.
    • ذبيان، كمال، «السفير الأمريكي أزعجه إئتلاف أمل و حزب الله: تفاؤل جونز بإقصاء القوة الإسلامية الأصولية في الإنتخابات تبخر في الجنوب و البقاع!» (۱۲/۹/۱۹۹۶)، الدیار اللبنانیة، السنة التاسعة، عدد 3011.
    • رانستروب، ماغناس (1998م)، حزب الله في لبنان، ترجمة مروان حمزة، بيروت، مركز الإستشارات و البحوث.
    • سعد غريب (1385)، امل، دين و سياست در حزب الله، ترجمة غلامرضا تهامي، تهران، انديشه سازان نور.
    • سلمان، طلال، «إشكال اللحظة الأخيرة: ۲۲ قتيلا في فتح الله» (۲۵ شباط ۱۹۸۷)، صحيفة السفير اللبنانیة، السنة الثالثة عشرة، عدد 4575.
    • قوام، سيدعبدالعلي (1384)، روابط بين الملل؛ نظريه‌ها و رويكردها، تهران، سمت.
    • مرتضي، سيدعلي (بي‌تا)، حركة أمل؛ السيرة و المسيرة، بيروت، داربلال للطباعة و النشر.
    • المركز العربي للمعلومات (2006م)، حزب الله؛ المقاومة و التحرير، بيروت، اديتو اينترنشنال.
    • مشيرزاده، حميرا (1388)، تحول در نظريه‌هاي روابط بين الملل، چ چهارم، تهران، سمت.
    • Atkins, Stephen E (2004), encyclopedia of modern worldwide extremists and extremist groups, Westport, Conn: Greenwood Press.
    • Cordesman, Anthony H (2006), Arab-Israeli military forces in an era of asymmetric wars, Westport, Conn: Praeger Security International.
    • Cordesman, Anthony H (2009), Iranian weapons of mass destruction: the birth of a regional nuclear arms race?, Westport, CT: Praeger Security International; Washington.
    • Hourani, Guita G (2006), The impact of the summer 2006 war on migration in Lebanon: emigration, remigration, evacuation and return: a preliminary study, Louaize, Lebanon: Notre Dame University, Lebanese Emigration Research Center.
    • Safire, William (2008), Safire's political dictionary, New York: Random House.
    • Tofan, Claudia (2008), Special Tribunal for Lebanon, The establishment of the Hariri Tribunal, Oisterwijk, The Netherlands: Wolf Legal Pub.
    • Stockholm International Peace Research Institute, SIPRI yearbook 2007: armaments, disarmament, disarmament and international security, Oxford : Oxford University Press, 2007.
    • David Dean Commins (1996), Historical dictionary of Syria, Lanham, Md.: Scarecrow Press.
    • سند گفتگوهاي ذكر شده در متن، نزد نويسنده موجود مي‌باشد.
    شیوه ارجاع به این مقاله: RIS Mendeley BibTeX APA MLA HARVARD VANCOUVER

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    معصومی زارع، هادی.(1392) بررسی نقش منابع محیط منطقه ای و بین‌‌المللی در همگرایی جنبش امل و حزب‌الله. دو فصلنامه معرفت سیاسی، 5(1)، 107-130

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    هادی معصومی زارع."بررسی نقش منابع محیط منطقه ای و بین‌‌المللی در همگرایی جنبش امل و حزب‌الله". دو فصلنامه معرفت سیاسی، 5، 1، 1392، 107-130

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    معصومی زارع، هادی.(1392) 'بررسی نقش منابع محیط منطقه ای و بین‌‌المللی در همگرایی جنبش امل و حزب‌الله'، دو فصلنامه معرفت سیاسی، 5(1), pp. 107-130

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    معصومی زارع، هادی. بررسی نقش منابع محیط منطقه ای و بین‌‌المللی در همگرایی جنبش امل و حزب‌الله. معرفت سیاسی، 5, 1392؛ 5(1): 107-130